یاد داغ شهریور

بعد از 36 سال هتوز یه چیزی کهنه نشد و یه چیزی هنوز کهنه است.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ شهریور ۱۳٩٦
تگ های این مطلب :خانواده


خواهریت

نیمه شب رفت. وقتی مادر در خواب است و بر بالینش حمیده و آویسا و مریم و پارمین.

می رسم . تمام است همه میایند.

بیرون در آن نیمه شب پروانه ای با بالهایی سپید و خالهایی سیاه بر درخت می پرد.

آینه ای بود از خانواده . در وجود همه ما وجود دارد. نخی بود که اجزای بسیاری را به هم می پیوست. حتی با مرگش. در سالگرد تولد پدر و هفتم اش سالگر برادر

با مرام، آن گونه که هیچ باری بر دوش نبود و صبر کرد تا همه خوشی ها به سرانجامی نیک برسند.

رنج کشید رنجی عظیم که هر موجودی را پاک میکند چه رسد به او که رنجی برکسی نرساند.

دخترک می گرید و می گوید من که دوستش دارم چرا میرود. نمیداند که مرگ بر هر چیزی حتی عشق غلبه می کند.

کوچه فراخ می شود

شجاعت می دهد بر بلا ماندن. گرما و خاک و گریه و داغ.

برخونده فراوان دارد همه میآیند از کودکی تا بزرگسالی.

آنچه مرهم است خانواده ای است که کنار هم تاب می آورد هریک به نوعی و عمقی و روشی. در روزگار تلخ بیماری همچون پروانه ای بر گردش همه و همه. و در آغوش بهترین ما رفتن

هفتم که دارم میروم پروانه بر گرد درخت انتهای کوچه پرواز می کند.

این روزها جاودانگی روح بیشترین دل مشغولی ذهنی است به همراه سقراط افلاطون

تقدیم به روح پاک خواهرم زهرا (امه کلثوم)

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩۳
تگ های این مطلب :خانواده


تولد

و یکی به ما اضافه شد

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ شهریور ۱۳٩٢
تگ های این مطلب :خانواده


همین

سرکوچه خانه کودکی و نوجوانی تیر چراغ برقی بود که مهمتر از چراغش چارپایه بتنی زیر آن بود که محلی بود برای نشستن و انتظار و هیاهوی انقلاب و تماشای مردم در حال گذر

نمی دانم چرا مدتی است تصویرش مدام تکرار می شود.

روزگار نوجوانی

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٢
تگ های این مطلب :خانواده


هگل و اقتصاد سیاسی

پنجمین شماره دوفصل نامه علمی ـ پژوهشی غرب ‌شناسی بنیادی، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی

هگل و اقتصاد سیاسی به قلم علی مرادخانی و آویسا شهبازی

 

چکیده
فهم اندیشة هگل نیازمند بازشناسی مفاهیمی است که وی آن‌ها را صریحاً یا تلویحاً به‌کار می‌برد. در این میان دانش اقتصاد سیاسی، که هگل شاهد تولد و شکوفایی آن بود، یکی از حوزه‌هایی است که هگل هم از دستاوردهای آن بهره برده است و هم اندیشه‌های خود را در پرتو دستاوردهای این دانش بسط داده است. این مقاله بر آن است تا نشان دهد که چگونه می‌توان مطالعات تاریخی هگل و نیز مفهوم «مکر عقل» را با روش‌های علمای علم اقتصاد و عناصر اقتصاد سیاسی چون «دست نامرئی» قیاس کرد یا این‌که چگونه فرض عمل آزاد فرد در اقتصاد سیاسی به عنصری کلیدی در اندیشة هگل با سوبژکتیویته گره می‌خورد. همچنین می‌خواهیم نشان دهیم که در اندیشة هگل، وظایف اقتصادی دولت چه قرابت‌هایی با مبانی اقتصاد سیاسی می‌یابد و سرانجام، دفاع از بازار آزاد با مبانی اندیشة هگل تا چه ‌اندازه امکان‌پذیر است.

تعبیری جدید از اندیشه هگلی در دفاع از بازار آزاد از همسر گرامی

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٢
تگ های این مطلب :خانواده و تگ های این مطلب :اندیشه


مادر

نور از آسمان به خانه مان می آورد

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٢
تگ های این مطلب :خانواده


کاردملی ها

قرارمان روبروی دکه جابر زیر درخت اراردار کل حمیده اگر فرصتی می شد خاطرات کل صاحبه را از زندگی اش ضبط می کردی خوب می شد بی إحساس حضور دوربین

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :خانواده


تسلیت

در خانواده روستایی بزرگی که من هم ریشه هایم در آن جا دارد ممکن است آدم کم حرفی باشم. هم قبیبله ای ها به احوالی از من و من از آنها اکتفا می کنم. در گفتگوهای طول و درازشان از همه چیز و همه کس شنونده ام و گاه به تکان سری و تائید و تکذیبی به اشاره اکتفا می کنم. اما اگر دهانم بسته است چشمانم را می گشایم و تلاش می کنم آن تجارب را ببینم و فهم کنم.

در این ایل همه جور چیزی دیده می شود که یکی شان اولین سطح برخورد قبیله با مدرنیته است. عموی بزرگ خانواده این سطح بود. مردی که به صورتی کاملا غریزی می دانست که تمدن خیلی چیزهایش را می گیرد و او نیز به گونه ای غریزی بقای جهان خویش را ژاس می داشت. مردی که 90 سال مدرنیته را تاب آورد و اوایل فکر می کرد هرچه که در کتاب و روزنامه نوشته اند حقیقت است. برای ارائه دلیل اشاره به نوشته کفایت می کرد.

انسانی که ارابه را برای بسیاری از ما کشف کرد و آموختیم چگونه اسب را کنترل کنیم. تجربه ای که ممکن است دیگر به کار نیاید اما حسی انسانی را از وسیله نقلیه برایمان ساخت.

مردی که بیکاری برایش معنا نداشت و آخرین تصویر از او پیرمردی خمیده قامت که با "واش ورینی" بر دوش یا سر یا بر سر  زمسن می رفت یا در حال بازگشت از ان بود. زمین همه چیزش بود.

بخاری هیزمی خانه اش حتی وقتی همه داشتند تغییر می کردند نمادی از از سرسختی اش برای تغییر بود.

پیرمرد رفت و حیف شد که نتوانستم در آخرین لحظه ببینم اش و با او وداع کنم که قسمتی از همه ما بود.

محمد عامی خداحافظ از راهی دور

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :خانواده


یادداشت های روزانه

دوران نوجوانی ام آنگاه که پسرکی 14 ساله ام و همه چیز در تلاطمات بزرگ است، تنها دلخوشی آن روزگارانی که خوشبختانه تلویزیون در حضیض ذلت بود، بزرگ و بزرگ تر شدن خانواده ای است که به همه هویت می داد و بازی با بچه هاییست که از راه می رسند. در این میانه یکی شان متولد مهرماه است که بعد از گریان بودن اولش بامزه و عزیز بود. حالا اون دختر سرزنده برای خودش خانمی است که عمیق می خواند و از بیماری زمانه که ابتذال است به دور است و تند و تند می نویسد و زیبا و من هم یکی از خوانندگان همیشگی یادداشت های روزانه اش. اینک خود ملجا و مامن بچه هایی است که احتمالا در یک جامعه سالم اجازه تکفل را از والدیشان سلب می کردند. کسی که قاپ بچه هایی بسیاری را دزدیده است یکی اش همین خانم کوچک خانه ما.

حمیده خانم تولدت مبارک. هنوز زندگی زیباترین هدیه خدا و شادی پرفایده ترین کاری است که می توان با این هدیه انجام داد.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :خانواده


مردی خوب

نمیدانم هنوز یعد از سی سال ظهر تابستانی داغ در کردکوی بوی فاجعه می دهد؟ دنیا گویی در آن لحظه داغ شد و داغی بر دل نهاد و رفت و تاوانی پس نداد. سرنوشت گاهی چون لاابالی بی خیالی است که سوت زنان و بیخبر از آنجه بر پشت سر گذاشت راه خود را می گیرد و میرود. 

طعم گس جوانی که وارد معرکه ای شد که بازی او نبود و سرنوشتش را برای همیشه رقم زد. خشونتی که کور بود و هیچ کس را بی نصیب نگذاشت حتی آنکه خشونت بدست او ظهور یافت. هیچ کس اینک مسئولیت را به عهده نمی گیرد جون همه زیر سیطره اندیشه ای بودند که از آنها می خواست برای آرمانی جان دیگران را بستانند. آن آرمان فرمان دهنده دیگر وجود ندارد. دود شده است و رفته آسمان هفتم.  آرمانی که فقط خیالی بود و بس مثل همه آرمانهای دیگر. باختن نقد به نسیه و چه بهای گزافی برای خیال پردازی های بلند پروازنه.

می شد گاهی با هم سوار ماشین یادوچرخه بشویم و از میان جاده های باریک ستگرزه و تاشه با هم از همه چیز از زمین و زمان گپ بزنیم و خیالات روزهای حوانی را مرور کنیم. بخنیدیم به خطاهای آن روزگار که مثل جوش های جوانی فقط کافی بود جدی شان نگیریم و با آنها ور نرویم تا بیایند و بروند.

روزگاری خیالات جوانی عده ای حوانی عده ای را بر باد فنا داد.

علی آقا سلام

چطوری خوبی؟ ما همه خوبیم همه مان همیشه یادت هستیم خصوصا وقتی تلویزیون و رادیو می گوید که چرا هفته دولت هقته دولت شد. حنی اونایی که تورو ندیده اند تو رو بیاد می آرند و برایت دل تنگ می شوند. چون حالا جووانا یکی از کارشان اینه که دل تنگی ما ها را هم بدوش بکشند شاید کمی سبکتر بریم.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :خانواده


سرعت

زندگی سر پیچ که می رسد سرعت می گیرد و همین است که بعضی چیزها به تاخیر می افتد. یکی اش این نوشتن. حالا باید چیزهای دیگری بنویسم از چاه و مخزن و هوا و کنترل.

نشانه میانسالی است که آنهایی که دوستشان داری زیادتر می شوند.  دایی آدمهای بیشتری می شوی. آقا رضا آئین جمعه تولدت مبارک.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :خانواده


عید

خوب است که خاطرات کودکی بچه ها به جایی بند است.

این مدت دور از اینترنت نشد که عید مبارکی رفقا را پاسخ دهم اگر دیر عیدتان را نبریک خواهم گفت مال حظ زیاد بود.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :خانواده


عید

بهار-ه- جان تولدت مبارک

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٩
تگ های این مطلب :خانواده


بزرگی

بزرگواری، بزرگترین علت هجوم کوتوله ها به بزرگان است.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٩
تگ های این مطلب :خانواده


کودکی

بهترین لحظات زندگی، تماشای بزرگ شدن بچه هایمان است آنگاه که کنارشان هستیم. هیچ چیز ارزش آن را ندارد که این لحظه ها ناب را از دست بدهیم. نه کار نه تفریح و نه هیچ جیز دیگر. زود میرسد روزگاری که فرزندانمان بزرگ شده اند و دیگر جای ما در زندگی شان بوسیله چیزهای بسیار تنگ شود.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٩
تگ های این مطلب :خانواده


داغ

روزهایی در سال هست که وقتی یادت میافتم، آسمان دل و چشمم بارانی میشود.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ شهریور ۱۳۸٩
تگ های این مطلب :خانواده


آقاجان

 چهارم آبان پنچشنبه ای میشود. خسته از روزگار و جنگ، نشسته ام توی آو. نازنین برادر زاده بهاره پبدابم مبکند و میگوید بیمارستانی در شمالی ترین نقطه تهران.  شکستگی پا و یا چنین چیزی را میگوید. آسیمه سر راهی میشوم. آقا و خانم اسدی هم میرسند. مسئول یا رییس بیمارستان میگوید تمام کرده است. سرم میچرخد و میچرخد و ضجه ای میزنم. خبر تلخ را مجبورم در همان بهت بدهم. تصاویر بسرعت میگذرند:

  • میگوید اگر ریاضیاتت خوب باشد باید بتوانی با بیل خطی صاف در آوری.
  • کنار خانه باغی بود و تابستانها کار صبح مان کندن علفهاط هرزش که کم هم سفت نبودند.
  • زمانی بعد عید دیدنی اول کارمان نشای کاهو بود.
  • غروب همه میان حیاط نشسته اند و او تکیه داده به متکایی ما را از بیرون توری نگاه میکند. در لیاسی سپید.
  • خستگی ناپذیر است. کار و خواندن و نوشتن و جوشیدن با مردم.
  • بازان میبارد تند و ریز و دیگر شب شده است و عبا برسرکشیده از نماز به خانه میاید.
  • گرما کمی فرونشسته است اما تشنگی هنوز باقی است. دور تا دور مسجد پیر و جوان نشسته اند و تعدای شان به مقابله. وقت نماز نزذیک است و هنوز بخشی از جزء باقی است و بچه ها تته پنه کنان قرآن میخوانند. میخواند از حفظ و خوش آهنگ و دلنشین. دوست داری وقت اذان نیاید و تشنه دیگر نیستی.
  • کودکی و خوبست که پدری داشته باشی که دوستت دارد. بزرگ است به چشمت و همه جیز میداند.

عحیب هوای قم بسر اقتاد. شیخان. سکوت و تماشا و خیال و یاد و شهر و خانواده.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ آبان ۱۳۸۸
تگ های این مطلب :خانواده


نام

تو شاید دهساله ای و من از تو کوچکتر. برادر بزرگتر شاید با موتور می آوردمان گلند. باغ قطره طلا. روی ساختمان نبمه کاره ای که سقفش سایبانی است. می نشینیم به شمردن ماشینهایی که از جاده میگذرند و یافتن ماشین های هجده چرخ. گرمای تابستانی که به نسیم بعدازظهر یاغی خنک میشود.

در دنیای کودکی من و تو هم مدرسه ای هستیم. تو خیلی چیرها بلدی و من تماشایت میکنم. تو بادبادک بلدی درست کنی و من تماشایش را. تو هد میزنی شیرجه ای و من تماشایت میکنم.

نمیدانم این چه رسمی در بین روستایی ها است که برخی شان نام یکدیگر را بزبان نمی آورند. شاید چون نام مقدس است و اسم اعظم یا شاید چون میترسیم ازمابهتران بشناسندت و با خود ببرند. همه جملاتیکه می بایست با منادا دادن نامت شروع میشد با سکوت آغاز میشد و بعد حرف بیان میشد. اما ما که نام ات را زیاد نبردیم .

نمیدانم چرا ایتقدر زود رفتی؟ یا ازمابهتران بردندت.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸۸
تگ های این مطلب :خانواده


منظومه شمسی

وبلاگ آنکه نجوم دوست دارد و کامپیوتر.

نمیدانم محفوظ بودن حق طبع را میشود برایش گفت.

همه چی اش خلص است. بعضی هایش را به اشاره میگویم و ایده اولیه اش را.

امیدوارم حوصله اش زود سر نرود.

حساب نمیکند پیرها که چشمشان ضعیف هم هست ممکن است اینجا را بخوانند.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸۸
تگ های این مطلب :خانواده


بیاد برادر

در کنج دهشت انتظار، ترس از فروریختن مصیبت کم نیست، که بلای به خواب ماننده، بر سرت آوار می شود و تو میمانی و سالها و سالها تلخکامی از عدم درک دلایل جان ستاندن از آدمی با چسباندن نامی  که در قاموس لغات به خطی نیز کفایت میشود برای توضیحش، اما صف آدمهای مورد اشاره اش که مرگ نصیبشان شده است بسیار.

و آوار استیصال

آرزو میکنی برای دیگری چنین نباشد و می بینی دعایت بالا نمیرود همین است که خویشتهای بسیاری را می بینی به کنج غم نشسته مستاصل و در کنج دهشت انتظار و ترس از فروریختن مصیبت.

بیاد آنکه و آنانی که میتوانستند بمانند و نگذاشتند.

و برای همه آنانیکه به انتظار نشسته اند تا عزیزشان از در بدرآید.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۸
تگ های این مطلب :خانواده


مهربان

خواب تکراری من

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸
تگ های این مطلب :خانواده


یادنامه

 بر تربتش دوبیت سوم و چهارم این شعر مولانا حک شده است:

عاشقی و آنگهانی نام و ننگ   او نشاید عشق را ده سنگ سنگ
گر ز هر چیزی بلنگی دور شو   راه دور و سنگلاخ و لنگ لنگ
مرگ اگر مرد است آید پیش من   تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ
من از او جانی ستانم جاودان   او ز من دلقی ستاند رنگ رنگ
جور و ظلم دوست را بر جان بنه   ور نخواهی پس صلای جنگ جنگ
گر نمی‌خواهی تراش صیقلش   باش چون آیینه پرزنگ زنگ
دست رابر چشم خود نه گو به چشم   چشم بگشا خیره منگر دنگ دنگ

قبلی ها + +

عطر حضور

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ آبان ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :خانواده


آویسا

ارزش آدمها به تصمیمهایی است که میگیرند و برایش تلاش میکنند. هر چه تصمیم عجیبتر و بزرگتر ارزش بیشتر.

یکی از کابوسهایی که مدتهاست تلاش میکنم بر آن غلبه کنم ادامه تحصیل و آموزش آکادمیک است. همین است که حدیث " مومن از یک سوراخ دوبار گزیده نمیشود" رسول اکرم (ص) را در جواب خودم و دیگران میدادم برای ادامه ندادن.

وسوسه خواندن فلسفه و تاریخ اما هرگز دست از سرم برنمیدارد.

با نازنین همسر، طاس می اندازیم برای اینکه برنده برود ادامه تحصیل بدهد. خوشبختانه برنده اش من نیستم  و اوست.

رشته تحصیلی هردویمان هیچ ربطی به فلسفه ندارد هر چند این موضوع هیچ تاثیری در علاقه مفرط مان به این شاخه از دانش بشری ندارد.

قرار است برای دستگرمی امسال شرکت کند تا نحوه سوالات دستش بیاید.

برای آمادگی با هم شروع میکنیم در باره فلسفه حرف زدن و همین میشود که دخترک هم کم مانده اسم عروسکهایش را بگذارد کانت و دکارت و افلاطون.

وسط کار من تنهایش میگذارم و او به تنهایی پیش میرود. کاری را اگر شروع کند باید به بهترین وجه بپایان ببرد.

حالا او دانشجوی فوق فلسفه است و من باید بنشینم پای حرفش، به تلافی آن زمانی که او می نشست پای منبرم.

از صمیم قلب به او تبریک میگویم بابت

زحمت، تلاش، پر کردن فاصله ای که بین آخرین درسهایش با اکنون بود، مدیریت زندگی یک پیرمرد و دو پسر و یک دختر، هوش و استعداد، حساسیت و مسئولیتهای بسیارش

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :خانواده


خاطره

از خود چه خاطره ای  باقی گذاشتی ؟

یک لبخند صمیمی اما تلخ، یک تی شرت آبی و شلوار جین رنگ و روفته ولی سرشار از جوانی  ، یک قد برافراشته اما متواضع، یک دنیا سکوت ولی پر از تفسیر ، ماه رمضانی تشنه تر از آب، پرسه ای بی پایان در کوچه های  توطئه، شهریوری خونین تر از سرخ ،  6/6/60

 

 

وقتی رفتی از ما به یادگار  چه بردی ؟

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ شهریور ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :خانواده


تولدت مبارک

میدانم گفتن تبریک تولد برای کسی که کلی خاطرش برایت عزیز است دیر شدن دو روز هم زیاد باشد.

ای آنکه در ٢٢ تیر ١٣۶۶ پا به این دیوانه خانه هستی گذاشتی و حالا برای خودت خانم شیرین ای شدی. تولدت مبارک.

احسان عمو

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :خانواده


پدر

مرد، نماد انسانی بود که با اعتقاداتش میزیست. حتی در جزئی ترین امور زندگیش، این تسری ایمان و باور را میتوانستی ببینی.  مرد روزگار من نبود، که آدمهایی این چنین، خارج از توان تحملمان هستند. چشم دیدن مردان معتقد را نداریم، چون ایمان خویش را چنان سترگ نیافتیم، که بتواند راه مان برد. باد ما را به هر سو میبرد و اینان، درختان ستبر بودند که هیچ طوفانی نشکست شان. حرص مان را در میآورند، وقتی دست نمی شویند از باورهایشان. به هزار منطق و دلیل، بر کارشان خرده میگیریم تا نشان دهیم اینان نیز، چون مایند، که نیستند. هرگز با موسیقی آشتی نکرد، که برایش موسیقی غنا بود و حرمت دار. نظام آموزش جدید دختران، را بر نمی تابید تا حجاب واردش نشد، حتی به قیمت بازداشتن دخترانش از تحصیل رسمی. جور آموزششان را خود به دوش کشید و ماند بر سر حرفش. چه در احکام و چه در اخلاق، دین برایش راهنما بود و فصل الخطاب. دینی سازگار، که گاه چندان هم به سیاق مذهب رسمی و جاری نبود. حتی برای فرزندانش نیز، سنگ قبری تدارک ندید، چون خواست شبیه بت پرستان جدید نباشد، همین است که کسی در قبرستان سرزمینش، نشانی از پسرانش نمی یابد مگر به راهنمایی آشنایی. ابا داشت از عکس گرفتن، مگر به ضرورتی تام. همین است که یکی از زیباترین عکسهای خانه های همه مان، مردی تکیه داده با دیوار با حالتی از آرامش و سکون و وقار است که بی خبر از او عکس میگیرند. در مسجدش، عکسی نبود و تنها زینت محرابش، نوشته ای بود به نستعلیق، و ماده ابجدش سال تاسیس مسجد به تاریخ هجری. مسجد خانه خدا بود.

 

در مخاطبش، حسی جز احترام و هیبت برنمی انگیخت بی آنکه چیزی از بشاشت چهره اش کم شود. در سخن بی بدیل بود و نکته سنج. روایتها و داستانها و اشعار بسیار میدانست برای اقناع دیگران. تصویری که از خویش بر جای میگذاشت تصویر مردی بود که نشان میداد، زمانه اش را میشناسد و میداند این روزگار نه دوست که دشمنش است. دشمن ایمان و خانواده اش. معلوم بود که طوفانها هر سال سهمگینتر میوزند و او تنهاتر میشود. مرد هرچقدر بزرگتر میشد، تنهاتر نیز می گشت.

 

هر ماهی به کسی اختصاص داده میشود و ماه دوم پاییز ماه او.

 

گاه عجیب دلتنگ لحظاتی میشوم که روبرویش نشسته ام و دارم سوالاتم را از او می پرسم.

 

عجیب نبود که در کنارش آرامش می یافتی چون پدر می باید چنین باشد.

 

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ آبان ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :خانواده


دومی

پدر در شب حادثه خواب دیده بود کسی میگوید دستهایت را مشت کن و آیه دفع بلا را بخوان صدا صدای پسرش بود اما درست در همان لحظه از خواب بیدارش کردند. و نتوانست کلام را بگوید. همین بود که خود را تسلی میداد که گریزی نبود از این فاجعه.

همیشه میگفت همه تان میروید و فقط منم که میمانم برای پدر و مادر پیرتان اما زودتر از بقیه رفت.

عکسی کنار میز کامپیوتر هست که تویی.

دانشجوی تربیت معلم دوره ابتدایی که داشت از معلم شدن لذت می برد. برای بچه ها از شرایط طنز آلودی سخن میگفت که آذم بزرگها باید می نشستند به بازی کودکان دوره ابتدایی و بابا آب داد تمرین کردنها. بی سروصدا و ساکت و کمی خجالتی. بزرگتر از توست اگرچه زیاد از تو بزرگتر نیست.

میگویند برای جبهه ها نیرو میخواهند و بعد دانشجوهای تربیت معلم هم توی صف قرار میگیرند و او میرود و خیلی زود برمیگردد به دو ماه هم نمیکشد شهریور میرود و مهر برمیگردد. خوابیده. فقط خوابیده . میدانم دلتنگ بودی این را از آنهمه نامه ای که مینوشتی میتوان فهمید. هبچ چیز باور کردنی نبود که سرزمین من روزگارانی را تجربه کرد که هیچ چیزش باور کردنی نبود اما بود. تلخکامی بسیار ببار آورد برای همه مان. جوانکی ۱۸ ساله که عشقش والیبال بود و معلم شدن. بی صدا و ساکت.

حال بیست و یک سال است که فقط خاطراتت را دوره میکنم و همین.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :خانواده


دهشت

دهشت عظیمی است دانستن رازی که دیگران نباید بویی از آن ببرند.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :خانواده و تگ های این مطلب :زندگی و تگ های این مطلب :واگویه


یاد

گاه دلت میگیرد که باید تصویر مردی، که اینک میتوانست فرزندانش، بردارزاده هایت باشند را، فقط در خیال بکشی.

تصویر جوانی که هرگز از عکسش پیرتر نمیشود.

پسرکی که هنوز میتوانست بسیار بیاموزد.

دلت را به در می آورد، خشونتی کور، که به خود اجازه ستاندن زندگی را میدهد.

پسرکی که همیشه ۵ سال ازت بزرگتر است.

زمانه بسیاری یادها را ازت می رباید اما صفات را نه. مهربانی،

کسی که میدانی دوستت داشت و کمکت میکرد و کسی که میتوانستی بهش اطمینان کنی.

عصاره یک برادر خوب.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ شهریور ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :خانواده


لاله عباسی-آواز گیلکی

برای خواهر خوبم.

برای برادر خوبم.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :موسیقی و تگ های این مطلب :خانواده


پدر

25 شوال، روز وفات امام جعفر صادق متولد شد و به ابوی گرامش خرده میگرفت، چرا به جای صادق، نامش را ابراهیم نهاد. دو ساله است که پدر را از دست میدهد و مادر، فرزندی در راه دارد هنوز. و فقر بیشتر گریبانش را میگیرد. به مدرسه میرود و خیلی زود هوش زیادش بروز میکند. اما فقط تا 5 کلاس در روستای کوچکشان هست. نوجوانیش زمان اشغال ایران به دست روسهاست و او کارش فروختن تخم مرغ و خرت و پرت های دیگر است به روسها. استعداد زیادی در یادگیری زبان دارد و روسی یاد میگیرد. کنار دست دائیش به شاگردی مغازه میرود. 16 ساله است که بی هیچ مشورتی با کسی،خودسرانه مصمم میشود راه پدر را ادامه دهد و برای تحصیل علم به مشهد میرود و میشود روحانی. جوانکی که تنها زبانی که خوب بلد بود مازنی است، در 18 سالگی هزار بیت شعر میگوید به عربی در منقبت حضرت فاطمه، به سبک الفیه ابن مالک. طلبه فاضلی است که خیلیها پای درسش می نشینند و درسهایش را چاپ میکنند. حافظ قرآن است و بیست هزار بیت شعر. همیشه میگفت برای شاعر شدن باید حداقل دوازده هزار بیت از آثار بزرگان محفوظ باشی. و بعد از مشهد راهی قم. در این میانه یکی از خوانین شهر دختر به این بچه یتیم میدهد که در تمام سختی ها همراهش هست و با نداری و عصبانیتهای گاه گاهش میسازد. اولین دختر و پسرش هم در قم همراهش هستند. از آیت ا... بروجردی جایزه ای میگیرد هر چند محضرش را درک نمیکند و راهی نجف میشود. خرج تحصیلش و امرار معاشش جیره حوزه است و پولی که معمرین شهر برایش میفرستند به قرض. پای ورقه اجتهادش در بیست و شش هفت سالگی را آیت ا... حکیم و خوئی و شاهرودی و میرزا هاشم آملی و خوانساری امضا میکنند. هم دوره سیستانی. اصرار دیگران بر ماندنش در نجف افاقه نمیکند و به همان شهر کوچکش برمیگیرد تا حداکثر بشود امام جماعت مسجدی، که با همراهی هم محلی هایش بنا میکند یک چهار دیواری، بی هیچ تجملی. در سی سالگی چیزی ندارد و خانه اش را با دستهای خودش میسازد و هر بچه ای هم که میآید اطاقی بدان می افزاید. گاومیشی و مرغ و خروسهایی و زمینی زارعی کوچک برای کاشت. تنها اقبالش در این است که همسرش دختر خان است و همسر خان نیز که از شوهر ش متنفر است پیش دختر و او می ماند و آنها زمین و زیاری دارند به قدر بخور و نمیر. حالا سه نفر از نجف بدانها ملحق شده اند و خانواده شده است 7 نفر و ممر درآمد کافی نیست و به ناچار میشود حمله دار. همشهریهایش را به عتبات و حج و ممالک اسلامی میبرد و نیازهای خانواده تامین میشود با محصولاتی که خود تولید میکنند از لبنیات و سبزی و مرغ و گوشت. مدتها فقط لباسها را از بیرون میخریدند. یک زندگی ساده و فقیرانه و تنها چیز پر برکتش، بچه هایی که یکی یکی از راه میرسند. جوری که در آخر، بچه ها دو تا تیم شش نفره گل کوچک میتوانستند راه بیاندازند. 8 پسر و 4 دختر. دختر بزرگها پیش خودش سواد می آموزند و پسرها و دختر کوچکتره در مدرسه و خانه. تمام وقتش را صرف میکند به تربیت و آموزش بچه ها. خانه ای پر از کتاب که از فقه و اصولش که بگذری تاریخ و ادبیات در آن وزن بیشتری داشت. اهل شعر و ادبیات. اول کتابی که بدستت میدهد تا خواندنت را بیازماید حافظ است. هرچند میانه خوبی با موسیقی نداشت، اما گاه گاه، در خلوتش، ماهور میخواند به چه زیبایی. موسیقی غنا بود و حرمت داشت و در این خانه تا انقلاب صدای رنگی نیامد. رفقا عموما اهل دود، و او هیچ یک را نمیتاراند و خودش پاک و منزه از هرچه که اینگونه بود. قبلترها خیلیها می آمدند پیشش که مهمان نواز بود. از اینوریها و اونوریها. و این اواخر فقط خانواده آیت ا... خویی. انقلاب همه چیزش را بهم ریخت، اول از همه پای رادیو باز شد و بعد همهمه و هیاهو، و او هم مثل خیلیهای دیگر، نه چندان خوشبین و با پسرهایش محاجه میکرد، که حالا هرکدام برای خودشان مردی شده بودند. اصرار زیادش بر تحصیل بچه ها، شاید سبب شد که هیچ یک لباس نپوشند و امام جماعتی برای مسجدش تربیت نکرد. هرچند خیلیهامان، پیشش صرف و نحو خواندیم و من هم پیشش منظومه و سیوطی و مکاسب و رجال نجاشی و کافی و صافی علاوه بر صرف و نحو خواندم. کلی جان کندم تا الفیه حفظ کردم هرچند کم. از دست دادن 2 فرزندش سختترین دوران زندگیش بود. بچه ها، در شهری که درس خواندن کاری شاذ بود و استثنایی، عموما مدرکی بالاتر از دیپلم داشتند، هرچند همیشه سختی آدم شدن بر ملا شدن را گوشزد میکرد. سعی کرد آدم بار بیاورد. خانواده و اخلاق دوتا از اصلی ترین دلمشغولی هایش بود. هرگز بچه هایش حرف رکیک و نامربوط ازش نشیدند حتی وقتی در اوج بی عدالتی و خشم قرار داشت. هرگز نماز سروقتش را ترک نکرد، الا یکبار در سالهای قبل از انقلاب، که باهاش میرفتم مشهد و درخواستش از راننده برای اینکه تا بعد از اذان ظهر نیر کمی صبر کند که نمازش را بخواند کارساز نشد. بارها بابت لباسش آزار و اذیتش کردند و متلک بارش میکردند و هرگز واکنشی نشان نداد و بر آنان بخشید که حکما مشکلی دارند با لباس، هرچند که اگر همراهش بودیم گاهی از خجالت طرف در می آمدیم ولو با بار کردن متلکی در جواب و آخرش هم دلخوری او از این جواب. مهارتهای زندگی بسیاری میدانست و همیشه یاد میداد که چگونه در بدترین شرایط همه چیز را خود بسازیم. هر چقدر مسن تر میشد کاربیشتری برای خویش میتراشید. هرگز از پسش بر نمیآمدیم. حدیثی، آیه ای، شعر و ضرب المثلی بلد بود که به ریشمان ببندد و دهانمان را هم. پنجشنبه روزی در 4 آبان سال هشتاد از خانه پسرش راه می افتد به سمت ترمینال که برود قم، که این اواخر دوستهای قدیمیش را پیدا کرده بود، که تصادف میکند و سر اذان ظهر که بالای سرش هستم میرود. شیخان قم دفنش میکنند و اگرچه خود از شهرش دل نکند، دیگران بردنش. هنوز مسجدش امام جماعتی ندارد و مسجدروها هر روز ظهر و عصر به مسجد میروند و نمار به فرادا برگزار میکنند کسی را به جانشینیش نپذیرفتند.و همشهریهایش هر سال برای پاس داشت یادش به قم میآیند. نازنینی بود که همیشه دلمان برایش تنگ است.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ آبان ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :خانواده


هادی

دوشنبه 21 مهر 65 خوابگاه زنجان. زنگ میزنند، میگوید برای هادی اتفاقی افتاده است. یکی از بچه ها میرساندم خانه محمود، و شبانه راهی کردکوی شدن. روی پای مادرت دراز کشیده ای و میگوید رفت. اعزامش توی شهریور بود و من نبودم برای بدرقه اش. سال قبلش قبول شده است تربیت معلم گرگان و خوب هم میخواند و خودش هم خوشحال بود که میتواند معلم باشد. همان سال حاجی شده بود در 18 سالگی و تقدیرش این بود که نه بیست سالگی و نه بقیه چیزها را تجربه کند. کنار علی خاکش کردند و پدر که راضی نبود به تزئین قبر، دو برادر را در کنار هم بی هیچ نشانه ای به خاک سپرد. پیرمرد در زندگیش کمتر دورانی خوش داشت. طرح اعزام دانشجو برای جنگ. علاقمند به ورزش و والیبال و کارش خوب بود. به روایت بقیه. فاصله سنی کمی با هم داشتیم و جزو تیم شش نفره کوچکترها. بهت بزرگی بود برای همه رفتنش. این بود که سالها برایش نوشتم. و هرگز نخواستم بدانم کجا و چگونه رفت. پایان دوران نوجوانیم اون یکی بود و پایان دوران جوانیم این یکی.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :خانواده


نتایج دومین دوره مسابقه مهارتهای زندگی

نتایج دومین دوره مسابقه مهارتهای زندگی این جوری شد:

 

علیرضا

پارسا

هومن

۱. دوچرخه سواری

+

-

-

۲. شنا کردن

-

-

+

۳. رقصیدن

+

+

-

۴. استفاده از قاشق و چنگال

+

+

+

۵. پرتاب توپ به سبد (بسکتبال)

+

+

+

۶. نخ کردن سوزن

+

+

+

۷. میخ زدن

+

+

+

۸. روشن کردن کبریت

+

+

+

۹. حفظ آیه الکرسی

-

-

-

۱۰. حفظ صفحه اول گلستان سعدی

+

+

+

۱۱. حفظ سوره جمعه

-

-

-

۱۲. اذان + نماز

+

+

+

۱۳. وجب کردن

+

+

+

۱۴. حفظ یک غزل حافظ

+

+

+

۱۵. داشتن ناخنی که بشود با ناخنگیر گرفتشان

+

+

-

بر این اساس

نفراول : علیرضا

نفر دوم : پارسا

نفر سوم : هومن

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ شهریور ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :خانواده


برای علی

بعضی داغها هستند که حتی بعد از 26 سال، هنوز تازه اند با این تصاویر:
تو پسرک شش ساله ای هستی که برادر بزرگترت ترا با بقیه برادرها، برای تماشای کارتون به خانه سکینه خاله می برد که تلویزیون دارد.
پسرکی هشت ساله هستی که برادرت قول میدهد اگر کتاب را بخوانی و خلاصه اش را بنویسی جایزه ای بهت میدهد. از جایزه خبری نیست اما تو هم کتاب را خوانده ای و هم خلاصه اش را نوشته ای.
یازده ساله هستی و انقلاب شده است و در کبابی رستم تو هم بحث میکنی به همراهش.
چپ دست است و برایت نقاشی میکشد.
برادرهای دیگر بزرگند و کاری به تو ندارند و او به تو یاد میدهد.
ظهر یک بعدازظهر تابستانی شلوغ میشود و دیگر نمیبینش.
شب است و همه چیز هراسناک و منتظر خبری که دوستش نداری رخ دهد، اما میدهد.
تصویر پدر که هرگز فکر نمیکرد پیر میشود و بزرگ بود اما شکست از داغ فرزندش.
تصویر مادر که حوالت میدهد به خدا. آنچه را که داده بود خیلی زود گرفت در هجده سالگی.
خانواده ای که هرگز باور نکرد عده اش کم شده است.
هنوز هم داغش تازه است بعد از اینهمه سال.

 

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ شهریور ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :خانواده


خانواده

آیا هنوز برای کسانی، آرمانخواهی، دینداری مبارزه جویانه، کوه پیمایی های یک نفره، خلوت، سرود کوهستان، آرزوی شهادت، قهرمان شدن و .... وسوسه انگیز است؟
همسر عزیز: داری کار میکنی؟
هومن: یادت نره برام نقشه جدید خیابانهای تهران بخری.
پارمین: درنه جان بخون.
پاشم سیگاری روشن کنم و نقشه میمیکی بکشم و سیستم کنترل تصفیه خانه ای طراحی کنم

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :واگویه و تگ های این مطلب :خانواده


جمعه گردی

پسرک جمعه مان را بادیدن
برج طغرل
شاه عبدالعظیم
ابن بابویه
بی بی شهربانو
پرکرد. ره بلدمان بود و راهنما.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ فروردین ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :خانواده و تگ های این مطلب :روزمره ها


خاطرات سفر

تعطیلات خوبی بود خاطراتش را هومن نوشته.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :خانواده


دوره دوم مهارتهای زیستن

دوره اول علیرضا اول و هومن دوم و پارسا سوم شدند. سوتها را هیچکدام درست یاد نگرفتند امابقیه اش تقریبا قابل قبول بود. از ۳۷ سوره جزء سی هومن تمامش و علیرضا ۲۴ تاش و پارسا ۷ تاش را حفظ کردند. بقیه هم که خوراک بود. رقابت بین علیرضا و هومنه و هومن آواز هم نخواند. اینهم از دور دوم این مسابقات:
۱. دوچرخه سواری
۲. شنا کردن
۳. رقصیدن
۴. استفاده از قاشق و چنگال ( بعد از خوردن هر نوع غذایی، نیازی به شستن دست نباشد)
۵. پرتاب توپ به سبد (بسکتبال) بلکه شاید همسایه های طبقات پائینشان، نفسی بکشند از بس فوتبال بازی میکنند.
۶. نخ کردن سوزن
۷. میخ زدن
۸. روشن کردن کبریت
۹. حفظ آیه الکرسی
۱۰. حفظ صفحه اول گلستان سعدی
۱۱. حفظ سوره جمعه
۱۲. اذان + نماز
۱۳. وجب کردن
۱۴. حفظ یک غزل حافظ
۱۵. داشتن ناخنی که بشود با ناخنگیر گرفتشان (بسکه ناخن میخورند)
راستی شما هم شرکت کنید.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ فروردین ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :خانواده


کتابخانه

در خانه هر یک از ما، وجود یک قفسه با این کتابها لازم است:
۱. دیوان حافظ شیرازی
۲. مثنوی معنوی
۳. کلیات شمس تبریزی
۴. گلستان و بوستان سعدی
۵. غزلیات سعدی
۶. شاهنامه فردوسی
خیلی هم نفیس و شیک نبود بهتره، چون راحتتر میشود خواندشان.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :خانواده


مهارتهای زندگی

هر وقت هومن پسر ۷ ساله ام و علیرضا و پارسا دوتا پسرهای ۹ ساله و ۷ ساله خواهرزاده ام کنار هم جمع میشوند برایشان مسابقه میگذارم. ابن دفعه تا عید باید این کار ها را یاد گرفته باشند و جایزه شان را ببرند. ۵۰۰۰ تومان:
۱. سوت بلبلی
۲. سوت با دست
۳. بشکن زدن
۴. آواز خواندن
۵. باز کردن پیج های چهارسو و دو سو
۶. خواندن دیوان حافظ
۷. حفظ ۵ خط اول مثنوی
۸. حفظ جزء ۳۰ قرآن.
۹. پشتک زدن
۱۰. جمع کردن بیست تا ضرب المثل
۱۱. یادگیری نام کشورها بهمراه پایتختهایشان
۱۲. یادگیری نام استانها بهمراه مراگزشان
۱۳. یادگیری نام کشورهاییکه به دریا راه ندارند.
۱۴. نام سلسله های پادشاهی ایران بترتیب

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ دی ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :خانواده


برای علی

تنها نه بر تو جور و جفای زمان برفت
داروی دل چه فایده دارد چو جان برفت
ما کاروان آخرینیم از دیار عمر
او مرد بود پیشتر زکاروان برفت
شاید که چشمه چشمه بگرید به های های
بر باغ که سرو بلند از میان برفت
همچون شقایقم دل خونین سیاه شد
کان سرو نو برآمده از بوستان برفت
عمرش درازباد که برقتل بیگناه
وقتی دریغ گفت که تیر از کمان برفت
اقبال خاندان شریف برادران
جاوید باد اگر یکی از خاندان برفت
آقاجان

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :خانواده


روستای ما (بقلم هومن)

*مردان و زنان در روستای ما برنج می کارند. مردان مشغول کار و یا چیز دیگری هستند.
بعضی از بچه های ما از درخت بالا میروند و میوه می چینند. زنان مشغول خرید و فروش، حرف زدن یا کار دیگری هستند. کوه های قشنگ مزرعه ها یا بازی کردن بچه ها دیدنی است. مردان در مزرعه ها درخت، گل، علف و میوه می کارند. مادر بچه ها فرش می بافند، بچه ها هم بازی میکنند.
مردان شیر گاو را می دوشند و به شهر می برند.
مردان دیگری هم برای خرید و فروش به شهرهای دیگر می روند.*
نوشته فوق تمرین آزاد نویسی درس آزاد با عنوان روستای ما در کتاب بخوانیم اول دبستان بود که آقا هومن نوشت.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :خانواده