زاغچه

زمانی که روزگار زور میزد درستت کند و بسازدت و به شکلی درآورد برخی ها شاهدش بودند. یکی شان مهدی اهل اراک که می توانستی همه آزمایشات را سرش درآوری. برادری داشت که در همان زمانه سالهای 66 یا 67 ارتباطات دانشکده علوم اجتماعی می خواند که البته او هم داشت آزمایشاتی می کرد. روزگار ما را بر سر راه یکدیگر قرار داد. این شد که مهدی هم اطاقی با لهجه اراکی بود و رضا آدمی که می شد با او جنکید و آموخت. زاغچه ای بودم که زخم کم نزدم و وقتی رفت با هم مکاتبه می کردیم و او تعدادی از این مکاتبات را که موضوع اصلی اش سنت و مدرنیته بود در قالب داستانی به صورت سریالی در نشریه ای در اراک چاپ کرد. آن روزگار سوال همه مان این بود که که هستیم؟. ناگهان وقفه ای 20 ساله پیش آمد و دیگر خبری نشد. تا اینکه چندماه پیش عکسی نظامی در پروفایل فیس بوک اسم شب زاغچه اش را اعلام کرد و خوشحال شدم. مترصد فرصتی که گپ و دیداری با هم داشته باشیم.

غروب روزی بارانی، سواره، اوه چه بارانی، صدایی پشت موبایل شنیده شد که همان زنگ و لهجه 20 سال پیش بود. مهدی بود. گفت دلتنگ بود آنقدر گشت تا شماره موبایلم را بیابد. دلتنگی اش فوت رضا بود.

اوه چه بارانی می اومد.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۸
تگ های این مطلب :دوست


رامین نفوذی

گاهی، بخشی از زندگی مان، گم میشود. از یادشان می بریم و یا خیلی کم بسراغشان میرویم. زمانی که همه نشانه هایش را از دست داده ای. تا اینکه ناگهان یکی از نشانه ها پیدا میشود و گویی همه چیز یادت می آید. همه لذتها و کامیابی ها و حسرتهایش. همه خیالبافیها همه پیشگویی همه قرار و مدارها. انگاری چراغی روشن میشود به تاریکی های درونت.

آن روزگار، زمانه ای است بین پایان تحصیل و شروع بکار. روزگاری که کانونش یک خانه دانشجویی بود. اطاقی در طبقه سوم ساختمانی، که تنها نکته مهم آدرسش این بود، که نزدیک دانشگاه است. دو نفر بیرون میروند، علی و عادل، و دو نفر میآیند جایشان. ایمان و رامین. و من هم که یکجا نشینی نمیدانم. آنجایم. کلاس درس فاکسپورو. پیاده روی های طولانی سه نفره. رامین همان روزهاست که آدرس دفتری را میدهد که تاره در دانشگاه راه افتاده است و و وسوسه ام میکند برای آمدن بدانجا. و من خجالتی به همراهش میروم. درحد چهار پنج نفر و یک استاد.

روزه داری ها و افطاری و سحر. اسب بیچاره و زحمتکشی که گرفتار دو تا میمون شده است. یک میمون خوب و یک میمون پست. یک اطاق سرشار از همه چیز. بیداری و خواب و دوستانه ها و ساعت ها و ساعتها گپ و گفتگو  و خواندن و حرف و حرف. سرگرمی مشترکمان کتاب خریدن با جیب خالی. و گیر میمون خوبه به اسبه که چرا تاریخ میزنی روی کتابت. روزگاری که میتوانی بی ترس از چیزی و کسی کتابی بخری. قرار و مدار بستن اینکه در آینده ای که اکنون است، اگر بهم سر بزنیم کتاب برای هم بخریم، که در این آینده رسیده، کتاب خریدن جرم است.

آدمهای بسیار می آیند و میروند و هستند. اول کسی که گوشهایش دراز میشود آقا اسبه است. و امان از زبان تلخ. هرچند شتره دم در خانه آن بقیه هم میخوابد. بعد ناگهان همه چیز از هم می پاشد و هر یک بسمتی میروند و بیخبر از هم و دیگران.

یکی از شانسهای زندگی ام این است که معمولا دوستانم از من بهترند.

سالها میگذرد و حالا برای کاری رامین را پیدا میکنی. آن نشانه اوست. چطوری رامین. خوبی؟

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٠
تگ های این مطلب :دوست


یک انسان دوست داشتنی

سرم آنقدر شلوغ و افکارم چنان درهم و برهم است که مدتهاست نتوانستم به ای میلها جوابی دهم. این متن عذر خواهی از همه آن دوسنانی است که جوابهایم را دیر به دیر میگیرند و مخصوصا برای یکی که خیلی عزیز است.

سالها قبل، که هرجایی که کار میکردم، بعد از مدتی، بخاطر عنصر نامطلوب بودن و ناسازگار بودن، از کار بیرونم میکردند جوری که در عرض شش سال ده تا کار عوض میکنم گذرم به این صفاسیتی مشاوره افتاد. یکی از اولین خواسته های رییس بخش که ابایی از گفتنش نداشت، پنبه زدن از کسی است که سالها اینجا مشغول به کار بود. قرار بود بشوم کارشناس برق و با تنگ کردن جایش عرصه را سخت بگیرم بر او. کاری نفرت انگیز که به مدد یکی از دوستان نازنینم رخ نداد و لو رفت که تخصص اصلی ام اتوماسیون است و نه برق. همین میشود که مدیر بخش بعد از مدتی به صرافت افتاد که دو نفر را بیاورد تا از شر این دوتا خلاص شود.

و ما شد یم رفیق صمیمی و همکار. دیگر همه کارها می بایست یک جورهایی از سر گردنه ما میگذشت و هر چقدر این دوست ما، مهربان و با گذشت و افتاده بود، نقش آدم رذله به عهده من بود. عکاسی مان دیگر حسابی گرفته بود و برای خودمان دار و دسته ای راه انداخته بودیم و سر در هر کاری و بینی در هر سوراخی میکردیم. جوری شده بود که حضور دو نفرمان در کار و ماموریتها، سبب کهیر زدن خیلی ها شده بود.

تمام این سالها بی هیچ مشکلی چه در زمینه کاری و چه مالی باهم کنار آمده بودیم و جلو میرفتیم. هر چقدر حق او را میخوردند وظیفه درآوردن از حلقوم دیگران، کار اختصاصیم شده بود.

انسانی کار بلد و آشنا بکار. هم یک مشاور خوب هم یک مجری دست به آچار و هم آشنا به همه زیر و بم های کار های اجرایی. اینکه یک تنه قادر بود همه گندهایی که دست جمعی میزدند را جمع و جور کند. قانع، خندان و خوش برخورد. دارای همه آن چیزهایی در رفتار و منش و چهره، برای آنکه دیگران و غریبه ها بی هیچ دلیلی بهت اعتماد کنند و هرگز هم اشتباه نکنند. هرچند سهمی از این همه کیکهایی که اینجا میآورند نداشت اما حرص و غمی هم نداشت. جزو معدود آدمهایی که نان بازویش را میخورد نه جای دیگرش را. تقریبا هر مشکل سخت افزاری و نرم افزاری دیگران بدستش حل میشد.

بالاترین شانس زندگش اش این بود که یکی که داشت فرم قرعه کشی گرین کارت پر میکرد از او میخواهد که او نیز پر کند. و اقبال بزرگش اینکه بهار سال گذشته نتیجه اعلام شد و اسم او نیز جزو لیست بود و آخر زمستان سال گذشته پرت شد به تگزاس امریکا. حالا آنجا با اهل و عیال نشسته است و برایمان عکس و پیغام میفرستد و ما نیز برایش حسرت. آنقدر عزیز است که تقریبا روزی نیست که حرف و حدیثی از او نباشد. یادگارها خوبی که نشان میدهند آدمها نان قلبشان را بخورند بهتر است.

هوشنگ خان همیشه سالم و خوش باشی.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٦
تگ های این مطلب :دوست


یک تازه داماد

خداوند، روزی ما را هزار تکه کرده است و هر تکه آن را، در گوشه ای از این خاک پاک وطن، انداخته است. و ما هم برای جمع کردن آن (که اگر نکنیم ناشکری و کفران نعمت است)، ناگزیریم به همه نقاط این مملکت فخیمه سفر کنیم. همین است که هر هفته باید در گوشه ای از این سفره بزرگ باشی. دو سال پیش، که یک تکه گنده ای از این روزی، کنار یک کوره بسیار بلند افتاده بود، که در یکی از بلندترین نقاط فلات ایران، قرار داشت، مجبور شدیم غروبی سفری بدانجا کنیم و شبی را آنجا سپری نماییم.پیش از این، این روزی حلال را بابت حرف زدن به مان میدادند (که ارث پدر خواهی علم پدر آموز. کاین مال پدر خرج توان کرد به یک روز) در یک منبر امروزی و پشت میز. توی آن جلسات، یکی می آمد و میرفت که فقط کمی هوش لازم بود تا بفهمی که بسیار باهوش است و نکته سنج، دقیق، طناز (خیال بد نکنید، به معنی طنز پرداز) و از مهمتر مهربان. سر سفره (روزی نه بلکه نهار) تحلیلهایی نابی ارائه میکرد که فکر میکردم فقط من میتوانم آنها را ارائه کرده باشم. خلاصه اینکه حسابی جان میداد برای گپ زدنهای دوست داشتنی و توپی که هرگز از لذتش نمیتوانم بگذرم. اما آنجا همه انتظار داشتند فقط نفش یک مشاور کنترلی سفت و حراف و زبانباز و یکدنده را در مقابل یک پیمانکار مکانیکی سفت و حراف و زبانباز و یکدنده بازی کنم. بیشتر نقش یک چماق. القصه در آن غروب پیش گفته، بعد خوردن شام که راهی محل استراحت خلوت خود میشوی، این آقای متشخص را می بینی، که از تو برای شب نشستنی، دعوت به عمل می آورد و به مصداق لایرد الاحسان الالحمار، (اصولا" این حقیر سراپا تقصیر، تعارفی که دلنشین باشد را به هیچ وجه رد نمیکند و کلی گشته ام تا بتوانم برایش این دلیل نقلی محکم را پیدا کنم) آنرا چارچنگولی می پذیرم. اصولا آنجایی هم بیشتر خوش میگذرد، که بتوانم متکلم وحده باشم و آقای مهندس نیز با تیزهوشی هر چه تمامتر، نخواست تو ذوقمان بزند و نطقمان را کور کند، لذا نشست و تا نزدیکای صبح گوش داد. بعد از آن، خیلی زود شروع کردم به لذت بردن و حظ کردن، از یافتن آدمی که سرش به تنش می ارزد، و خیلی از افه های ترا کهنه کرده است و دور ریخته است و خونگرم است و کلی چیز میداند.
رفتیم و آمدیم و رفتیم.
اما حیف که یک روز گفت تصمیم دارد برود و خیلی زود هم رفت.
و حالا اون گوشه دنیا نشسته است و دارد حالش را می برد و هیچ یاد حریفان نمیکند. آنقدر کیفیت زندگی اش بالا رفته است، که خیال میکنم حالا وبلاگنویسی را، نماد بی کیفیتی زیست، میداند که هر شش ماه یکبار، یک پست یک خطی می نویسد. اگرچه مطالب اینجا را نخوانده تکذیب میکند، با اینحال گاه گداری، آقای تازه داماد سری بما میزند و ما نیز هم. هرچند عموما به هم چنگ ودندان نشان میدهیم و متلکهای نابی بار هم نیز میکنیم و خیالبافیها و ایده ها و باورهایمان را به چالشهای تندی میکشیم. اما این چیزی نیست که ذره ای از محبت ما را بخویشتن کم کند.
آقای ما خیلی مخلص شماییم. آمدی سری هم به ما بزن.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٠
تگ های این مطلب :دوست


کسری

یکی از دوستهای خوب قدیمی، آنهم از اون قدیمی هاش، این کسری خان که همیشه برایم  نمونه مردی بود که زیاد میدانست، است. از حکمای عهد جدید است که جملات قصار بسیار دارد و از بسیاری دیگر نقل قول میکند. اگر میخواهید زیاد نخوانید و بسیار بیاندیشید، خواندن وبلاگش یکی از بهترین راهها است.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٩
تگ های این مطلب :دوست


حسین ارده کی

شاید مقتضای سن است که دیگر به برنامه های کوچک و عملیاتی و زود بازده دل می بندی و از هر چه مهندسی کلان اجتماعی است گریزانی. دوست بسیار عزیزی دارم در که همکارم می باشد و وقتی اولین بار به گفتگو نشستیم مطمئن شدیم حالا حالاها از هم سیر نخواهیم شد و چیزهایی بسیاری است که از هم خواهیم آموخت. حسین ارده کی. مردی که مطابق بسیاری از ایده آل هایت زندگی میکند. یکی از تلاشهای خستگی ناپذیرش قابل استفاده کردن بسیاری از چیرهاییست که ممکن بود بدل به اجناس اسقاطی و زباله گردد. پس بسیاری از این اسباب و وسایل را جمع آوری میکند و تعمیرش میکند و برای استفاده کسانی که ممکن است از آن بهتر سود ببرند می فرستد. همین میشود که کامپیوترهای از رده خارج شده شرکت را جمع و جور میکند و آنها را در مدارسی که قادر به تامین هزینه های راه اندازی شبکه های کامپیوتری برای دانش آموزان نیستند، بکار میگیرد. با همین تجهیزات بچه هایی که در مدارس غیرانتفاعی نمیتوانند تحصیل کنند فرصتی خواهند یافت که کمی بیشتر بیاموزند.

راهی برای وادار کردن سازمانها به ایفا کردن وظایف شهروندی خویش، در جامعه ای که بسیاری از شهروندان، حقوق و مسئولیتهایشان را نمیدانند و یا از یاد برده اند.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٥
تگ های این مطلب :دوست


حسین کاجی

این حسین آقا کاجی ما از بزرگان و نیکان یزدی روزگار است که کشفش را میتوانم به خودم نسبت دهم.

سال ۷۴ مجبور شدم که دست از همه علایق بشویم و بروم سرکار. کار برای یک مهندس صفر کیلومتر که این ورها نبود پس فرستادنم یزد. کارخانه ماشین سازی غدیر. شانس بزرگ زندگی ام یزد بود و چندتا مهندس. یکی مهندس سمیعی نامی بود رئیس کارخانه و دیگری مهندس اسماعیل(مهرداد) کیانی و مهندس رسولی و یک دانشجو رشته برق بنام حسین کاجی.

این حسین آقای عزیز ما برای کارآموزی آمده بود آنجا و پیش آقا منشی می نشست به گفتگو. اول بار که دیدمش، کتاب گریز از آزادی دستش بود و من هم مهندس لاته کارخانه بودم که کسی از متلک ها و حاضرجوابیهایم در امان نبود. این آدم لاته وقتی کتاب رو می بینه میشینه یک ربع در باره اریک فروم و گریز از آزادیش حرف میزنه. و این جوری شدیم دوستای صمیمی هم.

من که زندانی کارخانه بودم به مدد حسین، یزدگردی(گردیدن یزد) میکردم و پدیرفته شدم توسط او و پدر و برادر مهربانش.آدرس دفتر فرهنگی که هنوز پابرجا بود را به حسین میدهم و میشویم همراهان هم در این دفتر. هرچی من سطحی بودم و لات و رذل و بیحوصله، این حسین آقای ما عمیق بود و حساس، مهربان و دوست داشتنی که آدم نمیتوانست از دستش حرص بخوره. یادمه چیزی از برق به هم یاد ندادیم به جاش تا دلتان بخواد گپ زدیم از همه علایقمان که عجیب بهم شبیه بود.

در دورانی دیگر در جایی شدیم همکار هم، سالهای ۷۶ و ۷۷ و حسین دیگر راهش را انتخاب کرده بود و داشت فیلسوف میشد و منهم قرار بود بشوم مهندس. یک قهوه خانه خوب که نقالی اش مال گفتگوهای من و حسین بود و تماشاگرانش عده ای همکار. داشت نوشته هایش را جمع میکرد که کتابشان کنه. یک قولی هم داده بود که هنوز بهش عمل نکرده و مجبورم همینجا پته اش رو بریزم رو آب، اونم اینه که قرار بود کتابهایش را بفرستد بخوانم، احتمالا هم از ترس این کار را نکرده چون گاهی کل مان بسیار بالا میگرفت و هر دو هم لذتش را می بردیم. هر دومان صاحب کرامات بودیم من میتوانستم فیلم ندیده را تحلیل کنم و معجزه او نیز این بود که میتوانست بدون دیدن فیلمی در باره سینمای کشوری ساعتها حرف بزند.

حالا یک وبلاگ خوب داره. خواندنش از نان شب هم واجبتره بسکه زیبا مینویسه. بخصوص اون تک جمله ای هایش شاهکاره. فقط بدیش اینه که خیلی راحت نمیشه براش کامنت گذاشت. احتمالا حوصله نداشته درستش کنه.

حسین آقا ببینیمت.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱
تگ های این مطلب :دوست و تگ های این مطلب :وبلاگ


افسوس که بیفایده فرسوده شدیم

افسوس که بیفایده فرسوده شدیم

ایمان غلامپور
دکتراى برق، 79 - 1365

براى من نوشتن درباره دانشگاه صنعتى شریف به سه دلیل مشکل است: نوشتن یکى‏دو صفحه که بتواند پرفراز و نشیب‏ترین سالهاى زندگیم را تصویر کند، دورانى که مثنوىِ هفتادْمن هم از شرحش قاصر است، از خلاصه‏سازى مى‏گذرد و به فشرده‏سازىِ بیرحمانه‏اى مى‏رسد؛ و حذف پاره‏اى وقایع مشکل است.

دوم، سالهایى که باید درباره آن بنویسم در تاریخ ایران و جهان بى‏سابقه یا لااقل کم‏سابقه بوده است و حساسیتهاى مختلف و وضعیت فعلى، نوشتن در این باره را با خودسانسورى همراه مى‏کند.

سوم، یادکردن از همه افراد قابل‏توجه و تأثیرگذارى که در این سالها بر روح و روان من و بسیارى دیگر اثر گذاشته‏اند در این حجم کم غیرممکن است. با این همه، مى‏نویسم، و بیشتر از آدمها.

دانشجویان دانشگاه شریف به نظرم بیش از سه دسته نبودند: نوجوانانى که فقط درس مى‏خوانند، موجوداتى تک‏بعدى که بعضى در این زمینه بسیار موفقند. دوم، جوانانى که کم درس مى‏خوانند و دانشگاه را محلى براى فعالیتهاى مورد علاقه (یا مورد استفاده)ى خود مى‏دانند. سوم، پیرمردانى که به قول خودشان آدمهایى متلاشى‏اند، یک سر و هزار سودا، آرمان‏گرا و ارضانشدنى. این دسته آخر، به قول مولوى، بولفضولند و همه‏جا احساس رسالت مى‏کنند! (واژه‏هاى 'نوجوان‏`، 'جوان‏` و 'پیرمرد` در این نوشتار معانى ضمنى و مجازى دارند و قصد نگارنده نه تنها قصد توهین به روش زیستن و رشد گروههاى خاصى از دانشجویان نیست، بلکه همگى را به نوعى عزیز و گرامى و باارزش مى‏شناسد.)

روزى یکى از این پیامبران کوچک (که ذکرش به خیر باد!) به من گفت: ''ما چقدر زود به پیرى رسیده‏ایم. نه اینکه سالخورده باشیم، فقط از سیر تحول، فرتوت‏شدنش نصیبمان شده است!`` از جمله اخیر روشن است که این حقیر یا خود را جزو این دسته مى‏داند یا دوستان تراز اولش را از این افراد انتخاب مى‏کرده است. شاید توضیح آن مشکل باشد ولى این دو وجه، معادلند. این گروه، دوستان بسیار دارند ولى در واقع تنهایند. هر آدم آشنایى در یک جنبه از زندگى‏شان همراه و در زمینه‏هاى دیگر بیگانه است. مدتى با کسى درس مى‏خوانند، با هم واحد مى‏گیرند و بعد آن دوست هوس فرنگ و تحصیل خارج مى‏کند و خداحافظ. عزیزى مى‏گفت تعداد بدرودهایش ''به تلخى زیاد شده است!`` این جوان‏پیرها در خوابگاه فراوانند. من هم در این میان احساس مسئولیت مى‏کردم. بعد از مدتى، هم‏اتاقى‏هایم از اینکه تعداد مراجعان من بیش از حد معقول است شاکى شدند. درس مى‏دادم، رفع اشکال مى‏کردم، فال حافظ مى‏گرفتم، روحیه مى‏دادم و هزار کار دیگر. و در مقابل این کارها، از کسانى که داشتند زیر فشار له مى‏شدند لقب دریافت مى‏کردم: ''بابا``، ''امامزاده‏``، ''خان‏دایى‏``.

ادبیات، موسیقى، خواندن و نوشتن و بحث کردن در جمع شبانه به پیرمردها انرژى مى‏داد. از دید دیگران، پیرمردها خوشبخت و از دید خودشان بدبخت بودند؛ مثلاً براى شهردارى اغلب به ما معافیت مى‏دادند چون کارهاى مهمترى داشتیم و این یعنى به ما خیلى خوش مى‏گذشت!

تلخترین خاطرات من کم‏آوردن این پیرمردان و از دست‏رفتنِ بهترین فرزندان این دیار بود: فرار، رفتن به خارج از کشور، افسردگى، بیمارى و مرگ. زیباترین لحظات و بهترین خاطراتم همکارى با این پیرمردها در جلسات شعر و ادب، گروه موسیقى، مطالعات گروهى، بحث و جدل، روزنامه دیوارى، درس‏خواندن و غیره بود.

از میان این خاطرات زیبا، یکى را حتماً باید بنویسم: خاطراتى از همکارى با بزرگمرد دانشگاه که این پیرمردها را در دفتر مطالعات فرهنگى (آن اتاق کوچک) گرد هم آورد و به‏کار گروهى واداشت: دکتر محمد حسن باستانى، استادیار دانشکده برق.

با روش زندگى پیرمردها که شرح آن رفت، به‏طور عادى و در نهایت، ''بریدن‏`` به سراغ همه آنها مى‏آمد، دیر یا زود. دکتر باستانى با ابتکارِ تأسیس دفتر مطالعات فرهنگى، بریدنِ پیرمردها را به تعویق مى‏انداخت و روحى تازه در کالبد افسرده‏شان مى‏دمید. پیرمردها باقىِ سالهاى زندگى خود را، در خیال، با زندگى پر بار او قیاس مى‏کردند و از پر کارى و پر حوصلگى‏اش جان مى‏گرفتند. حس مى‏کردند مى‏شود سالهاى زیادى پیرمرد بود و از مسیر تحول خارج نشد. جلسات فلسفه، سیاست، ادبیات، نقد و کلاسها و دوره‏هایى که گاهى خود آن بزرگ و گاهى پیرمردها ارائه مى‏کردند هر شنبه برگزار مى‏شد، بدون تعطیل.

سالهاست که این جلسات پابرجاست. دکتر باستانى بسیار پیش از آنکه در کشورمان موضوع گفتمان و بحث و تبادل‏نظر نَقل هر مجلسى شود، این روش را به ما یاد داد. از خاطرم محو نمى‏شود که وقتى جامعه باز و چندصدایى خیالِ باطل بود، فلسفه پوپر در این جلسات بررسى شد و زمانى که در کتابهاى پرتیراژ، فروغ فرخزاد را شاعره بدکاره خطاب مى‏کردند، او به‏عنوان نقطه‏عطفِ شعر فارسى در این جلسات مطرح شد.

نسل ما هم به‏هرحال مسیر پر تلاطمى را طى کرد و نسلهاى بعدى شاید طوفانها و سیلابهاى عظیم‏ترى را تجربه کنند. چیزى که از سالهاى گذشته هنوز در من باقى است این امید هست که شاید روزى . . . .

برگرفته از آرشیو لوح

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱٠
تگ های این مطلب :دوست


برای آقا غوله دوست داشتنی

خستگی های زیادی که به جانم می نشیند و دوای دردش هم چیزی نیست جز گوش کردن به موسیقی. از اون قدیم قدیمیهایش. و عشق دوران جوانیم هم مرضیه. دیدی که رسوا شد دلم، مینای شکسته، زمن نگارم و آلبومهایش را می شنوم و زمزمه میکنم. یاد گذشته هایی می افتم که برخلاف همه دو نفر بودیم که عاشق یک نفر بودیم. و نه رقیب عشقی که رفیق عشقی بودیم. و این رفیق شفیق کسی نبود جز ایمان غلامپور. عجیب گاه دلم برایش تنگ میشود با آن هوش و مهربانی و بزرگی و من یادمه بلاها هم که بر سرش می آوردم تحملم میکرد. گاز اشک آور.من که بزرگتر و باهوشتر از خودم را تحمل نمیکردم میدانم چرا تا به این حدعزیزش میداشتم. چون بزرگ بود و از اهالی امروز بود و با افق های باز نسبت داشت. آی آقاغوله کجایی؟ هنوز هم همانقدر خوبی؟

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۳٠
تگ های این مطلب :موسیقی و تگ های این مطلب :دوست


عیسی پیله ور

برآ ای شمس تبریزی ز مشرق
که اصل اصل اصل هر ضیایی.
آقا یک کاری بکنید عیسی پیله ور هم به مرض و تیر غیب وبلاگ داشتن گرفتار شود.
ریش نداشته گرو. از پرده برون آ.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱٧
تگ های این مطلب :دوست


کوروش علیانی

مدتها بود که میخواستم چیزی در باره اش بنویسم وقتی دیدم در پاسخ حسین درخشان که بهش گیرداده بود و خیلی پسندیده هم نبود، چیزی نوشت.
کسی که گاهی دلم میخواست سر به تنش نباشه از بس حرفهایی که میزد بیش از حد درست بود. هنوز هم نقدهایش تنها چیزهاییست که از بازخوانی کتاب جامعه باز و دشمنانش پوپر در دفتر فرهنگی شریف بخاطره ام باقیست.
برایش هرکجا که هست آرزوی سلامتی دارم.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱٧
تگ های این مطلب :دوست


دفتر فرهنگی شریف

دور یه میز چوبی بزرگ و رنگ و رو رفته، تو اطاق کوچکی به ابعاد ۳X۴ متر، در طبقه سوم ساختمان دانشکده فیزیک دانشگاه صنعتی شریف، هر شنبه دانشجویانی می نشستند و اوایل با بازخوانی مقالاتی مانند پایان تاریخ فرانسیس فوکویوما و دهها مقاله در عرصه های مختلف اندیشه و فلسفه و تاریخ و شعر و بعدها کتاب و مقاله و فیلم و موسیقی و هر موضوعی که بشود در باره اش حرف زد، با هم به گفتگو کردن و جدل با یکدیگر، با حضور گرم و صمیمی استادی که پشت ستاره حلبی اش قلبی از طلا داشت، آنقدر آموختند و آموختند و آموختند که دیگر هرگز نتوانستند از آموختن باز ایستند. با هم گاه به تندی و گاه به نرمی می تاختیم و این میان دکتر باستانی بود که همه چیز را به پایانی خوش بدل میساخت. اول عرض اندامها و گنده گوئیهامان را بدل کرد به اینکه سرمان کلاه نگذارند و بعد این یکی را بدل کرد که اندیشیدن نه از جنس ابتذال فکری، نیازی است اساسی. شخصیت اصلی دفتر بیشک، دکتر باستانی بود کسی که اگر شنبه ای حضور پیدا نمیکرد، همه مطمئن بودیم که دلیلش بسیار قانع کننده تر از عدم حضور هریک از ماست. آنقدر بزرگ بود (و مطمئنم که هنوز هم هست شاید ببیشتر) که ابایی نداشت از اینکه اعتراف کند که بیش از آنچه یاد داده است به بچه ها، از آنها آموخته است. یک معلم واقعی. هرچه که ما میگفتیم او با شیوایی و سلاستی افزونتر به خودمان دوباره یاد میداد. هر چند یکی دوباری حسابی ریختیم سرش و حالش را جا آوردیم، و او با بزرگواری ادای تسلیم شده ها را در آورد تا مبادا دل بچه ها بشکند که از پس همه بر میآییم پس از پس دکترمان نیز برخواهیم آمد. هر وقت یکی را پیدا میکردیم که سرش به تنش بیارزد اول جایی که نشانش میدادیم و میبردیمش، دفتر بود. بعدها دفتر جایش رفت به ساختمان کامپیوتر، کنار دپارتمان فلسفه علم و باز دوباره برگشت به اطاقی بالای بهداری دانشگاه. و باز هر شنبه میشد دکتر را دید که می آید. خیلی از ما جمع شدن پریشانی اندیشه هامان را مدیون اوئیم. بسیاری از ما نه تنها در عرصه اندیشه که در عرصه زیستنی اخلاقی مدیون اوئیم.
این بچه ها یادم هست که حالا برای خودشان مردان بزرگی شدند. شایان مشاطیان ، کوروش علیانی، جواد حسینی، محسن خیمه دوز، حسین کاجی ، حامد قدوسی، علی سرزعیم، عیسی پیله ور و دهها نفرشان که هر هفته میدیمشان و اسمشان را بیاد ندارم و یا الان حضور ذهن فوریم بیادشان نمی آورد. سالهای اوایل هفتاد خیلی ها را دیدیم که بعدها تو روزنامه ها ازشان زیاد حرف میزدند. حجاریان، سریع القلم، زیبا کلام، آرمین و خیلی های دیگر. عیسی پیله ور نشست کتاب را اختراع کرد و نویسنده ها را با مخاطبینش رو در رو میکرد. بسیاری از ما هر گاه خواستیم مدلی برای جمع هایی برای آموختن تاسیس کنیم، مدل دفتر را بکار میگرفتیم. پشت آن میز توانهای بسیاری که میتوانست مصروف خراب کردن آسفالتها بشود، صرف خواندن و آموختن شد. هنوز هم برای بسیاری از ما خاطره دانشگاه شریف نه دانشگاه که دفتر فرهنگی شریف است.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱٤
تگ های این مطلب :دوست و تگ های این مطلب :گفتگو