تمیشه

آئورا خواندی

تاریخ طیرستان ابن اسفندیار را می خوانم به همراه تاریخ رویان اولیاء ا... آملی و تاریخ مازندران حسیتعلی گیلانی به همراه هر چیری در باره مازندران

در بتای میل رادکان سخن از بوجعفر محمدبن وندر بن باوندی است مردی که فعلا هیچ نشانی از او و پدرانش در دست نیست کفته شده است از باوندیان است از سلاله باوندی ها وقتی اسامی پادشاهانشان عموما فارسی  است نه عربی. بنا در سالهایی تاسیس شده است که دوران دوم باوندی ها به پایان رسیده است.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٥
تگ های این مطلب :تاریخ و تگ های این مطلب :رمان و تگ های این مطلب :کتاب


مرشد و مارگریتا

رئالیسم جادویی.
اقبال و یا بداقبالی بعضی کارهای هنری، وابسته به سرنوشت تراژیک خالق اثرش می باشد. همین است که کلی کارهای هنری خوب در رژیمهای توتالیتری چون شوروی نابود می شود و کلی آت و آشغال هم به پاس داشت یاد هنرمندان و خالقان شهیدش در همان شوروی به خرد دنیا داده میشود.
یک اثر هنری خوب اثری است که بتوان کلی در باره اش خیالبافی کرد.
جهان محل ستیز خیر و شر و خدا و اهرمن است و البته آنچه که در این میان بشدت برجسته است ناتوانی آدمی است در تعیین نتیجه این ستیز.
این فقط امام حسین شیعیان نیست که با مرگش قاتلش را شکست میدهد مسیح نیز اینگونه است.
مرشد و مارگریتا را خواندم این چند روز. کتابی که می بایست میخواندم هرچند بخشی از اقبالش ناشی از وضعیت کمی تراژیک بولگاکف بوده است. البته فخر تقدم دارد بر صدسال تنهایی مارکز. در فضای دین ستیزانه شوروی دهه بیست و سی قرن بیستم و آن تصفیه حسابهای خونین استالینی، متنی چنین همدلانه با مسیحیت، بی شک شجاعت بسیار میخواهد و البته نقد فضای هنری چسبیده به نظام سیاسی حاکم، مایه ای است که شاید دیگر چندان بکار دیگران نیاید، اگرچه در زمان خویش، خودکشی سیاسی و هنری محسوب میشد و فقط بکار ماها بیاید شاید.
زیباترین بن مایه کتاب این است که معجزات و وقایع غیرقابل تبیین در زمان حاضر رخ میدهد حال آنکه همه وقایع زمان پیلاطس بشدت عادی ست. تو گویی این همه خرق عادت وقایع جهان جدید ناشی از تسلط ابلیس است بر جهان. موجودی قادر و متعال و بی رقیب. خدا گویی رفته است و تنها در آخر داستان از طریق متی باجگیر پیغام میفرستد.
اما ضعیفترین قسمت داستان تصور میکنم بر رابطه بین مرشد و مارگریتا استوار است این عشق سوزانی که اگر نویسنده توضیحش نمیداد فهم نمیشد. مانند عکسی که چون هیچ حالتی را منتقل نمیکند عکاس زیرش نوشته است این دو نفر عاشق دلخسته هم بودند. حتی اگر نه نگاهشان، و نه از هیچ چیز دیگر این عکس، بتوان به این عشق پی برد.
داستان، داستان عشق نبود داستان تباهی بود.
تصورم از یک رمان خوب موفقیت در واکاوی رون آدمی است که البته در این زمینه کتاب اگر نگویم اصلا، ولی چندان موفق نبوده است.
ترجمه هم مشکلات کمی نداشت، هر چند نباید کتاب چندان سختی بوده باشد برای ترجمه . مشکل احتمالا ناهمسانی دانش نویسنده و مترجم از روایتهای مسیحیت است.
یادم هست که وقتی جلسه ای به بررسی کارهای سولژنتسین در دفتر مطالعات اختصاص یافته بود دکتر باستانی تعبیر هوشمندانه ای بکار برده بود که این جا هم کاربرد دارد و آن این بود که نویسنده ای شهیر و شناخته شده در روسیه شدن، با حضور نویسندگانی چون داستایفسکی و تولستوی و دیگران خود نشان از قوت نویسنده دارد.
کتابی است که به یکبار خواندنش می ارزد.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢
تگ های این مطلب :کتاب و تگ های این مطلب :رمان


...

سالها بود که چنین داستانی را نخوانده بودم. داستانی از انحطاط ویرانی سیاهی جنون و خیال. نقد خردکننده از تمدن، انگلستان، هند و دین.آمیختگی خیال و واقعیت آنچنان که گویی مرزی در میان نیست. داستان پیروزی انسان مسخ شده بر انسان مجنون که جز این دو گریزی برای انتخاب نیست. رویا میپردازم چون هستم یا چون هستم رویا می پردازم؟

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٤
تگ های این مطلب :رمان


بازی آخر بانو

نویسنده خانم بلقیس سلیمانی. چاپ سوم ۱۳۸۶ انتشارات ققنوس

برنده جایزه چهارمین دوره جایزه ادبی اصفهان دی ۱۳۸۵

انتظار شخص ام از رمان، کاویدن درون آدمهاست در موقعیتهای مختلف و پیچیده و برای رمان فارسی، علاوه بر این، استفاده هنرمندانه از کلام است.

وقتی کتاب به پایان میرسد، هیچ یک ار انتطاراتم برآورده نمیشود.

قصه خوبی است فقط همین، اما کم هم مشکل ندارد.

  1. قرار است قصه، برگرفته از اتفاقات واقعی باشد و این موضوع در آخرین بخشهای کتاب، بیان میشود و فقط بخشهایی بدان اضافه یا کم گشته است. اما معمولا، اتفاقات عادی، چندان کششی برای قصه شدن ندارند، بنابراین باید چیزهایی افزوده و کاسته شود تا به قالب قصه ای قابل بیان درآید، اما این جرح و تعدیلها، اگرچه کمی قصه را قصه کرده است، ولی تا حد زیادی، آن ارتباط منطقی بین اتفاقات را از بین برده است.
  2. شخصیت پردازیها از چنان کششی برخوردار نیستند که امکان همذات پنداری با مخاطب و خواننده را ایجاد نمایند. جز گلبانو که همه بازیگری اش به هوشش نسبت داده میشود (بین هوش بازیگوشی ارتباط وثیقی وجود دارد؟) بقیه بیش از حد در سطح می مانند.
  3. آدمها بیش از حد خلق الساعه وارد قصه میشوند. وسط صحنه مثل یک امداد غیبی از راه می رسند و گره قصه را می گشایند. محمود تاجی و صادق رهامی از آن جمله اند. که این اخری تاثیرگذارترین مرد قصه است کسی که همه سرنخها دست اوست.
  4. توی آن صحنه نبش قبر امیر و اختر، نویسنده تلاش میکند به زبان نزدیکتر شود اما بیش از حد بد در آمده است. تبدیل جملات به کلام در داستان، نیازمند مقدماتی مانند شخصیت پردازی های قبلی می باشد و نمیشود خواننده را بی هیچ اطلاعاتی، مسئول پر کردن جاهای خالی جملات نمود. شاهکار تبدیل جملات به کلمات و استفاده حداقلی از کلام و رسیدن به جوهر ناب زبان را در کلیدر ببینید. آنجا ردیف کلمات مشتعل ات میسازد.
  5. شاید تازه گی رمان در این باشد که کل رمان، در ذهن یکی از شخصیتها شکل میگیرد. اما این سبک روایت مثلا در رمان دنیای سوفی بسیار زیباتر آمده است که اشاره ای نیز به این کتاب در رمان، هنگامی که اولین بار دکترمحمدجانی و صالح همدیگر را می بینند نیز شده است، که نشان میدهد ایده نیز هم شاید کپی کاری باشد.
  6. کل داستان بیشتر سرگرم کننده است تا تفکر برانگیز.
  7. تلاش برای حل معظل مرگ بشر را وادار به اختراع مذهب و فلسفه و تمدن کرده است، قصه حتی به نزدیکیهای این موضع نیز نرسیده است.
  8. برخی گیرهای الکی هم هستند مثلا اصلا جایی به نام گوران در اطراف کرمان و کهنوج ندیدیم به شهادت اطلسها یا مگر طرفهای کرمان و کهنوج ایلیاتی دارد قصه بیشتر میخورد مال طرفهای شهرکرد و یاسوج باشد تا کرمان یا اسیر شدن در کردستان و فرستاده شدن به عراق. این کردها با آن عراقیها ؟

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱
تگ های این مطلب :رمان


دل دلدادگی

سالها پیش خواخر خوب و کتابخوانم، رمانی را معرفی کرد که اگر شد بخوانم. دل دلدادگی شهریار مندنی پور. و من سالها بود که گریزان بودم از رمان خواندن آنهم از نوع ایرانی اش. که آخرین رمان عزیزم کلیدر دولت آبادی بود و بعد از آن دیگر دو چیز بود که برایم بیشتر تفنن بودند تا چیزی از جنس اندیشه که یکی اش سینما بود و دیگری اش رمان. همین شد که تنها تاریخ میخواندم و فلسفه و متون مقدس. کتاب را همان سالها خریدم و خواندنش را گذاشتم به وقتی که با این کتابها آشتی کنم. فکر میکردم هرگاه بخواهم از خواندن نمانم و اما فسفری هم نسوزانم، رمان خواهم خواند. تا اینکه هفته پیش وقتش رسید و کتاب را به دست گرفتم. شروعش چنان عظیم بود که رهایم نکرد تا به پایانش برسانم. کاکایی و روجا و داوود و یحیی زال و منداآ. جنگ و زلزله رودبار و سیاهی و خون و آتش و جسد. سیاهی های بی پایان به همراه تاریخ انقلاب و چپ. روجای اش را دوست نداشتم جز آن روجای آخر داستان را و شخصیت پردازی هایش را که کمی بی ریشه بودند تغییراتشان. اما زیبایی های کلام که طعنه و تنه به شعر می زد آنچنان عظیم و سترگ هستند که آن ضعفها چیزی از ارزشش نمیکاهند. روایتهایش از انقلاب و جنگ هم کمی بیش از حد محافظه کارانه است و نویسنده در این حیطه ها دست به عصا راه میرود که البته این موضوع نیز چندان غریب نیست برای کتابی که میخواهد چاپ شود. عقل ستیزی اش هم توی ذوق میزند بخصوص آنجا که میخواهد داوود را غرق کند. اما اعتراف میکنم که راه خطایی بود دل بریدن از رمان فارسی. امیدوارم در این آخری سرخورده نگردم.

دوستش داشتم.

رمان خوب فارسی میشناسید معرفی کنید؟

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢۳
تگ های این مطلب :رمان


کوری

مدتهاست که رمانی نخوانده ام. آنقدر طولانی، که آخرین رمانی که خوانده ام را، به یاد نمی آورم. بعد از مدتها رفتم سراغ کتابهای از دست رفته ام. رمان کوری اثر ژوزه ساراماگو را خیلی وقت بود که میخواستم بخوانم. میخوانم. به دوشب. و در هیاهوی دخترک سه ساله ام. خوب بود.

مثل همیشه اول چیزی که توی ذوق میزند، ترجمه اش است. در کل کتاب کلمه کانتینر زیاد به کار رفته است و بعد از آنکه کلی پیش رفتی، میبینی که قرار است این کلمه همان سبد باشد. خیلی از جملات کلیدی کتاب ناشیانه ترجمه شده اند و فقط به یاری تخیل ات باید معنی صحیحش را بیابی. عین فیلمی که دوبلورهای تلویزیونی برایش کلام گذارده اند.

اما کل کتاب واکاوی درون آدمی است آنگاه که از او چیزی باارزش را میگیرند و اینجا چشمانش است. داستان علیرغم کشش فراوانش، فقط در خدمت همین روانشناسی درون آدمهاست. اینجور کتابها را دوست دارم. نابغه خالق اینجور رمانها را باید بی شک داستایفسکی دانست. مردی که از پیش و بیش از فروید و روانشناسان روح بشر را به روی میز تشریح گذارد. و تحلیلهایشان دقیقتر و روشنگر تر از این روانشناسان است.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٠
تگ های این مطلب :رمان