جعل

دیدگاه های سیاسی حرفه ای های عرصه های دیگر، چون هنرمندان و ورزشکاران، اگر جدی گرفته شود آنگاه ممکن است خیلی زود به گروه های مرجعی بدل شوند که رهبری سیاسی را در دست می گیرند. فاجعه آنگاه آغاز می شود

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٤
تگ های این مطلب :سیاست و تگ های این مطلب :زندگی


زندگی

هنوز بعد از این همه سال یکی از سخت ترین کار دنیا عادی بودن است.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢۸
تگ های این مطلب :زندگی


وصل و فراق

شادی حاصل وصل نیست علت آن است همچون غم و فراق.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۳
تگ های این مطلب :زندگی


مهارت

مهارت زیستن، گذر تلخ از مرغزار خوشی نیست، عبور خوشدلانه از میان بلایا و شداید زندگی است.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٢
تگ های این مطلب :زندگی


ساده گی

سادگی، جزو سجایا اخلاقی نیست، نشاندهنده عدم موفقیت در ارتباط با دیگران و یا کمبود عقل است.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢
تگ های این مطلب :اخلاق و تگ های این مطلب :زندگی


بزرگی

آذمهای بزرگ کسانی هستند که مسئولیتهای کوچک خود را بدرستی ادا میکنند.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٧
تگ های این مطلب :زندگی


زندگی

در تراژیک بودن داستان زندگی، همین بس که، همه جلوه های شاد زیستن، یا بوی گند میدهد یا طعم مرگ دارد.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۸
تگ های این مطلب :روزمره ها و تگ های این مطلب :زندگی


جستجو

نه که در قاب جلویی رخدادهای عادی و روزمره و همیشگی، هیچ نمایی از زیبایی و هوشمندی و خلاقیت و قانون و قاعده ای نیست، میروم به پس و پشت آنها، شاید چیزی از جنس آنهایی که گفته شد، بیابم.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱
تگ های این مطلب :زندگی و تگ های این مطلب :روزمره ها


حکیم امروزی

·     کمی بذله گو

·     کمی متلک گو

·     کمی وبلاگنویس

·     کمی سفر کرده

·     کمی کم حوصله

·     کمی گیج

·     کمی بی دست و پا

·     کمی هم دست و پا جلفتی

·     کمی همه کاره

·     کمی آداب ندان

·     کمی شلخته

·     کمی خندان

·     کمی گریان

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٥
تگ های این مطلب :زندگی


عمیق

ژرفای زندگی به اندازه عمق رازهایی است که به جستجوی پاسخشان بر می آئیم.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٧:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۸
تگ های این مطلب :قدم زدن و تگ های این مطلب :زندگی


کوچک

زیبایی زندگی، داشتن چیزهای کوچک است.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٧:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٦
تگ های این مطلب :قدم زدن و تگ های این مطلب :زندگی


انتخابات

بسیاری از باورهای عمیق و عظیم زندگی، پیش از آنکه نتیجه سلسله استنتاجاتی باشد، انتخاب ماست.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٧:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱۳
تگ های این مطلب :قدم زدن و تگ های این مطلب :زندگی


خاطرات عمر رفته

خاطرات خوش گذشته، لحظات بازیگوشی و یا خطرکردن های آدمی است.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱۱
تگ های این مطلب :واگویه و تگ های این مطلب :زندگی


مهارت و اخلاق

هرچه معرفت از جنس تعقل است اخلاق از جنس عمل است. اخلاقی زیستن، بیش از هر چیز دیگری، وابسته به مهارتهای زندگی است.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٧:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢۸
تگ های این مطلب :قدم زدن و تگ های این مطلب :زندگی و تگ های این مطلب :اخلاق


آن

یک روز (شبی) و لحظه ای چیزی می آید و میرود و تو سالها و سالها تو کوچه ها و خیابانها بدنبال آن لحظه ای. سرک میکشی از در خانه، شاید ببینی، دلنگران به کوچه می آیی، به خیابان و این مسیر را گاه سالها و سالها میروی و میآیی. سالها به انتظاری.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱۱
تگ های این مطلب :دین و تگ های این مطلب :زندگی


اندیشه ترس

جرقه اولین اندیشه آدمی، احتمالا وقتی که شب زمین را فرا گرفته بود و پیش از خواب، زده شد و اول چیزی که بدان اندیشید، ترس بود. ماه تمام کویر و زمین پوشیده از یخ، آدمی را همیشه به ترس انداخته است.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٤
تگ های این مطلب :قدم زدن و تگ های این مطلب :زندگی


اصفهان

در ذهن هر ایرانی، جایی خالی وجود دارد که فقط با تصویری از اصفهان پر میشود.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱
تگ های این مطلب :ما و تگ های این مطلب :زندگی


زندگی

سوار بر اتوبوسی شبرو، کلافه از بیخوابی و خستگی بسیار، که خوابیدن در آن و به صورت نشسته، اگر نه غیر ممکن که عذاب آور است و جابجا کردن بسیار خویش در گوشه ای تنگ و تمرین انواع حالات خواب که هیچ یک به نتیجه ای جز خستگی دست و پاها و گردن و کمر نمیرسد و دلت برای رسیدن و یافتن جایی که سر بر روی بالشی بر زمینی تخت و ثابت بگذاری،لک زده است و نماهای بیرون تمام تاریک و ترسناک و وهم آلود که نگاه به پدیده های نزدیک سرگیجه آور است و به دوردستها خیالبافانه نه میشود بیدار بود و نه خواب.

این عین زندگی نیست؟

هی آقای راننده ما پیاده میشیم.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱٧
تگ های این مطلب :زندگی و تگ های این مطلب :واگویه


دهشت

دهشت عظیمی است دانستن رازی که دیگران نباید بویی از آن ببرند.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱۱
تگ های این مطلب :خانواده و تگ های این مطلب :زندگی و تگ های این مطلب :واگویه


مرد معمولی

اینها نقاط عطف زندگی یک مرد معمولی ایرانی است:

  1. سربازی رفتن
  2. ازدواج کردن
  3. پدر شدن
  4. مرگ

عباس خان هنوز خیلی راه در پیش داری برای یک مرد عادی شدن.

شما هم خوب این کامنت دون وبلاگت رو بسته نگهداشتی و ما رو بی نصیب گذاشتی.

حامد خان ما هنوز سیر ندیدیمتا. ببینیمت

فارسی نویسی یادت رفته شایان؟

دوبیتی (وصف حال مراجعین به وبلاگت) :

ز وصلت تا به کی فرد آیم و شم

چگر پرسوز و پر درد آیم و شم

به مو گویی که در کویم نیایی

مو تا کی با رخ زرد آیم و شم

حسین عزیز هم که فقط وبلاگ داره همین. نه نوشته ای کلمه قصاری چیزی.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٢۸
تگ های این مطلب :زندگی و تگ های این مطلب :گفتگو و تگ های این مطلب :روزمره ها


انتخابات

شما بین اخلاق و قانون کدام را انتخاب می کنید؟

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٧:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢٧
تگ های این مطلب :زندگی و تگ های این مطلب :اخلاق


زندگی

زندگی ما آدمها، شبیه زندگی ماشینهای اسباب بازی ساخت چین و یکبار مصرف است که فرق شان فقط در جاده ای است که دارند امتحانمان میکنند. نکردند کمی با کیفیت بسازدمان.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٧:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٠
تگ های این مطلب :زندگی و تگ های این مطلب :ضعفها


سابقه پیشین

همیشه گندهای دنیا از بوهای خوشش بیشتر بوده است. حالا هم بر همین منوال است.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٩
تگ های این مطلب :واگویه و تگ های این مطلب :زندگی


جاده

پیرمرد فرتوت، مانند دیوانه ها، به بچه هایی که از سر خوشی و شوخی، سنگهای راه را برمیداشتند، سنگ می انداخت. او تمام جوانی و عمرش را صرف ساختن این جاده صعب العبور کرده بود.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱۸
تگ های این مطلب :زندگی و تگ های این مطلب :واگویه


همه کتابهای من (۱)

کودکی ام در لذت وصف ناپذیر از قدرت خواندن، به کتاب رسید. در خانواده ای شلوغ که تو جزو ته تغاری ها بودی، هیچ سرگرمی، بهتر از کتاب خواندن وجود نداشت. بنابراین تا می شد کتاب مبخواندم، از کتابهای درسی برادرهای بزرگتر تا کیهان بچه ها و قصه ها و قصه ها و قصه ها. هیچ یک شان را به یاد نمی آورم اکنون اما. در شهری که کتابخانه اش مهجورترین جایش بود من جزو معدود اعضای کتابخانه بودم و کتابهای قصه اش نیز بسیار زیبا. هر روز یک کتاب و اینجوری کم کم دور شدم از همه چیز. در دبستان و راهنمایی باز کتابهای کتابخانه، رفقای خوبم بودند از سمک عیار و قصه های شاهنامه و ..... تنها چیزهایی که هدیه میگرفتم آنهم خیلی دیر به دیر، فقط کتاب بودند. کتابی در دست و بالشی زیر سر، المانهای همیشگی هر تصویری بودند که از خویش داشتم و داشتند. معلومات عمومی عجیب غریب، که بیشتر به درد حل جدول میخورند. یکی از کتره هایی که همیشه بارم میکردند حل کردن جدولهایی بود که بقیه کنار گذاشته بودند برای لحظات فراغت خود. هیچ نظم و نسقی نیود فقط لذت شروع و به پایان بردن کتابی. هرگز قادر نبودم کتابی بخوانم که قصه نباشد.

 

انقلاب که میشود علی کتابخانه مسجد پدر را راه می اندازد و میشود پاتوقم و بعد غصب میشود و کتابهای ضاله اش دور ریخته میشود و جمعشان میکنم و می آورم خانه و میخوانمشان. کتابهای دکتر هم جزوشان هست. سالهای اول دبیرستان با کتابهای دکتر اشنا شدم و علاقه به روانشناسی کشاندم به سراغ این سنخ کتابها. عضو کتابخانه پارک شهر گرگان میشوم و هر روز غروب، آنجا میشود پاتقم و باز هم کتاب بازی به جای درس خواندن و تست حل کردن که بین مهندسی و آخوند شدن این اخری اغوا کننده تر بود. شریعتی دینداریم را برایم به هیجان بدل ساخت. و سحر کلامش مسحورم میکند. قرآن و نهج البلاغه و حافظ و سعدی و کتابهای فارسی کتابخانه پدر، کشف های بزرگی هستند برایم. درک مبهمی دارم از پیچیدگی و دغدغه های یک انسان شهری در سعدی و سادگی و بی ریایی روستایی حافظ. سرسختی های یک جوان روستایی پا به شهر گذاشته را دارم و تلاش برای غلبه بر نادانسته های این جای جدید، باز هم به سمت کتاب هلم میدهد و میشوم عضو کتابخانه مرکزی دانشگاه شریف. هنوز عناصری چون عشق، آزادی، سیاست، فلسفه و ... برگرفته از کتابند تا از تجارب شخصی.

 

کتاب موثر این روزگاران گریز از آزادی اریک فروم است. یه جور کندوکاو آدمی که درکش میکنم شاید به خاطر سادگی اش یا زیبایش یا نادرستی اش. بعد هم چون بیکارم، می نشینم هرچی کار اریک فروم است، خواندن، اما هیچ یک، طعم آن کتاب اول را ندارند. می بینم که میشود کتابی خواند که قصه نباشد.

 

اما آن عشق قصه خوانی ،باز هلم داد به سمت تاریخ، که از مدتها پیش از این، رقیب جدی رمان ها و قصه ها بود. در جستجو هایم در کتابخانه دانشگاه، میرسم به تاریخ تمدن. درسی ندارم جز پروژه ساخت دستگاهی برای پایین آوردن سطح آستانه گیرنده های اف-ام. تابستان است و جزو تنها ساکنین یک خوابگاه درندشتی بنام طرشت. سی و سه جلد است. ساعت چهار بعدازظهر، بعد از اتمام کار روی پروژه، میروم کتابخانه، یک جلد تاریخ تمدن را میگیرم و می نشینم به خواندن آن، می بینم چهار صبح است و باید بخوابم و ده صبح آزمایشگاه و باز قصه تکرار میشود به مدت دو ماه، تقریبا برنامه همیشگی ام است و تمامش میکنم. در این میانه آونگم بین عشق و نفرت از این کتاب. همه چیز را ازم میگیرد و چیزهایی عجیب و غریب و نا آشنا به عوض می دهد. بعد از آن دنیایی از اسطوره، هنر، و فلسفه نمایان میشود و همیشه اسیر این سه ام. یادم داد که هر واقعه و ایده ای را، در ظرف زمان و مکانش درک کنم و تاریخی نگرم کرد. به پاس قدردانی از آن همه چیزها، که به هم داد، دوبار دیگر هم، از سر تا ته خواندمش. به این میگویند خریت یک عاشق.

 

با اسطوره، سپهری را کشف میکنم و بخش زیادی از حافظه معطل مانده ام را، اختصاص میدهم به صدای پای آب و مسافرش و شعرهای دیگرش. و سیاه، آبی و خاکستری حمید مصدق.

 

 تاریخ فلسفه غرب برتراند راسل را دوبار میخوانم و دیگر مصممم میسازد که راهم را یافتم.

 

اما مسیح بازمصلوب نیکوس کازانتزاکیس و زوربا و برادرکشی و آخرین وسوسه مسیح و گزارش به خاک یونان، جان شیفته و ژان کریستف رومن رولان، صد سال تنهایی مارکز، سیذارتا و گرگ بیابان هسه، و رمانهای بسیار دیگری، آرامم میکنند.

 

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٠
تگ های این مطلب :زندگی و تگ های این مطلب :کتاب


پیری

سرنوشت آدمی ختم به زندگی دو حیوان است. یا تنها چون جغد یا دلقک چون میمون.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٤
تگ های این مطلب :زندگی و تگ های این مطلب :واگویه


زندگی

خیلی از ما وقتی به جایی برای گردش و سیاحتی میرویم، با دوربینی در دست، عکسهایی و فیلمهایی میگیریم. اما یادمان میرود که هنوز، دیدن زنده بعضی از مناظر، لذت بخش تر از دیدن آنها در قاب آلبوم هایمان است. گاهی دیدنی ها را نه از پشت دوربین ها، که با چشمهایمان ببینیم.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٤
تگ های این مطلب :روزمره ها و تگ های این مطلب :زندگی


اعترافات

اولندش این داستان اعترافات هم شده دردسر اما مگه میشه شایان چیزی از آدم بخواد آدم بتواند زیر سبیلی ردش کنه.
دومندش احتمالا منظور از اعترافات کارهاییست که از انجامش خجلت زده شده باشی و هیچ کس چنین تصویری از تو نداشته باشد:.
1. ترم اول دانشگاه از ترس اینکه مبادا توی صف غذا چیزی بهت بگویند که نتوانی هضمش کنی هر روز برای خوردن نهار به جای سلف سرویس از شریف میرفتم انقلاب و ساندویجی غذا میخوردم یک ترم یعنی 4 ماه و نیم.
2. یکبار هم توی سالن ابن سینا که لیست نامه های وارده را میزدند این اطلاعیه درج شد که دانشجویی به علت جابجا نوشتن فرستنده و گیرنده نامه اش به دانشگاه برگشت خورد. مسئول اون دفتر عین یک آدم خوب بهم یاد داد که کسی که نامه را باز میکند اول نام فرستنده را میخواند و منهم یاد گرفتم که جای فرستنده نامه بر روی پاکت و جای گیرنده پشت پاکت است. هرگز بچه هایی که اونجا ایستاده بودند و کر و کر میخندیدند را از یادم نمیبرم.
3. اولین باریکه سینما رفتم دوم دبیرستان و اولین آهنگی که گوش کردم ترم سوم دانشگاه و اولین بار که سوار تاکسی در تهران شدم سال سوم دانشگاه و اولین بار که ریشم را با تیغ تراشیدم هم همان سال بود.
4. یکبار هم دور میدان انقلاب با کت و شلوار نشستم و از مردم پول گدایی کردم.
5. یک شب که افسر نگهبان پادگان بودم چنان خشم شبی زدم که هرگز دیگر در هیچ وضعیتی آدمها را این چنین هراسان ندیدم.
خیلی خوب شد که فقط 5 تایش را می بایست بنویسم.
بخاطر حفظ آبروی دیگران از کسی اعتراف نمیخواهم.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۳
تگ های این مطلب :واگویه و تگ های این مطلب :زندگی


رضایت

اوس فخرالدین گچکار است و میگوید از 10 سالگی در کنار درس خواندن، به گچکاری نیز در تابستانها پرداخته است. اوایل به عنوان وردست اوستایی دیگر برای درست کردن گچ و بعد گچکاری و حالا تخصصش در آوردن نقشها و قابها و ابزار روی سقف و دیوار است. اجرت کارش به نسبت بقیه اوستا ها زیادتر است. در کارش علاقه مند به پیشرفت است و بنابراین مصصم است کلاس مجسمه سازی برود و این هنر را نیز به مهارتهایش بیاموزد. در کارش دقیق است و چندان در پی این نیست که کارش را فقط با پول بسنجد. اوستای خودش است و به کیفیت کارش اهمیت میدهد. از کارش راضی است و جایی که در آن قرار دارد اگرچه میتوانست جای دیگر باشد. اما حالا از جایگاهش راضی است. و میخواهد از همین جا برای رشد استفاده کند. اوس محمود کارش کاشی کاری است. تلاش میکند حتی الامکان از زیر کار و وظیفه اش شانه خالی کند بنابراین اگر بتواند کارهای ظریفتر را به کارهای ساده تر تبدیل کند خوشحال میشود. پس کلی چانه میزند که از اجرای مثلا لوزی در آشپزخانه سرباز زند و آجری کار کند. معمولا اگر ایرادی ازش نگیری و نشان ندهی که بالاسرش هستی، کلی از کار را دودره میکند. بیشتر یک بزن در رو است. از کارش راضی نیست چون جایگاه فعلی اش را حق برای خودش نمیداند و تصور جایگاهی بالاتر را برای خویش قائل است. جایگاهش را دوست ندارد به همین خاطر هرگز مثلا دیوار لوزی کار نکرده است و مهارتهایش از 10 سال گذشته به این طرف تغییر چندانی نکرده است. از جایگاه اجتماعی و شغلی مان راضی هستیم؟

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٦:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٥
تگ های این مطلب :زندگی و تگ های این مطلب :ضعفها


قضاوت

هنوز هم سخت ترین کار دنیا قضاوت کردن است.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۳
تگ های این مطلب :زندگی و تگ های این مطلب :حسرت


زندگی

عمیقا اعتقاد دارم، خوب زیستن، بیش از آنکه وابسته به اندیشه باشد، بوسیله مهارت حاصل میشود. مهارتهایی برای دوست داشتن، لذت بردن، آرامش. زندگی خوب، از یک بخش شاید ۹۰ درصدی از مهارتهای ما و بخش دیگر ۱۰ درصدی از اندیشه ساخته میشود. پس اگر نیک می اندیشیم، ممارست و تمرین مهارتهای خوب زیستن را نیز، از دست ندهیم.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۱۱
تگ های این مطلب :زندگی


نه

نداشتن شهامت برای گفتن نه، گاهی آدمی را، به پلیدترین ها، بدل میسازد.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/۱۸
تگ های این مطلب :اخلاق و تگ های این مطلب :زندگی


ماهیگیری

بعضی ها در مقابل این قاعده که، اگر میخواهی کسی را یک روز سیر کنی یک ماهی بهش بده، ولی اگر میخواهی یک عمر سیرش کنی ماهیگیری یادش بده، برای ندادن ماهی شان هم که شده، ادای تدریس ماهیگیری را در میآورند.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/۱٢
تگ های این مطلب :سازمان و تگ های این مطلب :زندگی


توصیه

دو قاعده اخلاقی برای ماندن در بین آدمها:
۱. بیش از کینه جویی، بخشنده باش.
۲. کفاره گناهان هر کس را معادل و یا کمتر از گناهش محاسبه کن.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٧
تگ های این مطلب :اخلاق و تگ های این مطلب :زندگی


غیرقابل پیش بینی

کار کردن با آدمهای غیرقابل پیش بینی، میتواند دردناکترین تجربه آدمی باشد.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۱٥
تگ های این مطلب :زندگی و تگ های این مطلب :قدم زدن


قانونی برای ارتباط

این قانون کمک زیادی برای ارتباط با دیگران می کند:
هرگز روی بیش از ۵۰ درصد توان آدمها حساب نکنید چون عموم ما، زیر بار تعهد و مسئولیت زیاد دیگران از خود، خرابی ببار می آوریم.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۱٢
تگ های این مطلب :زندگی


کم و کیف زندگی

بعضی چیزها نمایانگر کمیت زندگی هستند و بعضی چیزها نشانگر کیفیت زندگی.
خانه، کتابخانه هر آدمی یکی از نمایانگرهای کیفیت زندگی اوست و ماشین و لباس و تلویزیون و وسایل صوتی و تصویری از جنس کمیات زیستن هستند.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۱۱
تگ های این مطلب :زندگی و تگ های این مطلب :خانه


حکمت، آموزش و تمدن

دیدن پیرمردان و پیرزنانی، که علیرغم نداشتن تحصیلاتی معین، راهنمائیهایشان میتوانست گره ای از زندگی ما بگشاید، دیگر تقریبا غیرممکن است. عموما شعر میگفتند، اگرچه سواد نوشتن هم نداشتند، از تجربیات زندگی درسهایی عمیق آموخته بودند، و بسیار کارهای دستی و یدی میدانستد. از همه مهارتهای لازم برای یک زندگی بدون ابزار پیچیده برخوردار بودند. بی شک دیگر چنین انسانهایی در حال حاضر بر زمین ما نخواهند آمد. از آنها به حکیم یاد میکردیم. و حکمت، یعنی دانستن دروس زیستن. این البته نه تقدیس همه گذشتگان، که یادآوری نکته ایست که شاید دیگر در حوصله ما نگنجد. بنظر میرسد همه چیز را باید در آموزش اجتماعی اینان دید. هر کودکی در خردسالی از منبع عظیمی از معرفت سیرآب میشد. گلستان می آموخت و حافظ و مثنوی و نظامی. انگار آموزش در اختیار زیستن بود. آیا اکنون چیزی تغییر نکرده است؟ این تغییر بنظر میرسد اینست که اینک تکنولوژی باید در اختیار زندگی قرار بگیرد و آموزش نیز در اختیار تکنولوژی. اما سوال اینست آیا این باید و ضرورت شکل گرفته است؟ احتمالا آموزش همه ما در اختیار تکنولوژی قرار گرفته است اما مشکوکم که تکنولوژی در اختیار زندگی قرار گرفته باشد.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/۱۱
تگ های این مطلب :زندگی


آموزش و وراثت

یکی از شوخیهای ابلهانه طبیعت با بشر این است که بسیاری از دانسته های آدمی با وراثت منتقل نمیشود. آدمها رنج زیادی میبرند تا اخلاق‏، دموکراسی، ادب، و خیلی چیزهای لازم برای زیستنی انسانی را کسب میکنند اما نسل بعدی باز باید از نو این آئین را بیاموزد. آیا بهمین خاطر نیست که آدمی هنوز هزاران سال است در حال حل مسائل تکراری و کسل کننده است؟ آیا نمیشد مثلا همانگونه که با تغذیه درست، میشد بر کوتاهی قد نسلی فائق آمد، با یک رژیم اخلاقی مناسب، وقت آینده را به حل مسائلی، کمی با کلاس تر از مشکلات پیش افتاده قبلی، تخصیص داد؟

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/٥
تگ های این مطلب :ضعفها و تگ های این مطلب :زندگی