روزگاران شاعران

میلادی هجری خلفای عباسی اسماعیلیان سلجوقیان آل باوند ثانیه خوارزمشاهیان    
  604             تولد مولوی
1208 606       مرگ رستم بدست دامادش و پایان بدست خوارزمشاهیان      
1210 607   جلال الدین حسن سوم (11)       تولد سعدی  
1221 616       حمله چنگیزخان مغول      
1220 617         جلال الدین (11)    
1221 618   علاءالدین محمد سوم (34)          
1223 620              
1225 622 ظاهر (1)            
1226 623 مستنصر (16)            
1231 628     ابوبکر قتلغ خان (29)   پایان کار خوارزمشاهیان    
          ملک الجبال (115) آل باوند ثالثه      
1237 635       حسام الدوله اردشیر بن شهریار بن رستم بن دارا بن شهریار (12)      
1242 640 مستعصم (16)            
1249 647       شمس الملوک محمد (18)      
1255 653   رکن الدین خورشاه (1)          
    ایلخانان (97)            
1256 654 هلاکو (9) پایان کار اسماعیلیان          
1257 655           بوستان سعدی  
1258 656 پایان کار عباسیان         گلستان سعدی  
1260 658     سعد دوم(1)- محمد (2)        
1262 660     محمدشاه (1)        
1263 661     سلجوق شاه (2)        
1265 663 آباقا (17)   آبش خاتون (5)        
1267 665       علاء الدوله علی بن حسام الدوله اردشیر (10)      
1270 668     پایان کار ازدواج آبش با منگو پسر هلاکو        
1274 672             فوت مولوی
1277 675       تاج الدوله یزدجرد بن شهریار بن اردشیر (23)      
1282 680 احمد تکودار (2)            
1284 683 ارغون (7)            
1291 690 گیخاتو (4)            
1295 694 بایدو(1)- محمود غازان (9)         فوت سعدی  

 

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩۳
تگ های این مطلب :تاریخ و تگ های این مطلب :شعر


آب

کمترین تحریری از یک آرزو این است

آدمی را آب و نانی باید و آنگاه آوازی 

در قناری ها نگه کنَ در قفسَ تا نیک دریابی 

کز چه در آن تنگناشان باز شادی های شیرین است

 

کمترین تحریری از یک زندگانی :

 

آب ، نان ، آواز!

 ور فزون تر خواهی از آن

 گاه گه،، پرواز 

ور فزون تر خواهی از آن،، شادی آغاز

 ور فزون تر ، باز هم خواهی .... بگویم ،، باز؟

 آنچنان بر ما به نان و آب ، اینجا تنگ سالی گشت 

که کسی به فکر آوازی نخواهد بود....

 

وقتی آوازی نباشد 

شوق پروازی نخواهد بود

 

دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ اسفند ۱۳٩٢
تگ های این مطلب :شعر


پلورالیسم

آنکه گوید جمله حق اند احمقی است وان که گوید جمله باطل او شقی است مولوی

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ آذر ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :شعر و تگ های این مطلب :اندیشه


تقدیر

در روزگارانی شاعری بود که برخی ها معتقدند اگر اجل به سراغش نیامده بود شاعری در سطح سعدی و حافظ می شد. اسمش عرفی شیرازی بود. دو چیز مشهور از او گویی به یادگار مانده است اول بددهانی اش و دوم غزلی که این بیت اش سرمشق خطاطان است:

ز منجنیق فلک سنگ فتنه می بارد

من ابلهانه گریزم در آبگینه حصار

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ تیر ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :شعر


التماس

ای ساقی باده محبت، جامی

ای قاصد غمزه بتان، پیغامی

تا کی  هدف تیر تغافل باشم

قهری لطفی تبسمی دشنامی

یک شاخه گل برنامه شماره ۴٢۵ شجریان - بیات اصفهان

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۸
تگ های این مطلب :شعر و تگ های این مطلب :موسیقی


سیاست نامه سعدی

بخت باز آید از آن در که یکی چون تو درآید

روی میمون تو دیدن در دولت بگشاید

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ شهریور ۱۳۸۸
تگ های این مطلب :شعر و تگ های این مطلب :سیاست


حواس

گربه ای بر لب دیوار، نگران به بالای درخت

همهمه هزاران گنجشک

بوی گردآلوده برگ چنار

طعم گس سرخی تابستان

دست کشیدن به سطح صاف زندگی

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :شعر


کیفیت و کمیت

در سنبلش آویختم از روی نیاز

گفتم من سودا زده را کار بساز

گفتا که لبم بگیر و زلفم بگذار

در عیش خوش آویز نه در عمر دراز

رباعی منتسب به حافظ

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :شعر


فصل دیگر

بی‌آن‌که دیده بیند،
 
 در باغ
احساس می‌توان کرد
در طرح ِ پیچ‌پیچ ِ مخالف‌سرای باد
یاءس ِ موقرانه‌ی برگی که
 
 بی‌شتاب
بر خاک می‌نشیند.



بر شیشه‌های پنجره
 
 آشوب ِ شب‌نم است.
ره بر نگاه نیست
تا با درون درآیی و در خویش بنگری.

با آفتاب و آتش
 
 دیگر
گرمی و نور نیست،
تا هیمه‌خاک ِ سرد بکاوی
 
 در
 
 رویای اخگری.



این
 
 فصل ِ دیگری‌ست
که سرمایش
 
 از درون
درک ِ صریح ِ زیبایی را
 
 پیچیده می‌کند.

یادش به خیر پاییز
 
 با آن
توفان ِ رنگ و رنگ
 
 که برپا
در دیده می‌کند!


هم برقرار ِ منقل ِ اَرزیز ِ آفتاب،
خاموش نیست کوره
 
 چو دی‌سال:
خاموش
خود
من‌ام!

مطلب از این قرار است:
چیزی فسرده است و نمی‌سوزد
 
 امسال
در سینه
در تن‌ام!
احمدشاملو

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :واگویه و تگ های این مطلب :شعر


من و غم و دل

  1. دل اگر از من گریزد وای من          غم اگر از دل گریزد وای دل.
  2. من میدم گربه این ماوس بی ادبت را بخوره.
  3. فرار از این ریشه امکان داره؟

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ آبان ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :واگویه و تگ های این مطلب :خانه و تگ های این مطلب :شعر


هر کی ز حور پرسدت رخ بنما که همچنین

هر کی ز حور پرسدت رخ بنما که همچنین هر کی ز ماه گویدت بام برآ که همچنین
هر کی پری طلب کند چهره خود بدو نما هر کی ز مشک دم زند زلف گشا که همچنین
هر کی بگویدت ز مه ابر چگونه وا شود باز گشا گره گره بند قبا که همچنین
گر ز مسیح پرسدت مرده چگونه زنده کرد بوسه بده به پیش او جان مرا که همچنین
هر کی بگویدت بگو کشته عشق چون بود عرضه بده به پیش او جان مرا که همچنین
هر کی ز روی مرحمت از قد من بپرسدت ابروی خویش عرضه ده گشته دوتا که همچنین
جان ز بدن جدا شود باز درآید اندرون هین بنما به منکران خانه درآ که همچنین
هر طرفی که بشنوی ناله عاشقانه‌ای قصه ماست آن همه حق خدا که همچنین
خانه هر فرشته‌ام سینه کبود گشته‌ام چشم برآر و خوش نگر سوی سما که همچنین
سر وصال دوست را جز به صبا نگفته‌ام تا به صفای سر خود گفت صبا که همچنین
کوری آنک گوید او بنده به حق کجا رسد در کف هر یکی بنه شمع صفا که همچنین
گفتم بوی یوسفی شهر به شهر کی رود بوی حق از جهان هو داد هوا که همچنین
گفتم بوی یوسفی چشم چگونه وادهد چشم مرا نسیم تو داد ضیا که همچنین
از تبریز شمس دین بوک مگر کرم کند وز سر لطف برزند سر ز وفا که همچنین

مولوی

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :شعر


سعدیه

1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانمچنانت دوست می​دارم که گر روزی فراق افتددلم صد بار می​گوید که چشم از فتنه بر هم نهتو را در بوستان باید که پیش سرو بنشینیرفیقانم سفر کردند هر یاری به اقصاییبه دریایی درافتادم که پایانش نمی​بینمفراقم سخت می​آید ولیکن صبر می​بایدمپرسم دوش چون بودی به تاریکی و تنهاییشبان آهسته می​نالم مگر دردم نهان مانددمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرتمن آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت   قضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانمتو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانمدگر ره دیده می​افتد بر آن بالای فتانمو گر نه باغبان گوید که دیگر سرو ننشانمخلاف من که بگرفته است دامن در مغیلانمکسی را پنجه افکندم که درمانش نمی​دانمکه گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانمشب هجرم چه می​پرسی که روز وصل حیرانمبه گوش هر که در عالم رسید آواز پنهانممن آزادی نمی​خواهم که با یوسف به زندانمهنوز آواز می​آید به معنی از گلستانم

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :حسرت و تگ های این مطلب :شعر


چه خلاف سر زد از ما که در سرای بستی

چه خلاف سر زد از ما که در سرای بستی بر دشمنان نشستی، دل دوستان شکستی
سر شانه را شکستم به بهانه‌ی تطاول که به حلقه حلقه زلفت نکند درازدستی
ز تو خواهش غرامت نکند تنی که کشتی ز تو آرزوی مرهم نکند دلی که خستی
کسی از خرابه‌ی دل نگرفته باج هرگز تو بر آن خراج بستی و به سلطنت نشستی
به قلمروی محبت در خانه‌ای نرفتی که به پاکی‌اش نرفتی و به سختی‌اش نبستی
به کمال عجز گفتم که به لب رسید جانم ز غرور ناز گفتی که مگر هنوز هستی
ز طواف کعبه بگذر، تو که حق نمی‌شناسی به در کنشت منشین تو که بت نمی‌پرستی
تو که ترک سر نگفتی ز پیش چگونه رفتی تو که نقد جان ندادی ز غمش چگونه رستی
اگرت هوای تاج است به بوس خاک پایش که بدین مقام عالی نرسی مگر ز پستی
مگر از دهان ساقی مددی رسد وگرنه کس از این شراب باقی نرسد به هیچ مستی
مگر از عذار سر زد خط آن پسر فروغی که به صد هزار تندی ز کمند شوق جستی

فروغی بسطامی

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :شعر و تگ های این مطلب :حسرت


دلتنگیهای اساطیر

یه جایی توی شعر مسافر سپهری، فرازی هست که خیلی دوستش داشتم:

و بار دگر ، در زیر آسمان "مزامیر"،
در آن سفر که لب رودخانه "بابل"
به هوش آمدم،
نوای بربط خاموش بود
و خوب گوش که دادم ، صدای گریه می آمد
و چند بربط بی تاب
به شاخه های تر بید تاب می خوردند.

امشب که داشتم مزامیر میخواندم به اینجا رسیدم:

مزمور 137:به کنار نهرهای بابل در آنجا نشستیم. و صیهون را به یاد آورده گریستیم.در میانش بربط های خود را بر درخت های بید آویختیم. زیرا که در آنجا اسیرکنندگان ما سرودی را، مخربان ما شادمانی ای را درخواستند که از سرودهای صیهون از برای ما یکی را بسرایید! سرود خداوند را در زمین بیگانه چگونه بسراییم؟ ای اورشلیم! اگر تو را فراموش نمایم، دست راست من صنعت خود را فراموش نماید. اگر تو را به یاد نیاورم، اگر اورشلیم را سرآمد شادمانیم نسازم، زبانم به کامم بچسبد. ای خداوند! پسران ادوم را به یاد آر که در روز اورشلیم می گفتند که آن را کنده تا به بنیانش خراب نمایید. ای خراب شدنی! دختر بابل! خوشا حال کسی که سزایی را که به ما نمودی به تو ادا نماید. خوشا حال کسی که بچه گان تو را به چنگ آورده بر سنگ بکوبد.

 

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ فروردین ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :شعر و تگ های این مطلب :واگویه


سعدی و فردوسی و زبان

فردوسی: برد کشتی آن جا که خواهد خدای     وگر جامه بر تن درد ناخدای

سعدی: خدا کشتی آنجا که خواهد برد      وگر ناخدا جامه بر تن درد

 

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :شعر


غزلی در نتوانستن

 

 

 

از دستهای گرم تو

 

کودکان توأمان آغوش خویش

 

سخن ها می توانم گفت

 

غم نان اگر بگذارد .

 

 

نغمه در نغمه درافکنده

 

ای مسیح مادر ،ای خورشید

 

از مهربانی بی دریغ جانت

 

با چنگ تمامی ناپذیر تو سروده ها می توانم کرد

 

غم نان اگر بگذارد .

 

 

رنگ ها در رنگ ها دویده

 

از رنگین کمان بهاری تو

 

که سرا پرده در این باغ خزان  رسیده بر افراشته است

 

نقش ها می توانم زد

 

غم نان اگر بگذارد

 

 

چشمه ساری در دل و

 

آبشاری در کف،

 

آفتابی در نگاه و

 

                    فرشته ای در پیراهن،

 

از انسانی که توئی

 

قصه ها می توانم کرد

 

غم نان اگر بگذارد .

احمد شاملو

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ بهمن ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :شعر


یاد بعضی نفرات

یاد بعضی نفرات

 

روشنم می دارد

 

 

قوتم می بخشد

 

ره می اندازد

 

و اجاق کهن سرد سرایم

 

گرم می آید از گرمی عالی دمشان

 

 

نام بعضی نفرات

 

رزق روحم شده است

 

وقت هر دلتنگی

 

سویشان دارم دست

 

جرأتم می بخشد

 

روشنم می دارد .

 

            

 

                                  نیما یوشیج

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۳:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ دی ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :شعر


پائیز

بی آنکه دیده بیند
در باغ احساس می توان کرد
در طرح پیچ پیچ مخالف سرای باد
یأس موقرانه ی برگی که بی شتاب
بر خاک می نشیند
بر شیشه های پنجره آشوب شبنم است
ره بر نگاه نیست
تا با درون درایی و در خویش بنگری
با آفتاب و آتش
دیگر گرمی و نور نیست
تا هیمه خاک سرد بکاوی
در رؤیای اخگری
این فصل دیگری است
که درک صریح زیبایی را پیچیده می کند
یادش به خیر پاییز
با آن طوفان رنگ و رنگ
که بر پا در دیده می کند
هم برقرار منقل ارزیز آفتاب
خاموش نیست کوره چو دیسال
خاموش خود منم
مطلب از این قرار است
چیزی فسرده است و نمی سوزد امسال
در سینه در تنم .

احمد شاملو

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :شعر


دزد

در سینه دلم گم شده تهمت به که بندم
غیر از تو در این خانه کسی راه ندارد.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ تیر ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :شعر


سوشیانت

قدیما که حالی نبود برای هم صحبتی با کسی در سفر، زمزمه سه تا شعر بلند و تعداد زیادی شعر کوتاه سپید و کلاسیک، دارازی سفر را کوتاه میکرد. دوست داشتنی ترینش مسافر سپهری بود و زیباترین قسمتش این یکی:
بدی تمام زمین را فرا گرفت
هزار سال گذشت
صدای آب تنی کردنی به گوش نیامد
و عکس پیکر دوشیزه ای در آب نیفتاد.

 

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :شعر


دروازه بلا

باز آمد آن مغنی با چنگ ساز کرده
دروازه بلا را بر عشق بازکرده
بازار یوسفان را از حسن برشکسته
دکان شکران را یک یک فراز کرده
شمشیر در نهاده سرهای سروران را
وانگاهشان ز معنی بس سر فراز کرده
خود کشته عاشقان را در خونشان نشسته
وانگاه بر جنازه هر یک نماز کرده
آن حلقه های زلفت حلق که راست روزی؟
ای ما برون حلقه گردن فراز کرده

از بس که نوح عشقت چون نوح نوحه دارد
کشتی جان ما را دریای راز کرده
ای یک ختن شکسته ای صد ختن نموده
وز نیم غمزه ترکی سیصد طراز کرده
بخت ابد نهاده پای ترا برخ بر
کت بنده کمینم وانگه تو ناز کرده
ای خاک پای نازت سرهای نازنینان
وز بهر ناز تو حق شکل نیاز کرده
ای زرگر حقایق ای شمس حق تبریز
گاهم چو زر بریده گاهم چو گاز کرده

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :شعر


فراق

بشم واشم از این عالم بدرشم
بشم از چین و ماچین دورتر شم
بشم از حاجیان حج بپرسم
(بر دلدار پیغامی فرستم)
که این دوری بسه یا دورتر شم
(که گر دوری خوشه من دورتر شم)
(روایتی دیگر از دوبیتی باباطاهر عریان)

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :شعر


بدون شرح

قصه به هر که می برم فایده ای نمی برد
مشکل درد عشق را حل نکند مهندسی
سعدی

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :شعر


سعدین

شجریان یکبار در چهارگاه به همراه ارکستر سمفونیک، خواندش و یکبار هم در ماهور، در یک محفل خصوصی و با ویلن نیاکان. آخر این آخری، یک تصنیف هم میخواند که فکر میکنم دیگر زیباتر از این نمیتوانست بخواند، هم آواز و هم تصنیف از سعدی است. شاید هزار بار شنیده باشیش باز هم برایت تازه باشد. کل غزلها این است:
اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم
قضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانم
چنانت دوست میدارم که گر روزی فراق افتد
تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم
دلم صدبار میگوید که چشم از فتنه بر هم نه
دگر ره دیده می افتد برآن بالای فتانم
ترا در بوستان باید که پیش سرو بنشینی
و گرنه باغبان گوید که دیگر سرو ننشانم
رفیقانم سفر کردند هر یاری به اقصایی
خلاف من که بگرفتست دامن در مغیلانم
به دریایی در افتادم که پایانش نمی بینم
کسی را پنجه افکندم که درمانش نمی دانم
فراقم سخت میآید و لیکن صبر میآید
که گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم
مپرسم دوش چون بودی به تاریکی و تنهایی
شب هجرم چه می پرسی که روز وصل حیرانم
شبان آهسته می نالم مگر دردم نهان ماند
بگوش هر که در عالم رسید آواز پنهانم
دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت
من آزادی نمی خواهم که با یوسف به زندانم
من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت
هنوز آواز می آید که سعدی در گلستانم
و این هم غزل تصنیف
سخن عشق تو بی آنکه برآید به زبانم
رنگ رخساره خبر میدهد از حال نهانم
گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم
باز گویم که عیان است چه حاجت به بیانم
هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر
که به دیدار تو شغلست و فراغ از دو جهانم
گر چنانست که روی من مسکین گدا را
به در غیر ببینی ز در خویش برانم
من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم
نه در اندیشه که خود را زکمندت برهانم
گر تو شیرین زمانی نظری نیز به ما کن
که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم
نه مرا طاقت غربت نه ترا خاطر قربت
دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم
من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم
که به جانان نرسد تا نرسد کار به جانم
درم از دیده چکانست به یاد لب لعلت
نگهی باز بمن کن که بسی در بچکانم
سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم
که به پایان نرسدم عمر و به پایان نرسانم

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :موسیقی و تگ های این مطلب :شعر


دلیلی نقلی بر درستی زن ذلیلی

قدما مبنای ارضا در بحث را بر دو پایه استوار میکردند یا عقل یا نقل. یعنی یا شیرفهمت میکردند به دلیل یا سرجایت می نشاندند به آیه، حدیث، شعر یا ضرب المثلی. در دفتر اول مثنوی قصه ای هست بنام "قصه اعرابی درویش و ماجرای زن او با به سبب قلت و درویشی" مولانا اون وسطای قصه موضوع زیر را می آورد:
در بیان این خبر که انهن یغلبن العاقل و یغلبهن الجاهل
گفت پیغمبر که زن بر عاقلان
غالب آید سخت و بر صاحبدلان
باز بر زن جاهلان غالب شوند
کاندر ایشان تندی حیوانست بند
کم بودشان رقت و لطف و وداد
زآنکه حیوانیست غالب بر نهاد
مهر و رقت وصف انسانی بود
خشم و شهوت وصف حیوانی بود
پرتو حق است آن معشوق نیست
خالق است آن گوئیا مخلوق نیست
دلایل عقلی هم اگر پیدا شود چه بهتر.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :شعر و تگ های این مطلب :منطق


شکسته دلان

این هم یکی از نشانه های زبیا ارتباط زبان مان با ایمان
حدیث قدسی : انا عند منکسره قلوبهم
سعدی
ای که ز دیده غایبی در دل ما نشسته ای
حسن تو جلوه میکند وین همه پرده بسته ای
خاطر عام برده ای، خون خاص خورده ای
ما همه صید کرده ای، خود زکمند جسته ای
از دگری چه حاصلم تا زتو مهر بگسلم؟
هم تو که خسته ای دلم، مرهم ریش خسته ای
گر به جراحت و الم، دل بشکستیم چه غم؟
می شنوم که دمبدم پیش دل شکسته ای

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ اسفند ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :دین و تگ های این مطلب :شعر


چهارگاه

شجریان در چهارگاه میخواند:
چه خلاف سرزد از ما، که درسرای بستی
بر دشمنان نشستی دل دوستان شکستی
سر شانه را شکستم به بهانه تطاول
که به حلقه حلقه زلفت نکند درازدستی
ز تو خواهش غرامت نکند تنی که کشتی
ز تو آرزوی مرهم نکند دلی که خستی
به کمال عجز گفتم که به لب رسید جانم
به غرور ناز گفتی که مگر هنوز هستی
شب تاریک و سنگستان و من مست
قدح از دست من افتاد و نشکست
نگهدارنده اش نیکو نگه داشت
وگرنه صد قدح نفتاده بشکست.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :موسیقی و تگ های این مطلب :شعر


حافظ برره ای

ناگهان پرده برانداخته ایی یعنی چه
مست از خانه برون تاخته ایی یعنی چه
شاه خوبانی و منظور گدایان شده ای
قدر این مرتبه نشناخته ایی یعنی چه
زلف در دست صبا گوش بفرمان رقیب
اینچنین با همه درساخته ایی یعنی چه
نه سر زلف خود اول تو بدستم دادی
بازم از پای در انداخته ایی یعنی چه
سخنت رمز دهان گفت و کمر سر بیان
زین میان تیغ بما آخته ایی یعنی چه
هر کس از مهره مهر تو بنقشی مشغول
عاقبت با همه کج باخته ایی یعنی چه
حافظا در دل تنگت چو فرود آمد یار
خانه از غیر نپرداخته ایی یعنی چه.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :شعر


قصاص

از دور بدیدار تو اندر نگرستم
مجروح شد آن چهره پر حسن و ملاحت
از غمزه تو خسته شد آزرده دل من
وین حکم قضائیست جراحت بجراحت
بوشکور بلخی

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :شعر


غم

اگر غم را چو آتش دود بودی
جهان تاریک بودی جاودانه
درین گیتی سراسر گر بگردی
خردمندی نیابی شادمانه
شهید بلخی

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :واگویه و تگ های این مطلب :شعر


زندگی

'زندگی شاید یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد"
فروغ فرخزاد

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۳
تگ های این مطلب :شعر و تگ های این مطلب :واگویه


حصار آبگینه

جهان بگشتم و دردا بهیچ شهر و دیار
ندیده ام که فروشند بخت در بازار
کفن بیاور و تابوت و جامه نیلی کن
که روزگار طبیب است و عافیت بیمار
زمنجنیق فلک سنگ فتنه میبارد
من ابلهانه گریزم در آبگینه حصار
...
زمانه مرد مصاف است و من ز ساده دلی
کنم بجوشن تدبیر وهم دفع مضار
مرا زمانهء طناز دست بسته به تیغ
زند بفرقم و گوید که هان سری میخار
....
گل حیات من از بس که هست پژمرده
اجل نمیزند ار ننگ بر سر دستار
...
بصید موری اگر ناوکی بزه بندم
دهان مار شود در گزیدنم سوفار
...
عرفی شیرازی

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸۳
تگ های این مطلب :واگویه و تگ های این مطلب :شعر