فاجعه

برخی رخدادها نشانه فاجعه اند.

اینکه مشاغل، اخلاق حرفه ای خویش را وانهند، فاجعه است.

اینکه دیگر بهترین ها، در این شغل انتخاب نمیشوند، شیادان برنده میشوند فاجعه است.

اینکه هدف وسیله را توجیه میکند، فاجعه است.

اینکه راههای موازی هم برای تلاش است، فاجعه است.

اینکه ارزش شغل نه به اندازه تلاش، بلکه به اندازه امکان دسترسی اختصاصی و رانتی است، فاجعه است.

اینکه روزگاری این شغل مهارت ارزشمندی بود، اما اینک بیشتر بازی کثیفی شده است، فاجعه است.

اینکه قیمت معامله، از نجات جان آدمها بیشتر میشود، فاجعه است.

اینکه اعتماد جامعه ای به شغلی چنین حساس برباد رود، فاجعه است.

آقای دکتر، دکتریت رو چند خریدی؟

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۸
تگ های این مطلب :جامعه و تگ های این مطلب :اخلاق و تگ های این مطلب :ضعفها


احترام

از مغفولترین عادات پسندیده در میان ما ایرانیان امروزی، احترام گذاردن به یکدیگر است. نمیدانم چرا اینگونه است، اما رفتارهای زیر بی شک نشانگر فقدان این مهارت بزرگ زندگی با دیگران و حظ از زیستن، در رفتارهای ماست:
ترس از دیگران.
عدم رعایت قانون در شرایط نبود مکانیسمهای بازدارنده. فقط اگر پلیسی باشد رعایت قوانین رانندگی را الزامی میبینیم. بنظر میرسد رعایت قانون یکی از شاخصهای مهم رعایت حقوق دیگران و احترام به آنها باشد.
عدم رعایت فواصل مناسب ارتباط با دیگران. تقریبا هیچ حد و مرزی برای خویشتن نمی شناسیم وقتی قرار است با کسی صمیمتی بورزیم، همین است که رفاقتها به لودگی ها و سپس به دلخوریها بدل میشود.
عدم کنترل بر خویشتن در هنگام خشم و حتی شادیها. این دو وضعیت عموما بسترهای مناسبی برای تخریب همه حرمتها و فواصل میگردد. هر چه از ذهنمان میگذرد را به زبان می آوریم.
دادن نسبتهای ناروا به یکدیگر. همه بالادستی هایمان دزد و رانت خوار و همه پائین دستی هایمان تنبل و بی مسئولیت و از زیر کار در رو خوانده میشوند.هیچ ابایی هم نداریم که این باورهای دم دستی مان، را به هزار زبان و اشاره، به طرف منتقل نکنیم.
عدم قدردانی و قدرشناسی نسبت به یکدیگر. آنقدر به همدیگر بی احترامی روا داشته ایم که حتی در شرایط قابل تقدیر، قادر نیستیم خود را از زیر بار سنگینی خاطرات جسارتها و توهینهایی که به یکدیگر روا داشته ایم، رهایی بخشیم.
احترام را بدل به ترس یا توهین کرده ایم.
ما بی ادبیم؟

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :ما و تگ های این مطلب :ضعفها


لودگی

بسیاری از ما، از بسیاری چیزها می نالیم و از بسیاری چیزهای دیگر دلخوریم و بسیاری از این بسیارهای دیگر. راهی برای برون رفت از خیلی از مشکلات نمی یابیم. و بسیاری خیلی های دیگر.

شاید بخشی از این مشکلات، ناشی از این است که با هم گفتگو نمی کنیم. یعنی اینکه با هم حرف نمیزنیم از چیزهایی که باید در باره شان حرف بزنیم.

یکی از چیزهایی که بشدت دارد از یادمان میرود، این است که مدتهاست، که دیگر قادر نیستیم با هم حرف بزنیم، چون بستر چنین کاری مدتهاست که به گند کشیده شده است.

همکاران اگر بخواهند حرف بزنند بستری موجود در آن فضایی است که فقط یا غر میزنند یا زیرآب یکدیگر را، یا در حال بدگویی از کسی و چیزی هستند و یا در حال جوک گفتن و یا در حال لودگی.

زن و شوهر اگر بخواهند حرف بزنند، یا دارند همدیگر را میشویند یا دارند در باره یکی غیبت میکنند و یا در حال جوک گفتن و یا لودگی میکنند.

مادر و دختر و پدر و پسر وقتی میخواهند با هم حرف بزنند یا در حال حکم راندن بر یکدیگرند یا در حال حکم کردن، یا در حال جنگ و جدالند و یا در حال جوک گفتن یا در حال لودگی.

در محیط های فامیلی وقتی جمع میشوند یا در حال چشم و همچشمی اند یا بدگویی، یا متلک گفتن یا جوک گفتن و یا لودگی.

در بسیاری از مواقع حتی در بالا ترین سطوح مدیریتی، همه درحال جوک گفتن هستند و لودگی.

در باره محیطهای وبلاگی هم فقط کافی است چرخی بزنید خواهید دید بالاترینها متعلق به چه سنخ سخنانی است.

کل جامعه ما در ساحت اجتماعی دچار لودگی اند. همین است که لوده ها میشوند مشهورترین. بیچاره ما، که هیچکس نیست، یادمان بیاورد که زن و شوهر هم میتوانند دو ساعت در باره کار بزرگی محمدعلی فروغی (ذکاء الملک) که در ۸۰ سال پیش با ترجمه متون فلسفی غرب انجام داد، سخن بگویند.

مادر و دختر میتوانند ساعتها در باره بینوایان هوگو حرف بزنند.

همکاران در باره مبانی قانون و قانون پذیری گفتگو کنند.

در محیطهای فامیلی حافظ خوانی بشود مهمترین کار.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :وبلاگ و تگ های این مطلب :ما و تگ های این مطلب :گفتگو و تگ های این مطلب :ضعفها


باغ بی برگی

در این مدت وبلاگنویسی، هراز چندگاهی، موجی راه می افتد از اندیشیدن یا نوشتن در باره چیزی. یلدا بازی ها، اعترافات، وطن و ....

در کنار همه خوبیهای چنین بازیهایی، یک چیز بیش از حد توی ذوق میزند. و آن چیزی نیست جز نبود ایده های نو. نیود ایده ها، سبب میشود که همه بر اساس ایده دیگران بنویسند. برهوتی این چنین، در حیطه نوشتن در فضایی که چندان دیگر محدود نمیشود بوسیله نیرویی، بنظر نشان از بی ایده گی در کل جامعه هم میتواند باشد. اوضاع از این نظر چندان مطلوب نیست ایده ای نیست و ایده های کم موجود نیز بسیار سطحی به قتل میرسند. یکجور اتلاف منابع را در این جا نیز میشود مشاهده کرد.

روزگاری فکر میکردیم در فضایی آزاد چیزهایی بسیار هستند که میشود در باره شان گفتگو کرد و عقیم بودن مان را معلول خیلی چیزها خواندیم. سیاست، زور و تزویر، خفقان و هزار دلیل موجه نمای دیگر.  اما معلم تاریخ با فرصتی این چنین که در اختیار مان گذارده، چندان نمره زیادی به ما نخواهد داد. آنچه که از این فضا گرفتیم خالی کردن دق و دلیمان سر چیزهایی بود که اصلا ربطی به موضوع نداشت. فقط فحش دادیم به همه چیز و همه کس.

باد ما را به هر کجا که بخواهد خواهد برد. خیلی هامان شدیم باز مصداق این شعر تلخ اخوان:

ای درختان عقیم ریشه تان در خاکهای هرزه گی مستور

یک جوانه ارجمند از هیچ جاتان رست نتواند.

ای گروهی برگ چرکین تار  چرکین پود  یادگار خشکسالی های گردآلود

هیچ بارانی شما را شست نتواند.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :وبلاگ و تگ های این مطلب :منطق و تگ های این مطلب :ضعفها و تگ های این مطلب :ما


مهندس مدیر پروژه

یا مدیر پروژه مهندس یا هر ترکیب دیگری از این سه کلمه، اشاره به مهندس عمران یا مکانیکی دارد، که وظیفه مدیریت اجرای فعالیت های طراحی و یا نظارت، پروژه ای مهندسی را عهده دار است. عموما تعدادی کارشناس و تکنسین هستند که قرار است مهندس مدیریتشان کند.

آقای مهندس شانس اولش این است که عمران یا مکانیک است هرچند فراوانند باغبانان در این صنعت که مدیرند به چه قلمبگی. بعدش هم انتصاب میشود از سوی بالاتری. تا اینجایش ملالی نیست.

این دوست ما پیش از این، یا مدتی کار کارشناسی نکرده است که در این صورت وامصیبتا، یا کرده است و این یعنی اینکه سالهاست چیزی غیر از کارش نه خوانده و نه شنیده.

اینک قرار است تخصص های مختلف تاسیساتی، تجهیزاتی، حقوقی، مالی و پروژه ای را مدیریت کند.

  • نه چیزی از کار اینها سر در میآورد.
  • نه قادر است تصمیمی هوشمندانه بگیرد.
  • نه حتی بلد است که لیست فعالیت های پروژه اش را حتی با اکسل درست کند. Primavera , MSP پیش کش.
  • برای هر حرف و کار و نامه ای، کارشناس یا تکنسین مربوطه را صدا کرده و عملا وظیفه بسیار خطیرش توپ (نامه) پخش کردن است. پاراف نامه های هم کار شاقی است البته نه به اندازه آن دیگری. احتمالا کل تجربه ای که بعد از هر پروژه ای می آموزد تخصصش در نامه نگاری است.
  • عموما در سنی نیز است که احتمالا نمیشود برایش همان درسهایی که خوانده را نیز درس بدهی. کجا حوصله و توان یادگیری مفاهیم مدیریت باقی مانده است؟
  • درکش از مدیریت، بطرز خطرناکی ماشینی، علت - معلولی و علمی است.
  • نگاهش به عناصر بکار رفته در دانشهای مدیریتی، بشدت تحقیرآمیز بوده و آنها را ناکارآمد قلمداد کرده و راه به راه، در راه اختراع و اثبات روشهایی است که بطلانشان سالها پیش ثابت گشته است.

این اعتماد بنفس مهندسا ما را کشته.

یک کمی کار بلدی هم بد نیست.

یک کمی زور زدن برای یادگرفتن هم بد نیست.

هنوز یک حرفه آموخته مدیریت پروژه، بسیار مفیدتر از مهندس حرفه ای مدیر پروژه است.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :سازمان و تگ های این مطلب :ضعفها


شرق دیگران و غرب ما

۱. میدانم نوشتن در باره تعطیلی شرق، که دیگر این اواخر چندان چنگی به دل برای خواندن نمیزد، کمی دیر باشد. خیلی ها میتوانند موضوع را سیاسی قلمداد نمایند، اینکه شاید در فضای انتخاباتی، برخی ها که زور بیشتری دارند، شاید دوست داشته باشتند بعضی ها نباشند، و با چنین توجیهاتی تمام بار مسئولیت را از دوش خویش بردارند.

۲. این تعبیر که هیچ چیزی، آزادی افراد را محدود نمی نماید، الا آزادی دیگران، چندان نیاز به ارائه حجت و دلیل نداشته باشد.

۳. این تعبیر جان رالز، در موضوع عدالت نیز، چندان نامعقول به حساب نمی آید، که تنها نابرابریهایی موجه اند که همگان از آن منتفع شوند.

۴. ارزیابیهای اعمال و رفتارها را نه در حیطه انگیزه ها که در حیطه روش و نتایج نیز باید تسری داد.

۵. از این دو تعبیر میتوان نتیجه گرفت که آدمیزاده تقریبا در هیچ نظام سازگاری از تعیین حقوق و تکالیف، فعال مایشاء نیست. و این دیگران هم از اهمیتی برخوردار هستند.

۶. با این مفروضات تصور میکنم مسئولیت اخلاقی تعطیلی شرق و به تبع آن آسیب رساندن به افرادی دیگر که از راه شرق ارتزاق میکردند، میخوانندش، در آن می نوشتند، کمی هم به عهده شخص آقای مجتبی پورمحسن باشد حتی با آن همه توجیهات مطولش.

۷. قربانی دانستن ایشان و درونی سازی سانسور و همه زشتی ها را در دیگران دیدن و چیزهایی از این دست، یعنی اینکه افراد چندان تعهدی اخلاقی، در مقابل رفتار و نتایج اعمالشان ندارند.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :قدم زدن و تگ های این مطلب :رسانه و تگ های این مطلب :ضعفها و تگ های این مطلب :اخلاق


خراب

به آدرس http://www.persianblog.ir/ که وارد می شوی متنی قرار دارد که از همان چند جمله بر می آید که:

  1. بی شک طرف (طرفها) عربند. نگاه کنید به کلمه ما در جمله اول و مشغله  در پاراگراف آخر و مذنوب در بخش خاتمه. اینهمه غلط انشایی تهوع آوره.
  2. ایرانی ها ۱٪ جمعیت جهانند و فارسی زبانان ۵۰٪ یا ۶۰٪ از ایرانیان را تشکیل میدهند. ضریب نفوذ اینترنت در میان این فارسی زبانان هم نباید از ۱۰٪ بیشتر باشد و در این میان شاید زیر ۱۰٪ چیزی در وبلاگ ها مینویسند. اینرا هم به اینها نمیخواهند. زیاد به رقم ۸۰۰۰۰۰ تایی وبلاگهای پرشین بلاگ دل نبندید که بسیاری شان حالا تعطیل است.
  3. مدیریت جدید پرشین بلاگ لقب است نه اسم اینها اسم ندارند. ایشاا... نامدار شوند.
  4. ربطی به موضوع شاید نداشته باشد اما با این بازی ها همچنان در persianblog.ir خواهم نوشت.
  5. خانه های بسیاری اند که بر آب بنا نهاده شده اند این یکی اش.
  6. من هموطنی ندارم که از کلمه مذنوب در جمله ای فارسی استفاده نماید. چندان علاقه ای به داشتن آسمانی مشترک با اینها ندارم.
  7. یک روزی ما هم سوار خر مراد خواهیم شد.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :اخلاق و تگ های این مطلب :ضعفها و تگ های این مطلب :رسانه


به سوی دمکراسی

تلویزیون ایران به مدت دو شب برنامه ای تحت عنوان به سوی دموکراسی پخش کرد که اعترافات سه نفر بنامهای رامین جهانبگلو، هاله اسفندیاری و کیان تاجبخش را با صحنه هایی از تظاهرات و غلیان های سیاسی کشورهای آسیای میانه و اروپای شرقی را با هم ترکیب کرده بود.

 

صغری و کبرا ها اینها هستند:

 

  • در آن کشورها با یک انقلاب رنگی و براندازی نرم هیات حاکمه قبلی برکنار شد.

     

  • گرداندگان اصلی این برنامه ها عده ای خارجی بودند.

     

  • این خارجی ها عده ای را به دموکراسی علاقمند کردند.

     

  • بعد بهشان پول یا بورس یا روزنامه دادند یا بردنشان سمینار، که بقیه را تحریک کنند و آنها انقلاب رنگی بکنند.

     

  • این بانیان اعضای یک بنیاد متعلق به شخصی بنام سوروس بوده اند.

     

  • سوروس یک یهودی است.

     

  • سوروس از مبانی فکری پوپر فیلسوف نمای یهودی در خصوص جوامع آزاد سود جسته است.

     

  • سوروس با رهبران امریکایی زیاد پالوده خورده است.

     

نتیجه گیری ها اینها است:

 

  • هرکی با سوروس مرتبط باشد برانداز است و جاسوس.

     

  • هرکی پوپر خوانده باشد برانداز است و جاسوس.

     

  • هرکی پولی از خارجی ها بگیرد برانداز است و جاسوس.

     

  • روزنامه نگاران، اندیشمندان، استفاده کنندگان از بورسهای تحصیلی، یهودیان، خوانندگان آثار پوپر، امریکاییها، جوانها، دانشجویان به علت گول خوردن از دشمن و بقیه مردم به علت گول خوردن از آن قبلی ها متهم هستند.

     

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :رسانه و تگ های این مطلب :جامعه و تگ های این مطلب :ضعفها و تگ های این مطلب :منطق


ماستمالی

بسیاری از ما خطاها، کم آوردنها، گندکاری های مان را پشت کلمات زیبا و قلمبه و سلمبه و روشنفکرانه قایم میکنیم.

شرط میکنیم اگر این باشد آن میکنم اما دروغ میگوییم ما آن را انجام میدهیم حتی اگر این رخ ندهد.

اگر سر احمقی کلاه میگذاریم دلیلش را حماقت طرف ندانیم کمی هم پست فطرتی به خودمان نسبت دهیم.

جاهای خالی جملاتمان را خودمان پر کنیم.

از کیسه خودمان خرج کنیم.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :ضعفها و تگ های این مطلب :قدم زدن و تگ های این مطلب :گفتگو و تگ های این مطلب :اخلاق


گند

یکی از شاهکارهای گندکاری در عرصه های مهندسی را در آب و فاضلابها میتوان دید. عده ای قبض نویس، کارهای مهندسها را چک میکنند. زمین را سوراخ میکنند و آب چاه را یک ضرب میزنند توی شبکه، بعد میگویند مهندسها تحلیلش کنند. نه حفاظتی نه کنترلی. بگذریم از مشکلات زیستی. وسط اتوبان اصلی شیر فشار شکن میگذارند که اگر اتفاقی بیافتد فاجعه است. چاه میزنند آبش را میریزند توی یک مخزن، بعد از این مخزن، آب را میفرستند به مخزنی که در همان محوطه است و فقط ۵ متر ارتفاع دارد. حجم آب را حساب میکنند بوسیله ساعت کارکرد پمپ. بدون اینکه چک کنند در نقطه کار مناسب هستند یا نه؟. سر چاه شان نه شیر کنترل فشار دارند نه شیر هوا.

البته آنچه هست دلایل ساده ای هم دارند.

دلیل اول اینکه هیچ پولی ندارند الا پولی که بابت آب بها از مردم میگیرند و مردم هم معمولا خیلی به دولت بدهکارند.

بی پولی یعنی اینکه بیشتر از قبض نویس نمیتوانی استخدام کنی یعنی اینکه نمیتوانی طرحی اصلاحی را اجرا کنی. یعنی اینکه بی خیال های تک.

اول آدمها جایی جمع میشوند بعد یادشان می آید باید آب برایشان ببری. وقت کم است و تنها کار ممکنه این است که زمین را سوراخ کنی و آب در بیاوری. بعد از مدتی به خود میایی که میبینی همه چیز دارد در بدترین شرایط کار میکند و اصلاح وضع موجود، وقت و پول و فکر میخواهد که هیچ یک حاصل نمیشود.

بعدش هم اینکه تصمیم گیری نمیتواند در درون سازمان صورت بگیرد و دیگرانند که حق وتو دارند.

یکی اش هم اینکه مثل خیلی جاهای دیگر کسی کارش را درست انجام نمیدهد. اگر مدیرم فقط تلاش میکنم موقع خداحافظی بیلانی قابل قبول روی کاغذ از خود ارائه هم. یک بیلان کاغذی.

هیچ برنامه ای نیست جز زدن پنبه برنامه و آدمهای قبلی. آنهم در مدت کوتاهی که وفت داری. همه چیز دولت مستعجل بود.

مدیرا زیرآب کارمندها را میزنند، کارمندها مال مشاورها، مشاورها پیمانکارها.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ تیر ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :ضعفها و تگ های این مطلب :سازمان


این یک داستان غیرواقعی با شخصیتهای واقعی است.

در صفا سیتی ما، چندسال پیش، جار زدند که، پولهایتان را بدهید تا شرکتی تاسیس شود و با استفاده از رانتهای مختلف صفاسیتی، کارهای بسیار انجام شود و از هر دانه گندمتان، هفتاد دانه گندم بروید به سالی و ماهی. ما رعایا هم، که از خودمان عقلی نداریم، عقل و پولمان را دوتایی دادیم دست چندتا مباشر. در این میان به تنها چیزی که فکر نکردیم، این بود که اینها اگر بلد بودند پول بسازند، که اینهمه سال توی صفاسیتی نمی مانند.

سیبها چرخی خوردند و ماهها و فصول و سالها آمدند و رفتند و وقتی خواستند این بار گرانبها مسئولیت را، از دوش خویش بردارند، فرمودند که فقط ۱۴ درصد سود به سهام تعلق میگیرد. خوب البته این قسمت داستان اصلا کشش دراماتیک و رمانتیک و مجیستیک نداشت که عادت کرده ایم به اینکه، دیگران سرمایه مان را برباد دهند و ما چندان شاکی نباشیم، که حتی یادمان دادند، شاد هم باشیم که اصل سرمایه هست اگرچه ارزشش کاسته شده  باشد. این عزیزان چون به این نتیجه رسیده بودند که صاحبان سهام عده ای چلاق و دست و پاچلفتی و نابلد هستند که راه بانک را بلد نیستند رفتند و حدود هشتاد درصد پول زبان بسته را دادند و اوراق مشارکت خریدند با سود ۱۴٪ از بانک سرکوچه صفاسیتی که آن موقع سهام ۱۶٪ هم بود برای فروش ولی مباشرین به خاطر رعایت عفت عمومی و داش مشتی گری و لوطی صفتی و حال گیری از خوانندگان قصه و متعجب ساختن همه رفتند و ۱۴٪ را انتخاب کردند. بعد هم قرار شد ۵٪ از سود کل را برای این عمل شجاعانه، داهیانه، طاقت فرسا برای خود بردارند. رایش را هم از همه گرفتند.

قصه از آنجا آغاز شد که گفتند معامله ای بزرگ در راه است و آن خوردن صفاسیتی است یعنی قرار است حالا که شرکتی دارد کار میکند و درآمد زاست بسیار بی جا است که گرگها را صدا نکنیم که یک لقمه چپش نکنند. اینجا اصولا همه کارها روستایی است وقتی گوسفندی پروار می شود آنرا میکشند و میخورند. جاهای دیگر به نظر میرسد این جوری نباشد و به این چیزهای درآمدزا میگویند ماشین پولسازی نه گوسفند و گاو. فرمان رسید که این لقمه گلوگیر و خفه کن را افراد معمولی قادر نیستند شکار کنند و هضم نمایند. پس به جای آنکه صاحبان گردن شکسته پول و سهام فرصت کنند حسابرسی و بازخواستی از مباشرین داشته باشند که شق القمرکردنهایشان را به داوری بنشینند، هیاهویی دیگر براه افتاد و چو افتاد که خوب است خانهای صفا سیتی بیایند ما را به دروازه های تمدن برسانند که ما رعایا کر و کور و ... ایم. بنابراین فقط چندساعت قبل از تشکیل مجمع عمومی، فرمان رسید که یا ایتهالرعایا و الاغنام در مجمع شرکت نکنید تا مباشرین وقت کافی داشته اشند تا خوانین را مجاب کنند و به خدا و پیغمبر قسمشان بدهند که بیایند و این مسئولیت خطیر را بدوش گرفته و پول زبان بسته رعایا را گرفته و هرطور که دوست دارند خرجش کنند. دستور خوردن گاو را هم انشاا.. در فرصتی دیگر و به وقتش، خدمتتان تقدیم خواهم کرد.

بنابراین آن عزیزان صفاسیتی که همیشه غر میزند که آی بردند و خوردند و زدند و دموکراسی نیست و آزادی نیست و انتخابات ال و بل و جیمبله و برای دیگران تصمیم نگیرید به این نتیجه رسیدند که خودشان برای دیگران تصمیم بگیرند گوربابای دموکراسی و آدمها. درود بر گوسفندها. لعنت خدا بر جورج اورل با آن شعار بیش از حد واقعی اش. همه باهم برابرند ولی بعضی ها برابرترند.

و نمیشود انکار کرد که در این کار بسیار موفق بودند. چون از بین آنهمه ....، فقط دو سه تا الاغ مثل من که یا فراخوان برای عدم حضور را نشنیده بودند یا چیزی از برکات خوانین نصیبشان نشده بود، رفتند که کاری کنند و آنچه البته به جایی نرسد فریاد است. اوج داستان آنجاست که پای منبر، از اینکه تعداد افراد شرکت کننده به حد نصاب قانونی نرسید اظهار تاسف میکنند و سری بعدی با هر تعدادی میتوانند رای گیری کنند.

آن قدیما که سعدی علی الرحمه میفرمودند:

به ناله کار میسر نمیشود سعدی- ولیک ناله بیچارگان خوش است بنال

مال وقتی بود که اقلا نالیدن خوش بود نه برای روزگار ما که زنجموره است و زر زیادی.

الناس علی دین ملوکهم

هی میگوییم غماز خانگی است میگویند نه

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :سازمان و تگ های این مطلب :ضعفها


زندگی

زندگی ما آدمها، شبیه زندگی ماشینهای اسباب بازی ساخت چین و یکبار مصرف است که فرق شان فقط در جاده ای است که دارند امتحانمان میکنند. نکردند کمی با کیفیت بسازدمان.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٧:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :زندگی و تگ های این مطلب :ضعفها


زشتی

آنچه این روزها، این جا در جریان است، گیر دادن به بدحجابی نیست، دلخوری از زیبایی نداشته خویش و نفرت از جلوه ی دیگران است. انتقام از رنگ و جوانی و شادابی و زن.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :ضعفها و تگ های این مطلب :جامعه


اصلاح طلب ها

از نشانه های بی عملی ما ایرانیان همین بس، که آن خیل عظیم کادرهای سیاسی و اجتماعی و رسانه ای دوران  اصلاح طلبی (مشارکتیها، کارگزارانی ها، ....)، تقریبا هیچ تاثیری بر روند حوادث رخ داده و در حال انجام جامعه مان ندارند. دوران اصلاح طلبی فقط یک اصلاح طلب در عرصه سیاسی داشت که آنهم شخص آقای خاتمی بود و بقیه فقط خدم و حشم اش بودند و ملتزمین رکاب، همین، که خود نیز، به دلایل بسیار، اینک فراموش شده است و بی اثر. باعث تاسف است که تاثیر جوانانی که با شور وارد صحنه گردیده بودند و رنج بسیار کشیدند و خون دل فراوان، و حتی گاه از سرزمینشان رانده شدند و اینک وبلاگ مینویسند، بسیار بیشتر از آن ارتش پیش گفته است. به این میگویند سرمایه گذاری غیر بازده (حامدخان  میشه لطف کنی یک معادل درستتر برای این ترکیب اضافی اقتصادی نامانوس پیدا کنی؟)

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٦:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :ضعفها و تگ های این مطلب :سیاست و تگ های این مطلب :قهرمانان


دعواهای بچه گانه

گاهی وبلاگنویسی را، میتوان به عریان شدن افراد، در درون اطاقکی شیشه ای تشبیه کرد، که اگرچه از آنجا نمیتوان، بیرون را دید، اما دیگران هیچ مانعی، برای دیدن داخل این اطاقک، نمی بینند.

این دعوای آشوری نیچه و حافظ شناس و حنایی فل سفه نویس از آن موارد نیست؟

وقتی میخواهیم چیزی بنویسیم، جایی خلوت پیدا میکنیم، که با خیالی راحت، به این کار بپردازیم ولی یادمان میرود، که اگرچه سخن را در جایی خلوت نوشته ایم اما درجایی خلوت بیان نکرده ایم، بلکه تماشاگران و خوانندگان بسیاری هستند که ما را می بینند و میخوانند و هیچ، از امواجی که به راه می اندازیم خبر نداریم. آدمها هم که اساسا در خلوتشان چندان با ادب نیستند (خیلی ها، وقتی تنها هستند، کارهای خارج از بسیاری از عرف های اجتماعی، فرهنگی، ... را انجام میدهند، که البته ممکن است اشکالی هم نداشته باشد، اما یک ضرب المثل نمی دانم مال کجا میگوید آخوند هم لبو میخورد اما نه تو کوچه و خیابان) بنابراین محیط وبلاگهای ایرانی همواره پر است از حرفهای رکیک و رفتارهایی چندش آور. نکته ای دیگر که باید به این مطلب افزوده شود این است که تماشاگران و خوانندگان ما نیز مانند نویسندگان لذت می برند از رکیک خوانی و افشای اسرار مگوی دیگران. اگر میخواهید خوانندگان را به چیزی ارزش مندی ارجاع بدهید و میدانید بسیاری حوصله خواندنش را ندارند و مطمئن هستید که کسی سری بدانها نمیزند کافیست لینکی با نوشته ای مثلا در باره زندگی خصوصی کسی مربوطش کنید.

اینجا، خیلیها خود را از قید و بندها و پوشش های ظاهری بسیاری، به راحتی رها می سازند اما لطفا دیگر لباسهای زیرتان را در نیاورید. بده بچه جان

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ اسفند ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :وبلاگ و تگ های این مطلب :قهرمانان و تگ های این مطلب :ضعفها


زن به روایت مدیری

همه کسانی که اینجا زندگی میکنند و یکی از سرگرمی هایشان ممکن است تلویزیون باشد با کارهای مدیری آشنا هستند و بی شک برخی از لحظات ناب طنز را در کارهایش هم دیده اند. علیرغم تولید انبوه، هنوز هم میتوان دید که فقط خود را تکرار نمیکند و هرازچندگاهی هم استعدادش را نشان میدهد.

اما در این مدت با این همه برنامه، چیزی که همواره هم سبب اقبال کارهایش است و هم یکی از نقاط ضعف بزرگ آن، نقش زنان در این سریالهاست.

زن در سریالهای مدیری موجودی است با این مشخصات:

  1. زن روشنفکر وجود ندارد همه زنان ادای روشنفکری در می آورند.
  2. زن بلایی است که بر مرد نازل شده تا لذت زندگی آنها را از بین ببرد.
  3. زنان همواره به مردان بدبین اند.
  4. همواره بر مردان به صورت ناعادلانه ای مسلطند. (اقتدار)
  5. در اوج جایگاه هم که باشند بازهم غرغرو و در حال حرافی اند.
  6. هرگز آشپزی بلد نیستند.
  7. اصولا زن منطقی وجود ندارد.
  8. هرگز زنان با هم دوست نمیشوند. هر زنی رقیب اوست.
  9. حتما یک یا چند تخته شان کم است.
  10. کتک و گریه سلاح اصلی شان برای غلبه بر مردان است.
  11. از رفاقت و دوستی چیزی سر در نمی آورد.

مردان ایرانی عاشق این تصاویرند.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :ضعفها


تاکسی بزرگ

احتمالا همه ما به یاد داریم، که هر از چندگاهی، محدودیتهایی برای استفاده از وسایل ارتباطی، مقرر میشد. روزگاری داشتن رادیویی دارای موج کوتاه نیاز به مجوز داشت. روزگاری دیگر، داشتن ویدئو جرم محسوب میشد و امروز استفاده از ماهواره ممنوع است و مقرر گردیده است که برای اینترنت و وبلاگ نیز این مسیر باید طی گردد.

احتمالا میشود چنین فرآیندی را در این موارد دید:

  1. دست اندرکارانی از جنس همان کاربران استفاده کننده از این وسایل، به این تحلیل میرسند که داشتن چنین تجهیزاتی میتواند برای فرد، جامعه، دولت، اخلاق و خلاصه یکی از ارکان یا حواشی اجتماع خطرناک و یا مضر باشد.
  2. این تشویش ها سپس موجی درست میکند که به گوش مسئولین تصمیم گیرنده میرسد و این تحلیل ها ابعاد پیچیده تری بخود میگیرد و ناگهان تصور میشود خطر متوجه نظام، اخلاق، سنت و فدرت میگردد.
  3. قدرت دارها تصور میکنند این تشویشها را میشود به محدود کردن قدرتشان تاویل کرد.
  4. طبیعی است در چنین شرایطی، هر سیستمی در حد توان، تلاش میکند که از تاثیر این تجهیز بکاهد.
  5. با در اختیار داشتن اهرم قانونگذاری، قوانینی تصویب میشود که استفاده از این وسایل را محدود مینماید.
  6. حال بازی ای که پیش از این قرار بود گونه ای دیگر پیش رود، به سمت خطر آفرینی برای همان ارکان و حواشی جهت گیری میشود. این اصطلاح گزاره های خود راست گردان را اول بار از شهریار شفیعی شنیده ام که اینجا مصداق پیدا میکند.پس از مدتی همه مطمئن میشوند که راه را درست آمده اند و برای کار خویش توجیهی منطقی پیدا میکنند. اما این وسط کارکردهای دیگری که میشد برای این وسایل ارتباطی یافت، در محاق قرار میگیرد.همین است که ماهواره اول بار که به خانه ایرانی ها راه یافت، رسانه ای بود که میتوانست نزدیکی نگاه ایرانیان داخل و خارج را دنبال کند، بی آنکه کسی مقصودی این چنین داشته باشد. اما پس از مدتی، با همان مسیری پیش گفته، بدل شد به محل تجمع عده کثیری آدم هیستریک و سیاسی و اپوزیسیون و این ور هم دولت دستور جمع کردن آنرا صادر میکند.یا وبلاگ که میتوانست محلی باشد برای یافتن، کشف خود و دیگران و حداقل جایی برای نوشتن و خواندن امروزی (که بیش از یک یا چند صفحه را نه میشود نوشت و نه میشود خواند) و کمی جبران ضعفهای فردی ما برای نوشتن و خواندن را کند، یا رسانه ای برای اطلاع رسانی و چیزهایی از این دست، بدل میشود به محلی برای ناسزا گفتن به خود و دیگران و فریادهای فروخفته را به محیط وب رهسپار نمودن و بعد مسبب همه بدبختی ها را دولت و نظام دانستن و سرجمع وبلاگ نویسی شد یک تاکسی بزرگ (همه مان با این تجربه آشنائیم که در تاکسی در مورد همه چیز و همه کس میتوان حرف زد بدون آنکه نیاز به هیچ مقدمه ای باشد و تحلیلمان را از همه چیز و همه کس بگوئیم و برویم، بدون آنکه صبر کنیم تا وارد گفتگویی برابر شویم و دیگران نقد و جوابمان را بدهند).
  7. پس از مدتی خرابکاری توسط هر دو طرف دعوا، کم کم دوزاری همه می افتد که در تاثیر این وسایل، کمی بیش از حد، راه اغراق پیموده شده است و بهتر است کمی دست نگاه داشت و صبر کرد. در این جور مواقع، اگر دولت کمی کوتاه بیاید، میبیند که هزینه های محدود کردن، بسیار بیشتر از آزاد گداشتن است. کسی امروز فکر میکند که ویدئو خطر عظیمی برای اخلاق جامعه دارد؟ و اینو وریها، دیگر اصلا ویدئو را جز برای دیدن کارتون تام و جری بکار میگیرند؟

این خطاها تقریبا همیشه تکرار میشود:

  1. سیستم یا نظام فکر میکند مسئول حفظ اخلاق، کیان خانواده، زبان فارسی و هزارن چیز دیگر از این دست است در حالیکه کسانی که چنین حقی بدانها سپرده میشود ممکن است چندان بویی از این چیزها نبرده باشند.
  2. ما اینوریها هم در دام این خطر می افتیم که مدام یا سر لج بگذاریم و اگر یک چک خوردیم با لگدی جبرانش کنیم و یا سعی کنیم راست و ریس کنیم و وسط دعوا گفتمان کنیم. همین میشود که از انجام بقیه وظایفمان باز میمانیم.
  3. صحنه گردان بازی پس از چندی، میشوند عده ای شارلاتان و لمپن، که فقط بلدند شلوغ کنند و همه چیز را بهم بزنند. این وسط، اولین چیزی که قربانی میشود، امکان گفتگویی منطقی است.
  4. هرگز بازیگران اصلی به گفتگو با هم نمی نشینند بلکه لمپنها به جای هر دو طرف حرف میزنند.
  5. هیچکس آن تشویشهای اولیه را به چالش نمیکشد و همیشه دعوا سر لحاف ملا است. آن خیالبافی های مازوخیستی هزینه های زیادی را به طرفین تحمیل میکند.

کاشکی قبل از این کت مان را برای دعوا دربیاوریم کمی فکر کنیم، به خاطر چه چیزی داریم با هم گلاویز میشویم. بعد اگر ارزش داشت همدیگر را لت و پار کنیم.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ دی ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :جامعه و تگ های این مطلب :ضعفها


رضایت

اوس فخرالدین گچکار است و میگوید از 10 سالگی در کنار درس خواندن، به گچکاری نیز در تابستانها پرداخته است. اوایل به عنوان وردست اوستایی دیگر برای درست کردن گچ و بعد گچکاری و حالا تخصصش در آوردن نقشها و قابها و ابزار روی سقف و دیوار است. اجرت کارش به نسبت بقیه اوستا ها زیادتر است. در کارش علاقه مند به پیشرفت است و بنابراین مصصم است کلاس مجسمه سازی برود و این هنر را نیز به مهارتهایش بیاموزد. در کارش دقیق است و چندان در پی این نیست که کارش را فقط با پول بسنجد. اوستای خودش است و به کیفیت کارش اهمیت میدهد. از کارش راضی است و جایی که در آن قرار دارد اگرچه میتوانست جای دیگر باشد. اما حالا از جایگاهش راضی است. و میخواهد از همین جا برای رشد استفاده کند. اوس محمود کارش کاشی کاری است. تلاش میکند حتی الامکان از زیر کار و وظیفه اش شانه خالی کند بنابراین اگر بتواند کارهای ظریفتر را به کارهای ساده تر تبدیل کند خوشحال میشود. پس کلی چانه میزند که از اجرای مثلا لوزی در آشپزخانه سرباز زند و آجری کار کند. معمولا اگر ایرادی ازش نگیری و نشان ندهی که بالاسرش هستی، کلی از کار را دودره میکند. بیشتر یک بزن در رو است. از کارش راضی نیست چون جایگاه فعلی اش را حق برای خودش نمیداند و تصور جایگاهی بالاتر را برای خویش قائل است. جایگاهش را دوست ندارد به همین خاطر هرگز مثلا دیوار لوزی کار نکرده است و مهارتهایش از 10 سال گذشته به این طرف تغییر چندانی نکرده است. از جایگاه اجتماعی و شغلی مان راضی هستیم؟

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٦:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آذر ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :زندگی و تگ های این مطلب :ضعفها


ترجمه

برای کسری از ترجمه کتاب سنجش خرد ناب، کانت، آقای دکتر ادیب سلطانی کامنتی گذاشتم.
کتاب عزیز‏، عدالت به مثابه انصاف، اثر جان راولز را، با تلخی هر چه تمامتر کنار میگذارم، چون متن فارسی را نمی فهمم که بتوانم خود اثر را فهم کنم.
کتاب تاریخ اسلام کمبریج را دارم میخوانم، و چشم می بندم به اغلاطی فاحش در نثر و مفهوم.
مدتی است به شدت درگیر مترجمینم. یعنی همه کتابها راباید عزت ا.. فولادوند بزرگ ترجمه کند یا نجفو دریابندری؟
یعنی باید زبان آموخت تا متنی که دوستش را داری بخوانی؟ پس هم باید عربی هم انگلیسی هم فرانسوی هم آلمانی و هم اسپانیایی و پرتقالی بدانی تا فلسفه، تاریخ، رمان، شعر و سیاست بخوانی؟
شکر خدا که قرار نیست ترجمه سعدی و حافظ و مولانای اینجوری را بخوانم.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :ضعفها و تگ های این مطلب :کتاب


مترجم



با علاقه هر چه تمامتر از اینکه میشود کتابی از جان راولز را به فارسی خواند آنهم اثری ماندگار به نام عدالت به مثابه انصاف را، کتاب را میخرم. اما هر چه بیشتر میخوانم بیشتر به این نتیجه می رسم که وضع ترجمه مان کمی بد است.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :ضعفها و تگ های این مطلب :کتاب


آموزش

خانواده، مدرسه و دانشگاه و جامعه، خیلی چیزها می بایست به آدمها می آموخت، که هرگز هیچکس، آنها را به خاطر این قصور در وظایفشان، به چالش نمیکشد. زیستن به تنهایی و با جمع، گفتگو با خود و با دیگران، اخلاق، درک زیبایی و هنر و فلسفه و موسیقی. وظایف زیادی داشتیم که از یادشان برده ایم بسکه در حال غر زدن و نالیدن بودیم.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :ضعفها


مراسم رسمی

یکی از بیمزه ترین موقعیتها شرکت در یک مراسم رسمی شام یا نهار است، که تنها کار مفید قابل تصور در آن، خوردن است.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ دی ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :ضعفها


آموزش و وراثت

یکی از شوخیهای ابلهانه طبیعت با بشر این است که بسیاری از دانسته های آدمی با وراثت منتقل نمیشود. آدمها رنج زیادی میبرند تا اخلاق‏، دموکراسی، ادب، و خیلی چیزهای لازم برای زیستنی انسانی را کسب میکنند اما نسل بعدی باز باید از نو این آئین را بیاموزد. آیا بهمین خاطر نیست که آدمی هنوز هزاران سال است در حال حل مسائل تکراری و کسل کننده است؟ آیا نمیشد مثلا همانگونه که با تغذیه درست، میشد بر کوتاهی قد نسلی فائق آمد، با یک رژیم اخلاقی مناسب، وقت آینده را به حل مسائلی، کمی با کلاس تر از مشکلات پیش افتاده قبلی، تخصیص داد؟

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ بهمن ۱۳۸۳
تگ های این مطلب :ضعفها و تگ های این مطلب :زندگی