راه

کلافی سردرگم و پیچیده و حوصله ای برای باز کردن و مرتب کردن همه چیز. آنچه می پیچد طوفان حوادث نیست سرعت گذر عمر است. لب مرزند همه چیز. توکلی و بستن زانوی شتر و فارغ از خیال آینده. یه چیزی هست که بعضی مواقع جور میکند و باز برهم میزند. حسرت و حسرت. این روزها تماشاگر چنین صحنه هایی.  چرخ روزگار با هم نمیچرخد. از این کلک چوبی کوچک باید به دریا پرید. روزگار روزگار ما نیست.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ های این مطلب :واگویه


ماه

حالا بعضی شبها به ماه نگاه می کنم.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٢
تگ های این مطلب :واگویه


دیدن

برای دیدن چیزهای تازه و نو و جدید اول باید بخواهیم آنچه که نمی شناسیم یا دوست نداریم یا ندیده ایم را ببینیم.

ذهن بزرگترین فیلترکننده است.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ مهر ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :واگویه


تحقیر

آنکه تحقیر می کند تحقیرشدن خود را جبران می کند عزت نفس بزرگترین دستاورد زیستن آدمیست

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :واگویه


ریاضیات

دوستی و دشمنی خاصیت تراوایی ندارد یعنی اینکه دشمن دشمن دوست نمی شود چون جهان وضعیتی دیجیتال ندارد

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :واگویه


سرنوشت

ترسم از تنهایی احوالم به رسوایی کشد ترس تنهاییست ورنه بیم رسواییم نیست سعدی

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ تیر ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :واگویه


ربط وثیق

آنچه که چیزها را به هم ربط می دهد کلمات نیست مفاهیم است

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :واگویه


منطق سه تایی

اینکه تو حقیقت رانداری دلیل قانع کننده ای نیست که من آنرا دارم

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :واگویه


ترس - معرفت

ممکن است رابطه ای ثابت بین میزان ترس آدمی از چیزی با دانش در باره آن چیز وجود نداشته باشد. اما بی شک دانش بیشتر در باره آدمیف آدمی را می ترساند. اینکه بدانیم درون ما چگونه ما را کنترل می کند و به پیش می برد.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :واگویه


معنا

معنای کلمات مهم زندگی را در لغت نامه ها نمی توان یافت آنها را در ارتباط با مفاهیم دیگر باید فهمید.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ مهر ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :واگویه


تاریخ فلسفه

عموما خواندنی ترین کتابهای تاریخ را فلاسفه می نویسند.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ دی ۱۳۸٩
تگ های این مطلب :واگویه


فهم

یادمان نرود که معنی حرف مان آن چیزی نیست که میگوئیم بلکه آن چیزی است که دیگران می فهمند.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩
تگ های این مطلب :واگویه


زندگی زیباست

معحزه یعنی اینکه چنان باشیم که همیشه زیر باران خیر باشیم.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٩
تگ های این مطلب :واگویه


وقت شناسی

یکبار نشد یکی بما بگه بریم، همش مجبورم به بقیه بگم زودباشید.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸
تگ های این مطلب :قدم زدن و تگ های این مطلب :واگویه


رفتن

یکی از لذایذ زندگی رسیدن به آرزوهای بزرگ است.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۸
تگ های این مطلب :واگویه


پرستیژ

آنکه از هیچ چیزی نمیترسد رستگار نمیشود.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸
تگ های این مطلب :واگویه


سیگار

و سرانجام بعد از شبی، بی هیچ کلامی، عشقی بیست ساله را کنار نهادم و آدامس جویدم. رفیق و همدمی قاتل.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ خرداد ۱۳۸۸
تگ های این مطلب :واگویه


حوادث الواقعه

١. خطرناکترین بازیگران صحنه ورزش تماشاگرانند. آنها هستند که در جنگ تن به تن با بازیکنان، بازیکنان را تحقیر میکنند و به هرسوی که میخواهند میکشند. جنگ تنازع بقا. قوانین که نه، آنچه که در جنگلها حاکم است اینجا بازتولید میشود به چه دفتی. دیکتاتوری، عوام فریبی، قلدری، تلاقی زر و زور و تزویر. این فوتبال تعطیل بشود، خیرش نه تنها به این نسل که نصیب همه آینده ایران میشود.

٢. روزگاری قرار بود زبان دانشی بیافرینند که هیچ سنخیتی با زبان متعارف نشد. نفرین شان کردند کارشان شده است بنشینند در باره همان زبان متعارف تئوری بدهند و فرضیه ببافند.

٣. قافیه که تنگ بشه باید بنشینی پل بزنی از ضرورت بتاته سهروردی به ابطال پذیری پوپر.

۴. برای سیاستمدار هیچ نعمتی بالاتر از دشمن از نوع خیالی و البته از نوع خیلی قدرتمندش نیست.

۵. ساعت 11 شب تو یک آپارتمان فکسنی، بلندگو ١٠٠٠ وات کارگذاشتی، آدم آوردی برایت میخواند به چه چهچه ای، دیگ بار گذاشتی و دعوت عام دادی که ایام فاطمیه را زنده نگهداری. فحشهاش را چه میکنی پس.

6. اینجا مدتهاست شیر گاو نر بفروش میرسد.

7. خوب شد ختم نبوت اعلام شد وگرنه با اینهمه معجزاتیکه رو میکنند الان تعداد انبیا 7، 8 و یا حتی 9 رقمی میشد.

8. ما روستایی ها چلوکباب نماینده ای را میخوریم که به مخالفش رای خواهیم داد. پس با زیادی سیاهی لشکر، وهم برتان برندارد.

٩. اینجا کمی شلوغه منتظرم کمی خلوت شه.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ خرداد ۱۳۸۸
تگ های این مطلب :واگویه


ماموریت

روزگاری مانند بسیاری، سفر خاطره ای خوش و یکتا بود

اما اکنون، مانند بسیاری سفر یعنی خستگی.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :واگویه


ولگردی در آفاق و انفس

بد چیزی است معشوق مزخرف داشتن و بدتر از آن تحمل عاشق گند. گندتر از همه شان عاشق و معشوق الاغ.

شما که هفته یکبار می نشنید به حالگیری، خیر دنیا و آخرتتان در این است که این یک را دو کنید.

کسی که کارش عالی است با برجسته کردن نمره کمتر از بیستش نرنجانید. درهم است اینجا.

شما که اینهمه از همه متوقعید، پدرتان را در می آورد توقعات دیگران، وقتی از خر مراد پیاده شدید.

آقا، خانم پول زور بازو خیلی کم است.

گربه مرتضی علی، گربه ای است که از هر جا بیاندازی اش، چار دست و پا پائین می آید. نقد دیگران به خویشتن را، نشان فضای باز دانستن، علامت آن است که از طایفه گربه سانان اید. بی خیال اعتماد و فضای باز، کمی خجالت هم خوب چیزی است.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :واگویه


یک روز از زندگی سگی ایوان ایلیچ

فرودگاه کرمانشاه اولین روز زمستان ٨٧

پرواز ٢٠:۴۵ با ۴ ساعت و ١۵ دقیقه تاخیر، به ساعت ١ نیمه شب موکول شده است، البته با توجه به مدیریت بی نظیر و خجسته ای که داریم، معلوم نیست این ارقام اعلام شده، تا چه حد قابل اعتمادند، یعنی ممکن است دوباره اعلام کنند سوار شوید. این دقت در ارقام، دلیل موجهی بر بی اعتمادی است. در محوطه ای به این عظمت با این تعداد مسافر جا مانده، رستورانش حتی ساندویج ندارد برای فروختن. اعلام میکنند میتوانید تا ساعت ٠٠:٣٠ بروید بیرون، تا مبادا هزینه شام گردنشان بیافتد. بیشتر شبیه همه چیزمان است. بی مبالاتی، لاابالی گری، مسئولیت ناپذیری.

باز جای شکرش باقی است که روزنامه دنیای اقتصاد را صبح از هواپیما برداشتم اما خوب، مگر چقدر طول میکشد خواندن روزنامه. با این اخبار تاسف انگیزش. خبر رسیدن قیمت نفت به زیر ٣٠ دلار، شرایط اقتصادی سال آینده، با قیاس درآمد ٢۵ هزار میلیارد تومانی و هزینه های ٩٠ هزار میلیارد توامنی دولت، یعنی خرج ٣ تا ۴ برابر دخل. حتما امام زمان دیگر باید ظهور کند تا فرجی حاصل شود. از قول دکتر نیلی میگوید که ٨۴ تا ٨۶ دوبرابر ٨٢ تا ٨۴ در آمد نفت داشته ایم، اما نرخ رشد اقتصادی مان همان ۶ درصد است. راه حل هائی که هیچ یک منتج به نتیجه نمیشود. نمیدانم چرا از روزنامه و آقای دکتر به جرم تشویش اذهان عمومی شکایت نمیکنند.

۵ صبح بیدار می شوی پرواز ٨ با یکساعت تاخیر میشود ٩ بعد ٢٠٠ کیلومتر زمینی و بعد ٣٠ کیلومتر رویش و باز ١٠تا دیگر بعدی. بعد همه این مسیر را برگرد. اینکه چاره کارمان دموکراسی است و دموکراسی نیازمند احزاب و احزاب محتاج برنامه و موضع گیری و اساسنامه و پاسخهایی روشن به سوالات کلیدی. هنوز هیچیک محقق نگردیده است و هیچ امیدی نیست به تحقق هیچکدامشان.

شکایت و اعتراض به هیچ کجا نمیتوانی ببری یعنی مگر کسی اعتراضی هم دارد. هیچ امیدی نیست به هیچ بهبودی.

نادری پیدا نخواهد شد امید          کاشکی اسکندری پیدا شود

یعنی اینکه دیگی که برای ما نمیجوشه بذار کله سگ و خر توش بجوشه

اینکه همه وقت ها فوت شده است یعنی همین.

تنها کسی که هست و میتوانی بهش غر بزنی کسی است که پشت بلندگوی اطلاعات است. یافتن کسی با تلفن برای اعلام اعتراض راه به جایی نمی برد. یا شماره بازرسی نیست یا اگر هست کسی نیست یا اگر کسی باشد مسئول نیست یا مسئولی هست و جوابگو نیست. نماینده شرکت هواپیمایی مربوطه فراخوانده میشود یکبار دوبار سه بار. هیچکس نماینده نیست. ما مردمان شرایط سخت نیستیم ولمان کنید. استیصال مطلق. دست ما کوتاه و خرما بر نخیل.

پایه میزی که رویش می نویسی شکسته است. چارپایه نیست سه پایه است. یک هارمونی کامل در بی نظمی. همه چیزمان به همه چیزمان می آید. از زور عصبانیت سیگاری میگیرانی اما کسی نیست اعتراضی نماید همه خوب کنار هم جمع شده ایم.

پورمحمدی و لاریجانی و روحانی هر یک گیری داده اند.

در این حیص و بیص یکی پیدا میشود که وعده میدهد ساعت ١١ شب راهی خواهید شد. غرها منتج به نتیجه میشود پذیرایی میشویم. منهم از شرم سیگار را خاموش میکنم.

مشروطیت، شهریور بیست، سی دو، پنجاه هفت، هفتاد و شش. مگر چندبار بخت درخانه آدمی را میزند. نقل ما شده است داستان بخت بیدار و بخت خفته. سردرد شیر وقتی خوب میشود که مغز احمقترین آدم روی زمین را بخورد. احمقتر از مردیکه میداند زیر درخت خشک، گنجی نهفته است و پادشاه شهر زنی است که فقط او رازش را میداند، اما نه گنج برمیدارد و نه با زن همسری میکند، کس دیگری هست؟

فریاد که از شش جهتم راه ببستند          آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت

پذیرایی با یک آبمیوه و یک کیک. حیف سیگاری که خاموش کردم. یکی از بزرگترین مسئولیتهای خانواده، یاد دادن رکیک ترین فحشها به بچه هاست تا یاد بگیرند چگونه در بن بست ها دق نکنند.

برای افزودن BOD جهان سری به دستشویی میزنم. مطابق علامت شیر، آب گرم باز میکنم، آب سرد می آید پس باید مطابق علامت، آبسرد را باز کنم تا آب گرم بیاید. طرفی که نصاب یوده خیالیش نبوده که اشتباه ساده اش ممکن است چقدر فحش برایش به ارمغان بیاورد. اونی هم که تحویل گرفته، خیالی اش نبوده که ضروری است همه چیز را ببیند یا اگر دیده نیازی ندیده کامنت بدهد یا اگر کامنت داده پیمانکار به جایی اش هم نگرفته.

راهش این است که موبایلت را بگوش بگیری و بشینی به شنیدن آواز مرضیه و رشید بهبودف و نامجو و هنگامه اخوان و شجریان

نفسی ای سروچمن بنشین با من به سخن دمی بخوان به دیباچه دل ورق غمنامه من

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ دی ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :واگویه


این روزها

کم خطرترین آدمها مرده ها هستند. جان میدهند برای قدردانی

بدترین شهرها آنهایی هستند که از خانه هاشان فقط تکه ای از آسمان در لابلای دیوارها دیده میشود

اگر نمیشود چیزی را ساخت حداقل میتوان چیزهای ساخته شده را خوب نقد کرد

بدترین کابوسها وقتی بسراغمان می آیند که قرار بود کاری کنیم و اینک وقتی نمانده است

بدچیزی است گذر عمر بی بزرگ شدن

بعد از بلاهت، نفرت تباه کننده ترین شور زیستن است

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ آذر ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :واگویه


احوالات شخصیه

حال شهری بی آب که همه راهها برای تامین آب اش طی شده است و آنچه مدتها قبل می بایست انجام میشد در میان قیل و قال و تغییرات گم شد.

حال کسی که کارش را براساس شرح خدماتی که منعقد شده بود تحویل نمیگیرند و هر روز بندی بدان می افزایند.

حال کسی که صاحب کارش مرده است و چیزی در دستش نیست

حال کسی که چنان گرفتار است که به هیچ کار نمیرسد

حال کسی که وقت همه کارهایش فوت شده است

حال شهری که هیچ کس بفکرش نیست

حال گره ای که حتی با دندان باز نمیشود

حال کسی که بین اخلاق و معیشت گیر افتاده است

حال مردی که حال هیچ کاری را ندارد

حال مسافری که اینجایش بدتر از آنجایش است

حال کسی که ارزیابی میشود بوسیله کسانی که هیچ نمیدانند حتی منطق

حال کسی که برای اثبات خویش باید دیگران را یشکند

حالی است برای خودش احوالات ما

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :واگویه


بار دیگر شهری که دوستش ندارم

جایی که مدتهاست در آن بدیدن چهره ای آشنا یا زیبا شگفت زده نشده ای

که ساعتها تنها تصویر روبرویت شیشه عقب ماشین جلویی است

که صدای فحش و دعوای زن و مردش بلند است

که دیگران در آن دیده نمیشوند

که عبوس است

که زبان جز به طعنه یا متلک در آن باز نمیشود

که آسمان ندارد

که نه آدمهایش و نه نمای ساختمانهایش و نه خیابانهایش شخصیتی ندارند

که نه حریم دارد نه حرم و نه حرمت

که نه برای پیاده روی نه برای دویدن نه برای سکوت و نه برای فریاد جایی ندارد

که نه پرنده دارد نه درخت

که هیچ ردی از هم بجای نمیگذاریم

که هیچ اثری هم برای هم نداریم

که هیچ یادی از هم نمی کنیم

که وقت هیچ کاری را نداری وقت هیچ کاری

که بعد از ظهر ندارد

که باران عذاب مردمانش است

که بیش از آنکه مواظب باد باشی باید مواظب دیگران باشی که کلاه از سرت بر ندارند

که....

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٧:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :واگویه


شرمندگی

ما بیشتر از کارهای خویش، شرمنده از گافهای کسانی هستیم که روزگاری برایمان آخر همه چیز بودند.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :واگویه


طاعون

همه چیزهایی که از دنیای دیگران، پا به اینجا گذاشت، جز ویرانی چیزی از خود به جای نگذاشت.

ماشین ما را دچار چند پارگی شخصیتی می نماید.

شهرنشینی جز بکار روان پریش نمودن ما نمی آید.

تلویزیون ما را در تنهایمان تنهاتر کرد.

علم جز در هم کوفتن حکمت کاری دیگر نکرد.

تکنولوژی همه اعتماد بنفس مان را زایل نمود.

آپارتمان چون دیواری حصاری بدورمان کشید که دیگران را از ما بیخبر ساخت.

سازمان ها تنها کارشان شد استثمار ما.

مدرنیته ما را ول کرد در بیابان برهوت سرگشتگی و بی ایمانی.

رسانه هاضمه مان را عادت داد به بی حسی و نافهمی.

چنان دچار ضعف شدیم که بهترین داروها و غذاها نیز جز نفخ و تهوع و بیماری دیگری چیزی برایمان به ارمغان نمی آورد.

سیاست تفکیک قوا میشود به جای یک حاکم ظالم، زیر یوغ جرثومه های ثلاثه هلاک گردیم (این تفکیک قوا هم بدجوری رنگ و بوی مسیحیت دارد پدر پسر روح القدس)

فست فود ها به جای سیر کردن شکم میشوند زهر هلاهل.

نهادهای غیر دولتی میشوند قهوه خانه.

نقد میشود فحاشی.

ما را از سنتها آزاد کردند و یوغ بگردنمان بستند برای کشیدن بارهای سنگینتر.

روزگاری چیزهایی برای دین قربانی میکردیم و هبه می دادیم.دین را ا زندگیمان راندند و بجایش خودمان را قربانی علم و ایدئولوژی کردند.

سختی معیشت و زندگی را از دوشمان برداشتند و دستهایمان را آزاد کردند ولی عقل مان را نیز و همچنین دچار هزاران درد بی درمانمان کردند.

خواندن و نوشتن خط بما آموختند و ما دیگر پیام نهفته در هیچ چیز دیگر را نمی فهمیم. کور شدیم و کر و لال.

وقتمان را آزاد گذاشتند تا به بدترین روشها صرفش کنیم یا بنشینیم به نظاره گذر عمر.

تناسب را از یادمان بردند.

تحمل و درک مرگ را از ما گرفتند و زندگیمان را به لجن کشیدند.

بیچاره ما نه راه پس داریم و نه راه پیش.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :واگویه


قفس

از اینها متنفرم

  • زیر ذره بین بودن
  • مورد سوال قرار گرفتن با چرا
  • انجام دادن کار برای کسی که خود قادر به انجامش هست
  • تحمل شدن
  • وادار به کاری شدن
  • نشنیدن
  • خنگی
  • بی دست و پایی
  • توهین
  • جواب دادن به سوالات احمقانه
  • تکرار خواسته
  • گوشزد شدن به کاری که نیازی ندارد
  • گفتن جملات همانگویانه
  • برگشتن اول خط بعد از کلی راه رفتن
  • نپذیرفتن اشتباه
  • منفی بافی
  • .....

پ. ن: تصورم این بود که در بک ارتباط انسانی مثلا بین دو همکار یا دو دوست آنچه که در بالا آمده است باید نفرت انگیز باشد. بعد می بینم که در یک سازمان با نگاه از بالا به پایین (رییس، خان، و ...)  یا از پایین به بالا (کارمند، رعیت و ...) این جنس ارتباطات الزاما ممکن است نفرت آور نباشد که گاه حتی توصیه نیز میگردد. همینطور است برای ارتباطات در درون یک جامعه. میدانم نمیشود قواعد اخلاق فردی را طابق النعل بالنعل بر اجتماعات دیگر بار کرد اما گاهی فکر میکنم هنوز بسیاری شان قابل استفاده است.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ شهریور ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :واگویه


مهاجرت

روزگاری مردی می خواست درخت پیرش را در جایی دیگر بکارد...

آخر داستانم نمیدانم چی شد؟ درخت خشک شد یا باز هم ریشه دوانید در سرزمین جدید.

شما میدانید آخر داستان چه میشود؟ اصلا داستان آخر دارد.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :واگویه


نوشتن

نوشتن نه برای بیاد آوردن، که در بسیاری از مواقع، روشی برای از یاد بردن است.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :واگویه و تگ های این مطلب :روزمره ها


سال نو مبارک

بعضی چیزها هست که نمیتوانی نسبت بدانها بی اعتنا باشی.
بعضی چیزها هست که هم ازشان متنفری هم عاشقشان هستی.
بعضی چیزها هست که هنوز نمیدانی تکلیفت را با آنها چیست.
نوروز یکی از آن چیزها است.
هر وقت به نوروز میرسم، نمیدانم چه حسی را باید بدان تخصیص دهم.
گاه فکر میکنم عین عضو زایدی است که از زندگیمان آویزان است، روزگاری بکار می آمد، اما اکنون کاملا بی مصرف شده است.
گاه فکر میکنم هوشمندانه ترین راه، برای غلبه بر مفهوم مرگ، برای آدمیانی که زندگی شان از جایی شروع میشود و بعد در جایی به پایان میرسد، نو شدن سالانه است. هر سالی که به آخر می رسد، تو میتوانی دوباره از نو آغاز کنی، هر چیزی هم که زیاد تکرار شد، قابل تحمل نیز میشود.
گاه می اندیشم، برای آدمیانی که زندگی شان ربطی به فصول ندارد و بیشتر ماهیانه است، نوروز، آغاز سال نو، ناگهان از راه میرسد و خیلی زود نیز چون گل کاغذی در باران تلف میشود و میرود. نوروز یعنی ۱۴ روز تعطیلی و تلویزیون و آجیل و مسافرت همین و بس. خیلی ها مان هم طاقت هیچ یک اینها را نیز نداریم.
ولگردی های ماشینی، تهران و قزوین رشت انزلی اردبیل شیخ صفی شورابیل نمین فندقلو حیران آستارا تا الان. تا بعدش چه شود و چه ببینیم.
میخواستم کمی غر بزنم، از جوییهایی که اگر داخلشان بیافتی، معلوم نیست چگونه میتوانی در آیی. از آن نسبنامه گند شیخ صفی، از آن بی نام بودن خیابانها، و آن نابلدی مردم شهری نسبت به شهرشان، و آن ترکی حرف زدن با همه، یعنی اینکه مهم نیست تو میفهمی یا نه، مهم این است که من هستم چون حرف میزنم. بعد می بینم که من هنوز تکلیفم با عید روشن نشده است و آن غرها را نمیزنم. چون حسم مانند حسی کسی است که چنین طرحی از نوروز میکشد.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ فروردین ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :واگویه و تگ های این مطلب :بهاریه


چله

۱. تولد هرکس که میشد، رفقای دیگر آویزان میشدند که با خرید بستنی و شیرینی ایی، حال طرف را بگیرند. بعضی ها هم برای تکمیل حالگیری، به جای بستنی قیفی، سفارش نوشیدنی های گرانتری میدادند. یکی از این میان، که یکی از تخصصهایش، جمع کردن اعانه برای هر کار خیر و شری بود، مدعوین را مجاب کرد که پول سورشان را جمع کنند و با آنها چیزی برای طرف بخرند، که گاه تنها هدیه تولد طرف نیز همین هدیه دوستان میشد.خود یاروهه، تنها چیزی که بلد بود، کتاب خریدن بود برای هر مناسبتی. همین شد که برای سال اول، برای همه متولدین، یک دوره از آثار سعدی و حافظ و فردوسی و مولانا هدیه گرفتند و صفحه اول کتابها هم بیادگار چیزی نوشتند، مبادا که طرف به یکی دیگر هدیه دهد. اگر به یارو بود، قرار بود بعد از ادبیات کهن، برود سراغ رمانهای ماندگار داخلی بعد خارجی، و خلاصه جدا مصمم بود که خانه های مردم را از کتاب پر کند، که بقیه بسیار زود، به این نقشه کثیف پی برده و سر رشته کار را، از دستش بیرون آوردند.همین شد که برای سالهای بعد، فاب گرفتند، ظرف و ظروف گرفتند و آخرش هم گفتند انتخابی. یعنی هر کی هرچی میخواهد سفارش بدهد تا برای تولدش بخرند و البته دسیسه های شیطانی طرف، که سعی داشت دیگران را با این ایده، که هدیه تولد باید غیرمنتظره هم باشد، از کارشان منصرف سازد، در نطفه خفه شد.

۲.بچه بود و گاهی وقتها که میخواست عرض اندامی کند و حرفی بزند، پدر نصیحتش میکرد که مانند پیمبر، هر مومنی باید تا چهل سالگی گوش بدهد و از چهل سالگی به بعد حرف بزند. درست مانند ترشی بادمجان خوردن، که تا توصیه میشد تا سی سالگی نخورد.

۳. جوانتر که بود مانند همه جوانان عصر خویش فکر میکرد باید کاری کند و تاثیری داشته باشد در این سیر تطور تاریخ.

برای تولدم سفارش دوره درجستجوی زمان از دست رفته مارسل پروست را دادم و حال که چهل سالگی ام نیز به پایان رسیده است چیزی ندارم برای گفتن و هیچ غلطی هم برای آن سیر تطور تاریخ فوق الدکر نکرده ام.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :تولد و تگ های این مطلب :واگویه


فصل دیگر

بی‌آن‌که دیده بیند،
 
 در باغ
احساس می‌توان کرد
در طرح ِ پیچ‌پیچ ِ مخالف‌سرای باد
یاءس ِ موقرانه‌ی برگی که
 
 بی‌شتاب
بر خاک می‌نشیند.



بر شیشه‌های پنجره
 
 آشوب ِ شب‌نم است.
ره بر نگاه نیست
تا با درون درآیی و در خویش بنگری.

با آفتاب و آتش
 
 دیگر
گرمی و نور نیست،
تا هیمه‌خاک ِ سرد بکاوی
 
 در
 
 رویای اخگری.



این
 
 فصل ِ دیگری‌ست
که سرمایش
 
 از درون
درک ِ صریح ِ زیبایی را
 
 پیچیده می‌کند.

یادش به خیر پاییز
 
 با آن
توفان ِ رنگ و رنگ
 
 که برپا
در دیده می‌کند!


هم برقرار ِ منقل ِ اَرزیز ِ آفتاب،
خاموش نیست کوره
 
 چو دی‌سال:
خاموش
خود
من‌ام!

مطلب از این قرار است:
چیزی فسرده است و نمی‌سوزد
 
 امسال
در سینه
در تن‌ام!
احمدشاملو

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :واگویه و تگ های این مطلب :شعر


خاطرات عمر رفته

خاطرات خوش گذشته، لحظات بازیگوشی و یا خطرکردن های آدمی است.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :واگویه و تگ های این مطلب :زندگی


جدید و قدیم

نشسته در کلبه ای دور افتاده که هیچ کسی گذارش بدان نمی افتد مگر به قصدی و تصمیمی. سکوت اولین پس زمینه همه صداهای ساکتش. و صدایی اگر می آمد گاه بگاهی آواز پرنده ا ی بود یا صدای زوزه بادی و خش خش برگها و بعد لحظاتی بسیار دیگر که فقط سکون بود و سکوت.

 

ناگهان درست از وسط اطاقت اتوبانی میگذرد که بر روی تابلوی تبلیغاتی که در گوشه آن نصب شده نوشته شده است که این تابلوی روزانه یک میلیون بار دیده میشود. کسی ترا نمیبیند و تو محبوری چیزهای ناخواسته بسیاری ببینی

 

بسیاری از ما جهان جدید را این چنین تجربه نکرده ایم؟

 

تفاوتهای جهان جدید و جهان قدیم:

 

  • نشستن انسان به جای خدا

     

  • تسلط بر طبیعت به جای هم نشینی با آن
  • تفوق آزادی بر برابری
  • ترجیح راه حلهای علمی برجوابهای فلسفی
  • جابجایی رابطه دین و اخلاق که اینک پشتوانه دین باید اخلاق باشد در تعارض با روزگاری که دین پشتوانه اخلاق بود.
  • پیروزی عقل بر دل
  • به دست آوردن حد بی نهایت و پذیرش تسلسل
  • تبدیل رنجهای آدمی، غلبه تنهایی فردی بر مشقت های جمعی
  • تغییر هدفهای آدمی از جستجوی حقیقت به درک هستی
  • غلبه رمان بر داستانهای پهلوانی
  • غلبه سینما بر شعر
  • پیروزی تصویر بر کلام
  • ترجیح کمیت بر کیفیت
  • پیروزی خواندن بر شنیدن، چشم بر گوش
  • غلبه شک بر یقین
  • پیروزی ویروسها بر باکتریها
  • مرگ پارمنیدس به دست هراکلیتوس
  • غلبه حال بر گذشته و آینده
  • راز زدایی از جهان
  • پیروزی طرح سوال بر فهم معجزه
  • ترجیح سوالها بر جوابها
  • ..................................

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :واگویه و تگ های این مطلب :قدم زدن و تگ های این مطلب :گفتگو


من و غم و دل

  1. دل اگر از من گریزد وای من          غم اگر از دل گریزد وای دل.
  2. من میدم گربه این ماوس بی ادبت را بخوره.
  3. فرار از این ریشه امکان داره؟

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ آبان ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :واگویه و تگ های این مطلب :خانه و تگ های این مطلب :شعر


عقل و عشق

خداوند در دادن عقل به مردان ایرانی و دادن عشق  به زنان ایرانی کمی خست به خرج نداده است؟

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :قدم زدن و تگ های این مطلب :گفتگو و تگ های این مطلب :واگویه


سواد

هنوز هم نوشتن و خواندن درمان اگر نه همه دردها، که بسیاری از دردهاست.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :واگویه


انتظار

پاییز در حال رسیدن است و تابستان به پایان رسیده است یعنی اینکه تا تابستان دیگر باید به انتظار بنشینی شاید فراغتی یابی که تابستانها زمانه فراغت بود و حالا نمیدانم هنوز هست یا نه؟

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :واگویه


زندگی

سوار بر اتوبوسی شبرو، کلافه از بیخوابی و خستگی بسیار، که خوابیدن در آن و به صورت نشسته، اگر نه غیر ممکن که عذاب آور است و جابجا کردن بسیار خویش در گوشه ای تنگ و تمرین انواع حالات خواب که هیچ یک به نتیجه ای جز خستگی دست و پاها و گردن و کمر نمیرسد و دلت برای رسیدن و یافتن جایی که سر بر روی بالشی بر زمینی تخت و ثابت بگذاری،لک زده است و نماهای بیرون تمام تاریک و ترسناک و وهم آلود که نگاه به پدیده های نزدیک سرگیجه آور است و به دوردستها خیالبافانه نه میشود بیدار بود و نه خواب.

این عین زندگی نیست؟

هی آقای راننده ما پیاده میشیم.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :زندگی و تگ های این مطلب :واگویه


دهشت

دهشت عظیمی است دانستن رازی که دیگران نباید بویی از آن ببرند.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :خانواده و تگ های این مطلب :زندگی و تگ های این مطلب :واگویه


واگویه

گاه از پس خودت بر نمی آیی از پس دیگران هم.

گاه باید دو چهره داشته باشی چهره ای که می خندد و چهره ای که میگرید. چهره ای که میخنداند و چهره ای که میگریاند.

گاه به تنگ می آیی از آنچه که آمد و گاه می ترسی از آنچه که خواهد آمد.

گاه دلتنگی با هزاران علت و گاه دلخوشی بی هیچ دلیلی.

گاه خسته ای از تحمل و گاه مکدری از کم طاقتی.

در شرجی هوا دلتنگ سرمای زمستانی و در سرما دلتنگ آب تنی کردن در حوض یک روز تابستان گرم.

فرصتها همه درگذشته اند و دلتنگ گذشته ها.

گاه قادر به انجام کاری که دوستش داری نیستی و گاه آنچه که میکنی را دوست نداری.

اطاق گرفته جانت بی در و پنجره ای است.

آنچه که میخواستی نشد و شد آنچه که نمیخواستی.

نمیتوانی خود را اثبات کنی و دیگری نفی ات نکند.

کجاست کودک بیخیال ذهن و جان جوان و رشید وشجاع و نترس و مرد عاقل زیستن.

وره وره جادو، مترسکها، سگهای پارس کننده، سوسکهای تهوع آور که وقتی با دمپایی له شان میکنی آبی تیره و کدر بر زمین میریزد، تهوع تهوع تهوع.

هیچ کسی نیست. هیچ چیزی هم.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ امرداد ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :واگویه


اداره جاتی

داستان آن کاشی که در تبریز عملگی میکرد و صاحبکارش به اش گفته بود تزو و این بابا فکر کرده بود فحشی است و سوار ماشینی شد و آمد کاشان و رفت توی خانه اش و در را بست و روی پشت بام شروع کرد به اینکه تزو خودتی تزو باباته تزو جد و آبادته و زنش می آید میگوید بابا بیا پایین خون راه می افته حالا نقل ماست.

قرار است معامله ای صورت بگیرد و باید میرفتم شهرداری مفاصا حساب نوسازی بگیرم و اداره مالیات ها هم مالیات پرداخت کنم. کل کار یعنی که قرار است پول بدهم و شهرداری و مالیاتها این پول را بگیرند.

ساعت ۷:۰۰ راه می افتم میروم شهرداری منطقه ۵ نزدیکی میدان نور. ساعت ۸:۰۰ سند، بنچاق و پایان کار و فیشهای پرداخت نوسازی بابت سالهای قبل و شناسنامه و کپی شناسنامه نامه دفترخانه را میدهم. توی صف تا طرف مربوطه مدارک را تحویل بگیرد. کپی از سند هم باید گرفته شود و دوتا قبض میدهند برای پرداخت. بانک توی ساختمان شهرداری هست منتهی فقط یک قبض را میشود آنجا پرداخت کرد. توی صف پرداخت میشود و برای قبض دوم باید بانک دیگری که تو فلکه دوم صادقیه است را بروی. توی صف این یکی بیشتر باید بمانی. مبلغ آن اولی ۲۲ هزار تومان است و دومی ششصدتا تک تومنی. حالا ساعت شده است ۱۰:۰۰ که قبض ها را میدهی اما نامه ای که توسط شهرداری باید تهیه شود و به دفترخانه داده شود روز بعد حاضر خواهد بود. یعنی اینکه این کار یک روزه انجام نمیشود. یادتان باشد فقط قرار است هزینه ای تحت عنوان نوسازی را به شهرداری پرداخت کنم.

این که کارش به فردا موکول میشود باید بروم مالیات زیر پل تاج (ستارخان). اداره مالیاتهای اصلی برای دریافت مالیاتهای املاک مزبور در یک نقطه شهر است ولی هر محله را بین شعبات کوچکتر تقسیم کردند بنابراین با توجه به محل ملک  باید بروم ایستگاه مترو صادقیه در فردوس. یک اتاق کوچک با تعداد بسیار زیاد آدمها در نوبت. صف برای گرفتن شماره است. یک برگه دست نویس ارقام یک تا صد را دارد.برمیداری. ساعت ۱۱:۰۰ است. مدارک شامل سند و پایان کار است و شناسنامه و کپی شناسنامه و مشابه شهرداری. ساعت ۱۲:۰۰ تا ۱۳:۰۰ برای نماز و نهار تعطیل میشود. میگویم تحویل مدارک که این همه قصه ندارد یارو براق میشود و پرتم میکند بیرون. میروم سراغ رییس شعبه. توضیح میدهم اقلا تعداد نفرات زیادتر شود جواب دندان شکنی میدهد که متحیر میشوی. اینکار قبلا سه چهار ماه طول میکشید ما حالا یک روزه کردیم و عذرم را میخواهد. ساعت ۱۴:۰۰ نوبت میشود تا فقط مدارک رویت شود. مدارک داده میشود ساعت ۱۴:۳۰ نامه میدهند که بروم قبض بگیرم میروم قبض میگیرم و باید مبلغ ۱۳۵ هزار تومنی پرداخت کنم. باز باید همان بانک صبحی و باز یک ساعت توی صف. ساعت شده است ۱۵:۳۰ که با قبض بدو بدو برمیگردم. و ساعت ۱۶:۳۰ طرف با منت فراوانی که سرمان میگذارد نامه هایمان را میدهد.

نتیجه گیری:

افرادی که در چنین جاهایی کار میکنند به اندازه همه خطاکاران، مسئولند.

تنها چیزی که وجود ندارد یک جو عقل است در بین مسئولین چنین جاهایی که بنشینند یک بار این سیکل را طی کنند و بعد اصلاحش کنند. هدف این بود که از مردم پول بگیرند. وقتی نامه را میگیری خدا را شکر میکنی که از این جهنم در آمدی گور بابای پول زوری که دادی.

از دست دادن یک روز کاری. گشنگی تا ساعت ۶ بعد ازظهر و مرور همه فحش های خارمادری که از کودکی شنیده بودی و از یادت رفته بودند به همه کس و همه چیز. گردن کج کردن روبروی الاغی که اگر خوشش نیاید میتواند این بازیها را بارها بارها سرت در آورد. همانجاست که مصمم میشوم فحشهایم را اینجا بزنم. وبلاگم را که نمی بندند به جرم توهین؟

کل کار میتوانست فقط در چنددقیقه انجام شود و بعد همه کارمندهای چنین شرکتهایی را برای پرورش ماهی به دریا ریخت. یادتان باشد قرار بود پولی توسط مالک به دولت پرداخت شود همین.

راستی هنوز بلاهت واحد پیدا نکرده است؟

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :واگویه و تگ های این مطلب :سازمان


سابقه پیشین

همیشه گندهای دنیا از بوهای خوشش بیشتر بوده است. حالا هم بر همین منوال است.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :واگویه و تگ های این مطلب :زندگی


جاده

پیرمرد فرتوت، مانند دیوانه ها، به بچه هایی که از سر خوشی و شوخی، سنگهای راه را برمیداشتند، سنگ می انداخت. او تمام جوانی و عمرش را صرف ساختن این جاده صعب العبور کرده بود.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ خرداد ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :زندگی و تگ های این مطلب :واگویه


پیری

سرنوشت آدمی ختم به زندگی دو حیوان است. یا تنها چون جغد یا دلقک چون میمون.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ خرداد ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :زندگی و تگ های این مطلب :واگویه


آدم و حوا

هر چقدر سگ ها حیوانات باوفا و احساساتی هستند، گربه ها موجودات پست، خودخواه و بهره کش و مذبذب هستند.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٧:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :قدم زدن و تگ های این مطلب :واگویه


غر

فرموده اند دنیا دو روز است. روزی برای تو روزی بر علیه تو.

کسی خبر دارد روز ما کی آمد و کی رفت؟

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :واگویه


انتظار

درخت سالخورده به انتظار بهار بود که جوانه بزند، اما سیلاب بهاری ریشه کن اش کرد.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :طبیعت و تگ های این مطلب :واگویه


دلتنگیهای اساطیر

یه جایی توی شعر مسافر سپهری، فرازی هست که خیلی دوستش داشتم:

و بار دگر ، در زیر آسمان "مزامیر"،
در آن سفر که لب رودخانه "بابل"
به هوش آمدم،
نوای بربط خاموش بود
و خوب گوش که دادم ، صدای گریه می آمد
و چند بربط بی تاب
به شاخه های تر بید تاب می خوردند.

امشب که داشتم مزامیر میخواندم به اینجا رسیدم:

مزمور 137:به کنار نهرهای بابل در آنجا نشستیم. و صیهون را به یاد آورده گریستیم.در میانش بربط های خود را بر درخت های بید آویختیم. زیرا که در آنجا اسیرکنندگان ما سرودی را، مخربان ما شادمانی ای را درخواستند که از سرودهای صیهون از برای ما یکی را بسرایید! سرود خداوند را در زمین بیگانه چگونه بسراییم؟ ای اورشلیم! اگر تو را فراموش نمایم، دست راست من صنعت خود را فراموش نماید. اگر تو را به یاد نیاورم، اگر اورشلیم را سرآمد شادمانیم نسازم، زبانم به کامم بچسبد. ای خداوند! پسران ادوم را به یاد آر که در روز اورشلیم می گفتند که آن را کنده تا به بنیانش خراب نمایید. ای خراب شدنی! دختر بابل! خوشا حال کسی که سزایی را که به ما نمودی به تو ادا نماید. خوشا حال کسی که بچه گان تو را به چنگ آورده بر سنگ بکوبد.

 

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ فروردین ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :شعر و تگ های این مطلب :واگویه


آرزوها

یکی از آرزوهای دست نیافتنی ام گذر از کویر و گشتن با شتر و پیاده روستاهای اطراف آن است.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ اسفند ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :واگویه و تگ های این مطلب :طبیعت


جنگ

بدجوری دارند آرامش و سکون مان را به هم میزنند. هیچ کاری هم از مان برنمی آید که انجام دهیم. مانند آدمهای بی دست و پا نشسته ایم و خرابی کشت خود و همسایه مان را به زیر پای گرازهای وحشی تماشا می کنیم. با خود می اندیشم سال بعد اگر زنده باشم پرچینی خواهم کشید دور مزرعه ام اما بی درنگ نابودی کشت و محصولاتت و گرسنگی فرزندان نهیبت میزند از این بلا چگونه خواهی رست که سال بعد بخواهی بمانی. بعدش هم کدام حصار و پرچینی. زنجموره ای میزنی و نفرین میکنی به باعث بانی البته نه به زبان بلند که به نجوایی که اگر صدایت را بشنوند از محصول مزرعه ات رو به سوی تو کنند برای دردیدن.

ز منجنیق فلک سنگ فتنه می بارد  من ابلهانه گریزم در آبگینه حصار

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :واگویه


بخفتی ای اقبال بلند

منصور عبدلی یار دیرین و شفیق و عزیز دوران دانشگاه، با آن لهجه ملایری یا نهاوندیش، تکه کلامی از پیرمرد (مرحوم اسماعیلی) فیلم جاده های سرد ساخته مسعود جوزانی میگفت که خیلی شیرین بود و عنوان همین مطلب بود.

حالا حکایت ماست. خیر سر ما شب تولد مان، از ترس طلبکارها و قیافه شان که فردا جلومان سبز میشوند، خواب از چشمان پریده است و به یاد آن تکه کلام نمکین می افتیم. اقبالمان در خواب و خودمان بیدار.

خوبه یک چیزی مسمی به اینترنت هست که بلند شوی و بی آنکه کسی را از خواب بپرانی، میتوانی یک گوشه بنیشینی و بنویسی. اما چه نوشتنی که مسمان نشنود کافر نبیند. این دفترچه تلفنت را ورق میزنی و آدمها را گوش هایی برای بریدن میبینی و صلوات میفرستی به طلبکارات و بدهکارات. آی نفرین می چسبه. نفرین به یک هم اطاقی سابق (چی فکر میکردیم چی شد) و یک تبریزی (یکماه کار و یکسال درانتظار افتادن این سیب کرمو) و یک جوان مشاور (که اقلا قولش را داده و به همین خاطر با یک ضریب کاهش میزان نفرین تصحیح میگردد) و یک دکتر (کی . کدو به زبان مازندرانی چه جوری نوشته میشود؟)و یک دکتر دیگه (شرف و جلالت  دانشگاه شریف، خدا وکیلی اگر این بابا را ببینید و متلکی به شریفیها نیاندازید مثل خود دکتره میشوید) و یک رئیس زابلی (قیافه اش ییشتر شبیه یک دندان گرد است تا آدمیزاده) و یک مشهدی (این یکی، توی هر لیستی از ملعونین، به صورت ناخودآگاه وارد میشود) و یک عدد حسن نصرا.. ایرانی که البته سید هم نیست. بعد هم پشت سر این یزیدیان، طلبکاران و تشنه گان به آخر سال رسیده اند که حقشان را بیچاره ها محبورند از حلقومت بیرون بکشند. عزیزان مزبور از کنار دستمان در سرکار، آغاز شده و تا فرسنگها فاصله، منتظر، ایستاده اند. 

این رفقای خارج نشین ما نمیتوانند یک کاری بکنند ما را طی الارض کنند و نجاتمان دهند. یک چندروزی، یا چندماهی یا چندسالی پیش خودشان نگهدارند. کلی شیرین کاری بلدیم که حوصله شان سر نرود قول هم میدیم خومان را لو نداده آنها را نیز ایضا.

بدی داستان اینه که هیچ دره ای را هم آباد نگذاشتیم به هرجا هم که پناه ببریم، به جای اینکه به پلیس تحویلمان دهند، خودشان راسا حکم را اجرا و ما را خلع لباس می نمایند. نامردها عین چک، دست یه دست، پاس مان میدهند.

غصه دیگرم هم این است که بعد از این روضه سوزناک و پر از اشک چشم و خون دل، به جای آنکه دل به روضه بدهید، می خواهید تولدم را تیریک بگوئید.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :واگویه


شاخه گلی برای خودم

از در این جا نوشتنم دو سال گذشت و وارد سومین سال خود شد. نازک آرای تن ساقه گلی که به جانش کشتم و به جان دادمش آب.

دق و دلی هایم را سر بعضی ها در آوردم و  خیلی چیزها را هم نشد نوشت.

 وبلاگ مینویسم پس هستم اگر چه بعد آنهمه شور و شوق، چیز زیادی نیست اما باز هم چیزکی هست. دکه کوچکی است که گاه دوستان دور و نزدیک سری بدان میزنند و همین جا عذرم را بپذیرید اگر امکانات پذیرایی در خورتان فراهم نیست.

اینجا نوشتن، بیش از آنکه حاصل اندیشیدن فراوان باشد، محصول جرقه هایی است که در امروز میزند و میشود نوشت، همچون خوابهایی که میبینی و وقتی بیدار میشوی، فقط تعداد معدودی اش را میتوانی به خاطر بیاوری. گاه چون زندگی است که ممکن است توالی و ترتب منطقی نداشته باشند و گاه روبروی هم می ایستند اما تلاش میکنم زنده باشد یعنی نسبت به پدیده های دور و برش حساس باشد. این حق را نیز برای خود محفوظ میدارم که آنچه که مهم است را خود تشخیص دهم. اگرچه به سهو و یا به عمد در برابر برخی رویدادهای بزرگ اطراف خویش، ساکت است که یا دهانم را گرفته ام(اند) تا داد نزنم یا بیش از حد سریع گذشته اند یا برای واکنش نشان دادن بدانها نوشتن کفایت نکند و کاری دیگر باید انجام داد.

این وسوسه خاطرات نویسی سالها را هم حتی الامکان سعی کردم مهار کنم چون ایده هایم را مهمتر از اتفاقاتم میدانم که بخواهم در باره اش بنویسم.

هر وقت در حال بسطم اینجا زیاد سیاه میشود و هر وقت هم در حال قبض این جا سفید. سیاه از نوشتن و سفید از ننوشتن. شاید کتابی نباشد که اوراق فراوان داشته باشد.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ بهمن ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :واگویه و تگ های این مطلب :وبلاگ


کار یکنواخت

یکی از چیزهایی که زندگی را تباه میکند کار کردن یکنواخت است و آنکه از کار یکنواخت نمیگریزد یا ترسو است یا عیالوار یا ترسو.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ دی ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :واگویه و تگ های این مطلب :سازمان


واکاوی

یکی از چیزهایی که معمولا عصبانی مان میکند یا حالمان را میگیرد یا خسته مان میکند، این است که تصویری که از خویش داریم، با نگاه دیگران در هم شکند. اگر خود را منطقی، عاقل، خیرخواه و چیزهایی از این دست تصور کنیم، و یکی این تصویر را به هم ریزد، اول چیزی که حادث میشود، یکی از آن حالتها پیش گفته است. اما در همین جا، گاه نباید ماند و دیگران را میتوان صالحتر تشخیص داد برای دیدن مان.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :واگویه


مانیفیست وبلاگ نویسی ام

اخیرا مشاهده گردیده است که بعد از اعلان وزرات فخیمه ارشاد، در خصوص ساماندهی وب سایتها و وبلاگهای ایرانی، نوشتن مانیفست وبلاگنویسان نیز، به مدهای جدید افزوده گردیده است.

خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو      من خمره افیونم زنهار سرم مگشا

حقیر سراپا تقصیر نیز این مد جدید را بدین صورت ادا مینماید:

  1. اولا ما وبلاگمان را همین جور الابختکی تاسیس کردیم پس اگر الابختکی هم بسته شود ما شکایتی نداریم.
  2. چون هنوز تعداد پامنبریهای شفاهی مان، از پامنبریهای کتبی مان بیشتر است، زیاد جایی مان نمیسوزد.
  3. موقع خوبی برای سامان دهی انتخاب گردیده است چون مطالبمان داشت ته میکشید و بوی نا داشت میگرفت. اینجوری میشود گناه را به گردن یکی دیگر انداخت.
  4. پارکی که چندان شنونده ای برایمان نداشت همان بهتر که تعطیل شود.
  5. ما نه چون بلدیم ثبت نام کنیم نه از چیزی خبر داریم همچنان همینجوری ادامه میدهیم تا انشاءا... به حول و قوه الهی خودشان بیایند در دکانمان را تخته کنند. مامورهای شهرداری بریزند بساط دستفروشیمان را جمع کنند.
  6. ولی روم به دیوار، گلاب به رویتان چقدر نوشتیم ها.
  7. باید بگردم یه جایی دیگری پیدا کنم برای غر زدن و متلک انداختن.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ دی ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :واگویه و تگ های این مطلب :وبلاگ


گرفتاری

۱. رفتم سر خانه و زندگی خودم. اول از همه فرزندانم  را چیدم.

۲. هرکسی شیفته چیزی است، تا مدتها اما از شیفتگی ام بیخبر بودم. انگار من اسیر موسیقی ام.

۳. هنوز فرصت پا دراز کردن فراهم نشده است.

۴. آقا بگین پولمان را بدن.

۵. حقوق ما را دو تکه کرده اند و اول و وسط هر ماه میدهند. یکی هست که اگر پولش را اول ماه بدهند تا پانزدهم کار میکند و اگر پانزدهم، تکه بعدی را دادند کارش را ادامه میدهد. این وسط هر تاخیری که در پول دادن پیش آید کارش را تعطیل میکند. میگوید ما عمله افغانی هستیم که اگر پولمان را ندهند کار نمیکنیم. امروز هم دو روزه که کار نمیکند.

۶. راستی دنیا چه خبره؟ هنوز مصدق نخست وزیره؟

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٧:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :واگویه و تگ های این مطلب :روزمره ها


سوداکو

تا سوداکو هست زندگی باید کرد.

عجیب اسیرش گشته ایم. عین خواب آلوده ها ما را با خود می برد.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ دی ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :واگویه و تگ های این مطلب :روزمره ها


اعترافات

اولندش این داستان اعترافات هم شده دردسر اما مگه میشه شایان چیزی از آدم بخواد آدم بتواند زیر سبیلی ردش کنه.
دومندش احتمالا منظور از اعترافات کارهاییست که از انجامش خجلت زده شده باشی و هیچ کس چنین تصویری از تو نداشته باشد:.
1. ترم اول دانشگاه از ترس اینکه مبادا توی صف غذا چیزی بهت بگویند که نتوانی هضمش کنی هر روز برای خوردن نهار به جای سلف سرویس از شریف میرفتم انقلاب و ساندویجی غذا میخوردم یک ترم یعنی 4 ماه و نیم.
2. یکبار هم توی سالن ابن سینا که لیست نامه های وارده را میزدند این اطلاعیه درج شد که دانشجویی به علت جابجا نوشتن فرستنده و گیرنده نامه اش به دانشگاه برگشت خورد. مسئول اون دفتر عین یک آدم خوب بهم یاد داد که کسی که نامه را باز میکند اول نام فرستنده را میخواند و منهم یاد گرفتم که جای فرستنده نامه بر روی پاکت و جای گیرنده پشت پاکت است. هرگز بچه هایی که اونجا ایستاده بودند و کر و کر میخندیدند را از یادم نمیبرم.
3. اولین باریکه سینما رفتم دوم دبیرستان و اولین آهنگی که گوش کردم ترم سوم دانشگاه و اولین بار که سوار تاکسی در تهران شدم سال سوم دانشگاه و اولین بار که ریشم را با تیغ تراشیدم هم همان سال بود.
4. یکبار هم دور میدان انقلاب با کت و شلوار نشستم و از مردم پول گدایی کردم.
5. یک شب که افسر نگهبان پادگان بودم چنان خشم شبی زدم که هرگز دیگر در هیچ وضعیتی آدمها را این چنین هراسان ندیدم.
خیلی خوب شد که فقط 5 تایش را می بایست بنویسم.
بخاطر حفظ آبروی دیگران از کسی اعتراف نمیخواهم.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ دی ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :واگویه و تگ های این مطلب :زندگی


پریشانی

1. از اینجا بخواهم بروم کجا روم؟
2. کتابهایم را چه کنم؟
3. پیر شدم.
4. دل خوشیها کجا شدند؟
5. دماغم رو عمل کنم؟
6. میتوانم زبان یاد بگیرم؟
7. کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش و بی خیال نشستن و گوش دادن به صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور.
8. ...

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :واگویه


حرص و جوش

مرگ بر معمار های بدقول.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :روزمره ها و تگ های این مطلب :واگویه


ادعیه

خدایا عده ای را بازنشسته کن.

خدایا عده ای را بفرست ور دست زن و بچه شان که عذاب بقیه کمتر شود.

خدایا عده ای را بمیران تا با بار گناه کمتری به میز محکمه الهی برسند.

خدایا عده ای را مال عطا کن و دولت و مکنت عده ای دیگر را بگیر.

خدایا عده ای را هم کمی عقل بده و عقل عده ای را هم بگیر.

خدایا به ما هم رحم کن.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :واگویه


سوالات بی جواب

1. خوشا به حال کسانی که هنوز قدم زدن را از یاد نبرده اند.
2. چرا بعد از این همه پیشرفت تکنولوژی، هنوز نوشتن بسیار زیباتر از تایپ کردن است؟
3. آیا هنوز جایی هست که صدای لاینقطع جیرجیرکهایش خاموش نشده باشد؟
4. چرا حتی آدمهای عادی چون من نیز دچار قبض و بسط های عارفانه میگردند؟
5. چرا اول چیزی که از دست میگذاریم تا عاقل شویم، سربه هوا بودن و بی خیالی است؟
6. چرا با وجود این همه طنابهای محکم، آدمهای گنده نمیتوانند تاب بازی کنند؟
7. چرا هیچ کس، خیلی از ماها را، به هیچ بازی یی نمیگیرد؟
8. چرا بعد این همه سال کارمند کوچولو بودن، هنوز سحرخیزی گندترین خصلت است؟
9. قواعد زیستن ساده ای را به فراموشی سپرده ایم، یکی اش اینکه، یادمان نرفته باشد که دنیا هنوز هم با محبت و احترام تسلیم مان میشود.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :روزمره ها و تگ های این مطلب :واگویه


آرزوها

1. هنوز کلاس خط نرفته ام.
2. هنوز باغبانی بلد نیستم.
3. هنوز نجاری نمیدانم.
4. هنوز یک دوره فلسفه علم تمام نکرده ام.
5. هنوز هابرماس را تمام نکرده ام.
6. هنوز شنا یاد نگرفته ام.
7. هنوز ساز زدن نیاموخته ام.
8. هنوز قصه های ناتمامم را به پایان نرسانده ام.
9. هنوز قصه های بسیاری را آغاز نکرده ام به نوشتن.
10. هنوز رمان در جستجوی زمان از دست رفته مارسل پروست را نخوانده ام.
11. هنوز مکه، قونیه، هند، مصر، اطریش، پاریس، سن پترزبورگ را ندید ه ام.
12. هنوز زبان انگلیسی نمیدانم و فرانسه هیچ سر در نمیآورم.
13. هنوز سالها ست که به عمرم افزوده نشده است.
14. هنوز شعر هایم را نسروده ام. چیزی فسرده است و نمیسوزد امسال در سینه در تنم.
شاید عمری به بطالت گذرانده ام.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :روزمره ها و تگ های این مطلب :واگویه


روز میلاد

یکی از تلخترین روزهای آدمهای بالای سی سال، سالروز تولدشان است.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :واگویه


خانه

۱. ممنونم از کسری و بقیه بچه ها. هر کسی روزهایی از سال را دارد که متعلق به اوست خواسته یا ناخواسته. مال من هم اینهاست.
۲. هنوز هم این شهر جایی برای زیستن من ندارد.
۳. فکر کنم بقالی بهتر از مهندسی بوده باشد چون عموم مهندسها باید از بقالها خانه بخرند.
۴. همیشه لنگ ۵ تا ۱۰ درصدم.
۵. حتی در سازمانهای خوب هم هنوز منابع انسانی در کنار ماشین آلات قرار میگیرند.
۶. آزادی بهتر است یا برابری؟
۷. یکی از زیباترین احساسها پدر (مادر) بودن است.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :واگویه و تگ های این مطلب :روزمره ها


ایلام گردی

1. اگر یک دستگاه تر و تمیز بسازید بعد بدهید دست یک مخبط که مطمئنید دو روزه نابودش میکند به عقل خودتان شک میکنید یا طرف مقابلتان؟ بخصوص که شما هم باید نان بخورید.
2. بچه ها را مدیر طرح نکنید. بدبختتان میکند.
3. اگر کولر ماشینتان را به خاطر قسط دار بودن ماشین روشن نمیکینید، هر چند ماشین تان دیرتر اما خودتان زودتر خراب میشوید.
4. من از مهندسی عمران خیلی سر در نمیاورم اما نمیشود فضایی به ابعاد ۵۰ متر را، بدون چندتا ستون وسطش ساخت؟
5. اگر روز زن، به زنهای همکار، سکه طلا، و روز مرد، به شما اتوی ده هزارتومانی بدهند جز نفرین کار دیگری میتوانید انجام دهید؟
6. شهاب: دوست عزیز اگر به ماه نگاه کنید قوه جنسی تان زیاد میشود.
7. آقا شما که حال آمدن به جلسه را نداری و یکی دیگر را بجاش میفرستی بعد زیر امضاش نزن.

 

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :سازمان و تگ های این مطلب :روزمره ها و تگ های این مطلب :واگویه


خانواده

آیا هنوز برای کسانی، آرمانخواهی، دینداری مبارزه جویانه، کوه پیمایی های یک نفره، خلوت، سرود کوهستان، آرزوی شهادت، قهرمان شدن و .... وسوسه انگیز است؟
همسر عزیز: داری کار میکنی؟
هومن: یادت نره برام نقشه جدید خیابانهای تهران بخری.
پارمین: درنه جان بخون.
پاشم سیگاری روشن کنم و نقشه میمیکی بکشم و سیستم کنترل تصفیه خانه ای طراحی کنم

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :واگویه و تگ های این مطلب :خانواده


سرعت

هنوز هم گذر عمر، از زندگی سبقت میگیرد.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :واگویه


غرب ستیزی و نوستالژیا

خانه هامان و خودمان در تسخیر این چیزها در آمدیم:
-نوشابه های گازدار
-پیتزا
-ماکارونی
-میزو صندلی نهار خوری که سالی یک یا دوبار استفاده میشود و نصف اطاقهایمان را گرفته است
-تلویزیون
-تابلو
-مبل
-نان بسته بندی شده
-چیپس
و هزاران چیز بی خاصیت
و در این نبرد این چیزها نیز از دست رفت:
-پشتی
-کرسی
-متکا
-تنور
-تنقلات
-باغچه
-گنجشک
-پشه
-آسمان
-چای خمارشکن (شمالیها ساعت ۱۰و ۱۱ صبح نیمرو و گوجه و خیار و چای میخورند علاوه بر صبحانه)
و هزاران چیز باخاصیت
راستی به اینها میگویند نوستالژی؟
و با آنها میگویند غرب ستیزی؟

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :ما و تگ های این مطلب :گفتگو و تگ های این مطلب :واگویه


موضوعات قصه نویسی

چرا از شادیهای آدمیزاد نمیتوان قصه نوشت اما رنجهای آدمی اصلیترین دست مایه رمانهای بزرگ است.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :واگویه و تگ های این مطلب :حسرت


سوالات

۱. باران که در لطافت طبعش خلاف نیست چرا گاهی نمیذاره آدم بخوابه؟
۲. کسی را پیدا کردید که در سختیها حالتان را نگیرد؟
۳. وقت همه مسئولیت شکست را بر یک نفر بار میکنید، این سوال ساده را هم از خودتان بپرسید من چکاره بود؟
۴. تصمیم گفتم بروم خطاطی، شما هم میروید؟
۵. فرید کفائی پور مهندسی شیمی شریف میخواند و بعد رفت فروشگاه باباش، که وسایل کمباین و تراکتور میفروخت، مشغول بکار شد. یادمه حسین نوری همیشه بهش میگفت جای یکی را که میتوانست با مهندسیش یک زندگی را بگرداند، گرفتی. درسته که آدم نباید بیخودی جای یکی دیگه را بگیرد؟
۶. همکارای ضد زن گاهی گیر میدهند، بجای استخدام یک زن که پولش را خرج زندگیش نمیکند، مردی را استخدام کنند که خانواده ای را بچرخاند. آیا راست میگویند؟
۷. چرا بیشتر انقلابیون و همچنین فلاسفه بزرگ تاهل اختیار نمی کنند؟
۸. کسی میداند سقفی را که در زمستان چکه میکند، چگونه میتوان ایزوگام کرد؟
۹. کارمندی آدمهای پولدار، نشان از کدام قاعده دارد؟
۱۰. چرا دختربچه ها زبلتر از پسر بچه ها، برای خر کردن باباشان هستند؟
۱۱. چرا بیشتر کارمندهاییکه رئیس میشوند، و شاگردانی که معلم و استاد میشوند، بخش کارمندی و دانش آموزی و دانشجوئی زندگیشان را از یاد می برند؟
۱۲. آیا سعدی خالی بند، تعجب برانگیزتر از حافظ رند نیست؟
۱۳. چرا بسیاری از ما بیشتر از آنکه سوال کنیم، جوای یقیه را میدهیم؟
۱۴. چرا ما هنوز محکومیم که از اینترنت Dial Up استفاده کنیم؟



  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :روزمره ها و تگ های این مطلب :واگویه


جستجو

نمیدانم، هنوز هم کوچکترها و جوانها و نوجوانها، به پستوهای خانه هاشان سر میزنند، تا چیزی دندان گیر، بیابند. کتابی، مجله ای و نواری از کوروس سرهنگ زاده، حواد مهدیان و ...؟
اصلا دیگر پستویی توی خانه ها هست؟

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :واگویه


تتمه

۱. بهترین مفر برای فرار از سختی های زیستن، فرار به سرزمین فلسفه است.
۲. فرق بچه بد و بچه خوب در هر خانواده این است که بچه خوب مشکلاتشان را نیز به خانه نمی آورند.
۳. چند نفر باید بمیرند تا واقعه ای به فاجعه ای انسانی و جایی برای همدردی دیگران بدل شود. کانت میگوید یکنفر.
۴. بدترین رنج در زندگی کم عقلی است.
۵. بهترین گوهر رابطه، اعتماد است.
۶. برای باز کردن دهان یک پسته، وجود سوراخی هرچند کوچک نیز کافیست.
۷. هنوز گرفتار شریعتی هستیم.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :واگویه


غم

اگر غم را چو آتش دود بودی
جهان تاریک بودی جاودانه
درین گیتی سراسر گر بگردی
خردمندی نیابی شادمانه
شهید بلخی

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :واگویه و تگ های این مطلب :شعر


زندگی

'زندگی شاید یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد"
فروغ فرخزاد

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۳
تگ های این مطلب :شعر و تگ های این مطلب :واگویه


حصار آبگینه

جهان بگشتم و دردا بهیچ شهر و دیار
ندیده ام که فروشند بخت در بازار
کفن بیاور و تابوت و جامه نیلی کن
که روزگار طبیب است و عافیت بیمار
زمنجنیق فلک سنگ فتنه میبارد
من ابلهانه گریزم در آبگینه حصار
...
زمانه مرد مصاف است و من ز ساده دلی
کنم بجوشن تدبیر وهم دفع مضار
مرا زمانهء طناز دست بسته به تیغ
زند بفرقم و گوید که هان سری میخار
....
گل حیات من از بس که هست پژمرده
اجل نمیزند ار ننگ بر سر دستار
...
بصید موری اگر ناوکی بزه بندم
دهان مار شود در گزیدنم سوفار
...
عرفی شیرازی

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸۳
تگ های این مطلب :واگویه و تگ های این مطلب :شعر


پشت درهای بسته

برای دیگران پشت درهای بسته جاماندن یا به در بسته خوردن واقعه ای ناخوشایند است، اما شاید وقت مناسبی باشد برای صدبار درست کردن مکعب روبیک، یا حل جدول، یا نوشتن و آواز خواندن و ....

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۳
تگ های این مطلب :واگویه و تگ های این مطلب :روزمره ها


شروع

تا زمیخانه و می نام و نشان خواهد بود
سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود
حلقه پیر مغان از ازلم در گوش است
بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود
بر سر تریت ما چون گذری همت خواه
که زیارتگه رندان جهان خواهد بود
برو ای زهد خودبین که زچشم من وتو
راز این پرده نهان است و نهان خواهد بود
ترک عاشق کش من مست برون رفت امروز
تا دگر خون که از دیده روان خواهد بود
چشمم آن دم که زشوق تو نهد سر به لحد
تا دم صبح قیامت نگران خواهد بود
بخت حافظ گر از این گونه مدد خواهد کرد
زلف معشوقه به دست دگران خواهد بود.
یادم داده اند که بعضی وقتا باید تفال زد به حافظ، البته
برای تک نوشته ها در این فضا، شعر بالا آمد.
ایده هنوز شکل نگرفته که چگونه خواهد بود. یه وقتایی فکر میکردم که جای خوبیه برای دادزدن و هوار کشیدن مثل بلند آوار خواندن تو کوه. اما بنظر میاد اونجور که اولش بنظر میرسید بیشه ای خالی از شیران نباشه.
تو ماشینم یه دفترچه و قلم هست که در حد توقفهای توی ترافیک که گاهی زیاده از حد هم طولانی میشه چیزکی که بذهن میاد رو یادداشت میکنم.
حداقل برای یه مدتی اون پراکنده اندیشیدنها رو میشه منتقل کرد به اینجا.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۳
تگ های این مطلب :واگویه و تگ های این مطلب :روزمره ها