میتینگ

وقتی در میتینگ هستی باید بپری وسط بحث. نمی توانی منتظر باشی تا بهت وقت بدند. اما در کنفرانس ها وسمینارها باید صبر کنی تا نوبتت برسد. باید بگزاری بقیه حرفشان را تمام کنند. (نقل به مضمون از دوست خوب آقای قنداقساز)

حضور در صفحات اجتماعی مثل شرکت در یک میتینگ است اما وبلاگ نوشتن شرکت در سمینار.

دیگر مدتی است رغبتی به حضور در میتینگ های اجتماعی کلان ندارم. حداکثر یک گوشه می ایستم  تماشا می کنم.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢۱
تگ های این مطلب :وبلاگ و تگ های این مطلب :جامعه


نوجوان

اولین پست این وبلاگ بتاریخ بهمن ماه 1383 است.

خوبه که یک کاری را بشه ده یازده سال انجام داد.

دفترچه یادداشت خوبی بود که لحظه و خاطره و رویدادی و یادی را ثبت کرد با معنایی برای خودم و دیگران.

هنوز هم می شود چیزهایی را اینجا ثبت کرد. هر چه جلوتر میرفت و میرود شخصی تر و انتزاعی تر و ذهنی تر. جایی برای بیرون کشیدن پس ذهن پس رویدادها و خاطرات.

پخته تر کردن بعضی ایده ها و اندیشه ها نیازمند ورز دیدن و زمان است همین است که گاه گاه وفقه ای می افتد. مدتی و بخشی هم بخاطر نبود جایی برای نشستن  نوشتن، که اینروزها بیشترها چیزها بحالات دیگری غیر نشستن خوانده و دیده می شود. دیدن جهان از ارتفاع نیم متری از سطح زمین.

دور از هیاهوهای اطراف که بسیاری شان چون کفی بر آب می آیند و بزرگ می شوند و میروند و می میرند.

تجربه ای برای نوشتن هرچه کوتاهتر در باره موضوعاتی بسیار مهم برایم.

وقتی شروع کردم گاه گاه دخترکی نوزاد و کوچک خواب از چشمم می برد و آن دخترک امسال شروع کرد به وبلاگ نوشتن

فعلا کرکره اش که بالاست هر چند متاعش چندان دندان گیر نیست و آنها که حوصله بسیار دارند گه گاهی سر میزنند.

 

 

 

 

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٥
تگ های این مطلب :وبلاگ


امروزها

أین جا از چیزهایی نمی شود سخن گفت از چیزهایی هم سخن گفته می شود که موضوعات اصلی نیستند به همین خاطر سکوت گاهی بهتر است

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٥
تگ های این مطلب :وبلاگ


عذرخواهی

از همه دوستان خوبم معذرت میخواهم که بخاطر فرار از سرسام پیامهایی که با گل و بته و جغه درخواست لینک دادن میکنند درج نظرات را با تائید انجام دهم.

 

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۱
تگ های این مطلب :وبلاگ


بودن و مجازی بودن

یکی از وبلاگهای دوست داشتنی این زمانه ام، نوشته های وبلاگ بودن و مجازی بودن است. ریز بینی و هوشمندی بسیاری در نوشته هاست که لذت اندیشیدن به آنها، میتواند یکی از هدیه های خوب دنیای مجازی باشد.

جدای از همه موضوعات مطروحه اش، وسواس و کنجکاوی و تاملات عمیق اش در باره آشپزی یکی از زیباترین اوج های نوشته های دوست نادیده ام آقای صباغ است. هرچند در کمال تاسف، خودم هیچ چیز در باره آشپزی نمیدانم، اما مطمئنم نقطه تلاقی هنر، مهارت، فرهمندی، دقت و کشف، را بی شک میتوان در آشپزی، آنگونه که ایشان معرفی میکند، یافت. آنقدر این هوشمندی زیاد است که آدمی مانند من، میتواند آنچه که او مثلا در پست مهمترین کار دنیا را می نویسد را در عبارتی این چنین خلاصه کند:

یکی از نشانه های عشق به/در هر چیزی، از دوستی، کار و ....، را میتوان در میزان اهمیت دادن به جزئیات و چیزهای به ظاهر بی ارزش یا کم ارزش دید.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٧
تگ های این مطلب :وبلاگ و تگ های این مطلب :قدم زدن


صافی

گاهی بد نیست دلی خنک کنی به ساز نو، آواز نو.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٧
تگ های این مطلب :وبلاگ


لودگی

بسیاری از ما، از بسیاری چیزها می نالیم و از بسیاری چیزهای دیگر دلخوریم و بسیاری از این بسیارهای دیگر. راهی برای برون رفت از خیلی از مشکلات نمی یابیم. و بسیاری خیلی های دیگر.

شاید بخشی از این مشکلات، ناشی از این است که با هم گفتگو نمی کنیم. یعنی اینکه با هم حرف نمیزنیم از چیزهایی که باید در باره شان حرف بزنیم.

یکی از چیزهایی که بشدت دارد از یادمان میرود، این است که مدتهاست، که دیگر قادر نیستیم با هم حرف بزنیم، چون بستر چنین کاری مدتهاست که به گند کشیده شده است.

همکاران اگر بخواهند حرف بزنند بستری موجود در آن فضایی است که فقط یا غر میزنند یا زیرآب یکدیگر را، یا در حال بدگویی از کسی و چیزی هستند و یا در حال جوک گفتن و یا در حال لودگی.

زن و شوهر اگر بخواهند حرف بزنند، یا دارند همدیگر را میشویند یا دارند در باره یکی غیبت میکنند و یا در حال جوک گفتن و یا لودگی میکنند.

مادر و دختر و پدر و پسر وقتی میخواهند با هم حرف بزنند یا در حال حکم راندن بر یکدیگرند یا در حال حکم کردن، یا در حال جنگ و جدالند و یا در حال جوک گفتن یا در حال لودگی.

در محیط های فامیلی وقتی جمع میشوند یا در حال چشم و همچشمی اند یا بدگویی، یا متلک گفتن یا جوک گفتن و یا لودگی.

در بسیاری از مواقع حتی در بالا ترین سطوح مدیریتی، همه درحال جوک گفتن هستند و لودگی.

در باره محیطهای وبلاگی هم فقط کافی است چرخی بزنید خواهید دید بالاترینها متعلق به چه سنخ سخنانی است.

کل جامعه ما در ساحت اجتماعی دچار لودگی اند. همین است که لوده ها میشوند مشهورترین. بیچاره ما، که هیچکس نیست، یادمان بیاورد که زن و شوهر هم میتوانند دو ساعت در باره کار بزرگی محمدعلی فروغی (ذکاء الملک) که در ۸۰ سال پیش با ترجمه متون فلسفی غرب انجام داد، سخن بگویند.

مادر و دختر میتوانند ساعتها در باره بینوایان هوگو حرف بزنند.

همکاران در باره مبانی قانون و قانون پذیری گفتگو کنند.

در محیطهای فامیلی حافظ خوانی بشود مهمترین کار.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱۸
تگ های این مطلب :وبلاگ و تگ های این مطلب :ما و تگ های این مطلب :گفتگو و تگ های این مطلب :ضعفها


باغ بی برگی

در این مدت وبلاگنویسی، هراز چندگاهی، موجی راه می افتد از اندیشیدن یا نوشتن در باره چیزی. یلدا بازی ها، اعترافات، وطن و ....

در کنار همه خوبیهای چنین بازیهایی، یک چیز بیش از حد توی ذوق میزند. و آن چیزی نیست جز نبود ایده های نو. نیود ایده ها، سبب میشود که همه بر اساس ایده دیگران بنویسند. برهوتی این چنین، در حیطه نوشتن در فضایی که چندان دیگر محدود نمیشود بوسیله نیرویی، بنظر نشان از بی ایده گی در کل جامعه هم میتواند باشد. اوضاع از این نظر چندان مطلوب نیست ایده ای نیست و ایده های کم موجود نیز بسیار سطحی به قتل میرسند. یکجور اتلاف منابع را در این جا نیز میشود مشاهده کرد.

روزگاری فکر میکردیم در فضایی آزاد چیزهایی بسیار هستند که میشود در باره شان گفتگو کرد و عقیم بودن مان را معلول خیلی چیزها خواندیم. سیاست، زور و تزویر، خفقان و هزار دلیل موجه نمای دیگر.  اما معلم تاریخ با فرصتی این چنین که در اختیار مان گذارده، چندان نمره زیادی به ما نخواهد داد. آنچه که از این فضا گرفتیم خالی کردن دق و دلیمان سر چیزهایی بود که اصلا ربطی به موضوع نداشت. فقط فحش دادیم به همه چیز و همه کس.

باد ما را به هر کجا که بخواهد خواهد برد. خیلی هامان شدیم باز مصداق این شعر تلخ اخوان:

ای درختان عقیم ریشه تان در خاکهای هرزه گی مستور

یک جوانه ارجمند از هیچ جاتان رست نتواند.

ای گروهی برگ چرکین تار  چرکین پود  یادگار خشکسالی های گردآلود

هیچ بارانی شما را شست نتواند.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢٩
تگ های این مطلب :وبلاگ و تگ های این مطلب :منطق و تگ های این مطلب :ضعفها و تگ های این مطلب :ما


منبر

آقای زهری در نوشته ای منطقی ارائه میدهد که میتواند باعث دلداری دادن به همه آنهایی باشد که در وبلاگشهر خواننده و بیننده چندانی ندارند. فرض اساسی این نوشته تشبیه وبلاگ نویسی به نویسندگی و کتابت است. که اگر صحیح باشد نتیجه گرفته شده نیز صحیح است. ولی دلایلی بسیار میتوان دید که وبلاگ بیش از آنکه شبیه نوشتن باشد شبیه خطابه است و سخنرانی و شاید از همه شبیه تر باشد به منبر. یک خطیب که تعداد زیادی پامنبری دارد خیلی شبیه وبلاگهاییست که خواننده بسیار دارد. پس اگر پامنبری نداریم دلمان را خوش نکنیم که داریم آثار سنگین تولید میکنیم.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٥
تگ های این مطلب :منطق و تگ های این مطلب :وبلاگ


وبلاگ

من هم مانند بسیاری دیگر این عکس را دیده ام. کمی مانند بقیه احساساتی شدم. اما ...

من هم مانند بسیاری دیگر در بازی تاثیرگذارترین ها شرکت کرده ام. اما...

من هم مانند بسیاری دیگر وبلاگ می نویسم. اما...

من هم مانند بسیاری دیگر .... اما...

وبلاگ ها قرار است چه کار کنند؟. رسانه ای جدید هستند؟ قرار است تجارب فردی هر انسانی را به اشتراک بگذارند؟ قرار است دماسنج جامعه باشند؟ قرار است چماق باشند یا تیغ جراحی؟ قرار است مجله باشند یا روزنامه باشند یا دفترچه خاطرات؟ پارک است یا دخمه؟ کافه است یا کلاس درس؟ تفنگ است یا چوبه دار؟ شبنامه است یا هرزه نامه؟ کاغذپاره یا متونی ماندگار؟درس یا سیاه مشق؟ برآورنده خواستی غریزی است یا کاری از جنس اندیشه؟

اصلا قرار است چیزی باشند؟ چادرهایی برای نشستن و استراحت در روزی بارانی یا آفتابی یا برفی؟ که بعد برچیده می شوند؟

وقتی نمیدانیم چیست آیا میتوانیم تاثیرش را پیشگویی کنیم؟ یا برایش جایی در کاری درنظر بگیریم؟ یا شاید چون آدمی است؟ تعریف ناشدنی. پر از تناقض. نزاع عقل و حس و غریزه. آدمها عوض شده اند؟

 

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۳۱
تگ های این مطلب :وبلاگ


وبلاگ و رادیو

یکی از حیطه هایی که توسط وبلاگها به شدت دستکاری شده است و حتی میتوان گفت آن را به شدت لاغر و ضعیف کرده است، رادیوها هستند. روزگاری بود که متون ارزشمند رادیو توسط کسانی ساخته و نوشته میشد که در روزگار کنونی دارند وبلاگ مینویسند. همین است که که یکی از استغاثه های همیشگی برنامه های رادیویی، درخواست ارسال متن برای آنها ست و گاه به صورت توهین آمیزی متونی از فضای مجازی را سرقت می کنند.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢۸
تگ های این مطلب :وبلاگ و تگ های این مطلب :رسانه


یک سالانه

میدانم کمی دیر است برای نگاه به خود در سالی که گذشت اما نگاهی به نوشته های وبلاگی یک ساله، ممکن است بیادم بیاورد که چه چیزهایی به خود مشغولم می داشته است.

دلتنگیهای شخصی ام آنهایی بود که برای پدر و برادرانم علی و هادی نوشتم.

دلتنگیهای عام ترم نیز بت های ذهنی و غرب ستیزی و نوستالژی.

از آرزوهایم نیز حرف زدم و  اعتراف هایم را نیز میتوانید ببنید.

یادی هم از دوستان خوبم کردم و یکیشان حسین آقای کاجی.

در باره خود وبلاگ هم کمی غر زدم.

در خصوص سازمانهای دهاتی و تغییرات در آنها هم همینطور.

در اقدامی شجاعانه!!! متلکی نیز نثار سرنشینان تاکسیها کردم و قبل از آن هم به بخت خوابدیده مان هم اشارتی شد.

برای پاس داشت پیامبر محمد پیامبری که از نو باید شناخت.

یک بار برای انقلاب اسلامی ایران نوشتم و بار دیگر در نقد سیاهی لشکرش.

از اصلاح طلبی به مثابه پروژه ای نا تمام یاد کردم و مشروطیت را نیز بی نصیب نگذاشتم.

فکر میکنید دره ای باشد که  آباد نکرده باشم؟

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۳:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٤
تگ های این مطلب :وبلاگ


عذاب وبلاگنویسی

خداییش این وبلاگنویسی بد گرفتاری است. خوش به حال آنهایی که انور آبند. اقلا هرازچندگاهی میتوانند پشت سر رییس و همکار و همسایه و سیاستمدار و استاد و دانشجوی غیرایرانی شان بنویسند. اما من گردن شکسته اگر بخواهم پشت سر رییس و روسایم چیزی بگویم پنبه خودم را زده ام. از رفقا و همکارها بنویسم زیرآبم خورده است و از سازمان بنویسم باید جواب بسیاری را بدهم. سیاست (اینجا هر چیزی بنویسی سیاسی مگر آنکه خلافش ثابت شود اجتماع، شهر، اقتصاد، سازمان، آدمهاو ...) هم که اینجا تا دلتان بخواهد پدر و مادر دارد و قیم، و حساب آدم با کرام الکاتبین است. خلاصه به هرکی گیر بدهم بیچاره ام. به همین خاطر باید جوری بنویسم که به تریج قبای هیچ کسی برنخورد و نوشته ها چنان میشود که فقط تفلسف ورزی در آن موج میزند. آنقدر گل و گشاد که به هیچ جایی نخورد. کارما شده عینهو پسرکم. بچه ها دوست دارند ادای بزرگترهایشان در آورند همین است که گیر سه پیچ داده است که میخواهد عکس بگیرد جون عکس میگیرم. بنابراین برایش یک دوربین گرفتم که دست از سر کچل ما بردارد هرچند خوبیش این است که اقلا خودم در عکسهایش هستم که در عکس خودم که هرگز نبوده ام. از منبر دور نیافتم. گیرداد که برایش وبلاگی درست کنم. برایش وبلاگی دست وپا کرده ام و قرار گداشته ام او مطالبش را در یک دفتر بنویسد و من برایش در وبلاگش درج کنم. از ده تا مطلبش یکی را مینویسم. عینهو خود من گردن شکسته که از هر ده تا نوشته یکیش را میشود اینجا آورد. خدا از سر تقصیرات همه ما درگذرد.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۳:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱۱
تگ های این مطلب :وبلاگ


دعواهای بچه گانه

گاهی وبلاگنویسی را، میتوان به عریان شدن افراد، در درون اطاقکی شیشه ای تشبیه کرد، که اگرچه از آنجا نمیتوان، بیرون را دید، اما دیگران هیچ مانعی، برای دیدن داخل این اطاقک، نمی بینند.

این دعوای آشوری نیچه و حافظ شناس و حنایی فل سفه نویس از آن موارد نیست؟

وقتی میخواهیم چیزی بنویسیم، جایی خلوت پیدا میکنیم، که با خیالی راحت، به این کار بپردازیم ولی یادمان میرود، که اگرچه سخن را در جایی خلوت نوشته ایم اما درجایی خلوت بیان نکرده ایم، بلکه تماشاگران و خوانندگان بسیاری هستند که ما را می بینند و میخوانند و هیچ، از امواجی که به راه می اندازیم خبر نداریم. آدمها هم که اساسا در خلوتشان چندان با ادب نیستند (خیلی ها، وقتی تنها هستند، کارهای خارج از بسیاری از عرف های اجتماعی، فرهنگی، ... را انجام میدهند، که البته ممکن است اشکالی هم نداشته باشد، اما یک ضرب المثل نمی دانم مال کجا میگوید آخوند هم لبو میخورد اما نه تو کوچه و خیابان) بنابراین محیط وبلاگهای ایرانی همواره پر است از حرفهای رکیک و رفتارهایی چندش آور. نکته ای دیگر که باید به این مطلب افزوده شود این است که تماشاگران و خوانندگان ما نیز مانند نویسندگان لذت می برند از رکیک خوانی و افشای اسرار مگوی دیگران. اگر میخواهید خوانندگان را به چیزی ارزش مندی ارجاع بدهید و میدانید بسیاری حوصله خواندنش را ندارند و مطمئن هستید که کسی سری بدانها نمیزند کافیست لینکی با نوشته ای مثلا در باره زندگی خصوصی کسی مربوطش کنید.

اینجا، خیلیها خود را از قید و بندها و پوشش های ظاهری بسیاری، به راحتی رها می سازند اما لطفا دیگر لباسهای زیرتان را در نیاورید. بده بچه جان

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱۸
تگ های این مطلب :وبلاگ و تگ های این مطلب :قهرمانان و تگ های این مطلب :ضعفها


پراکنده گویی های وبلاگی

یک متن  فوق العاده از دکتر محمد جواد کاشی در خصوص وبلاگ نوشتن.

مشهورترین روحانی وبلاگنویس ایرانی، فی الفور نام آقای ابطحی را به ذهن متبادر می سازد. منتهی از یک جنبه دیگر نیز حضرت ایشان بی رقیب است و آن هرروزه نویسی اش است. در فضایی که بلندپروازان پر می اندازند، و دچار سکته در نوشتن میشوند، این حاج آقا، هر روز می نویسد. این احتمالات بعید نیست که یا یکی دیگر و دیگرانی زیر پر و بال اش را میگیرند یا ایده هایش را به اش قرض می دهند چون این حجم تولید، برای یک آدم سیاسی و زن و بچه دار و شاغل کمی زیاد است. البته علت اصلی اش شاید روحانی بودن ایشان باشد. بی هیچ دلیل خاصی ناگهان یاد آقای قرائتی می افتم که از ۲۶-۲۷ سال به اینور، هر پنجشنبه حداقل نیمساعت در شبکه اول سیما دارد حرف میزند این استمرار، بر هرچیزی، حتی کیفیت، غلبه می نماید.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢٤
تگ های این مطلب :وبلاگ


شاخه گلی برای خودم

از در این جا نوشتنم دو سال گذشت و وارد سومین سال خود شد. نازک آرای تن ساقه گلی که به جانش کشتم و به جان دادمش آب.

دق و دلی هایم را سر بعضی ها در آوردم و  خیلی چیزها را هم نشد نوشت.

 وبلاگ مینویسم پس هستم اگر چه بعد آنهمه شور و شوق، چیز زیادی نیست اما باز هم چیزکی هست. دکه کوچکی است که گاه دوستان دور و نزدیک سری بدان میزنند و همین جا عذرم را بپذیرید اگر امکانات پذیرایی در خورتان فراهم نیست.

اینجا نوشتن، بیش از آنکه حاصل اندیشیدن فراوان باشد، محصول جرقه هایی است که در امروز میزند و میشود نوشت، همچون خوابهایی که میبینی و وقتی بیدار میشوی، فقط تعداد معدودی اش را میتوانی به خاطر بیاوری. گاه چون زندگی است که ممکن است توالی و ترتب منطقی نداشته باشند و گاه روبروی هم می ایستند اما تلاش میکنم زنده باشد یعنی نسبت به پدیده های دور و برش حساس باشد. این حق را نیز برای خود محفوظ میدارم که آنچه که مهم است را خود تشخیص دهم. اگرچه به سهو و یا به عمد در برابر برخی رویدادهای بزرگ اطراف خویش، ساکت است که یا دهانم را گرفته ام(اند) تا داد نزنم یا بیش از حد سریع گذشته اند یا برای واکنش نشان دادن بدانها نوشتن کفایت نکند و کاری دیگر باید انجام داد.

این وسوسه خاطرات نویسی سالها را هم حتی الامکان سعی کردم مهار کنم چون ایده هایم را مهمتر از اتفاقاتم میدانم که بخواهم در باره اش بنویسم.

هر وقت در حال بسطم اینجا زیاد سیاه میشود و هر وقت هم در حال قبض این جا سفید. سیاه از نوشتن و سفید از ننوشتن. شاید کتابی نباشد که اوراق فراوان داشته باشد.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۸
تگ های این مطلب :واگویه و تگ های این مطلب :وبلاگ


حسین کاجی

این حسین آقا کاجی ما از بزرگان و نیکان یزدی روزگار است که کشفش را میتوانم به خودم نسبت دهم.

سال ۷۴ مجبور شدم که دست از همه علایق بشویم و بروم سرکار. کار برای یک مهندس صفر کیلومتر که این ورها نبود پس فرستادنم یزد. کارخانه ماشین سازی غدیر. شانس بزرگ زندگی ام یزد بود و چندتا مهندس. یکی مهندس سمیعی نامی بود رئیس کارخانه و دیگری مهندس اسماعیل(مهرداد) کیانی و مهندس رسولی و یک دانشجو رشته برق بنام حسین کاجی.

این حسین آقای عزیز ما برای کارآموزی آمده بود آنجا و پیش آقا منشی می نشست به گفتگو. اول بار که دیدمش، کتاب گریز از آزادی دستش بود و من هم مهندس لاته کارخانه بودم که کسی از متلک ها و حاضرجوابیهایم در امان نبود. این آدم لاته وقتی کتاب رو می بینه میشینه یک ربع در باره اریک فروم و گریز از آزادیش حرف میزنه. و این جوری شدیم دوستای صمیمی هم.

من که زندانی کارخانه بودم به مدد حسین، یزدگردی(گردیدن یزد) میکردم و پدیرفته شدم توسط او و پدر و برادر مهربانش.آدرس دفتر فرهنگی که هنوز پابرجا بود را به حسین میدهم و میشویم همراهان هم در این دفتر. هرچی من سطحی بودم و لات و رذل و بیحوصله، این حسین آقای ما عمیق بود و حساس، مهربان و دوست داشتنی که آدم نمیتوانست از دستش حرص بخوره. یادمه چیزی از برق به هم یاد ندادیم به جاش تا دلتان بخواد گپ زدیم از همه علایقمان که عجیب بهم شبیه بود.

در دورانی دیگر در جایی شدیم همکار هم، سالهای ۷۶ و ۷۷ و حسین دیگر راهش را انتخاب کرده بود و داشت فیلسوف میشد و منهم قرار بود بشوم مهندس. یک قهوه خانه خوب که نقالی اش مال گفتگوهای من و حسین بود و تماشاگرانش عده ای همکار. داشت نوشته هایش را جمع میکرد که کتابشان کنه. یک قولی هم داده بود که هنوز بهش عمل نکرده و مجبورم همینجا پته اش رو بریزم رو آب، اونم اینه که قرار بود کتابهایش را بفرستد بخوانم، احتمالا هم از ترس این کار را نکرده چون گاهی کل مان بسیار بالا میگرفت و هر دو هم لذتش را می بردیم. هر دومان صاحب کرامات بودیم من میتوانستم فیلم ندیده را تحلیل کنم و معجزه او نیز این بود که میتوانست بدون دیدن فیلمی در باره سینمای کشوری ساعتها حرف بزند.

حالا یک وبلاگ خوب داره. خواندنش از نان شب هم واجبتره بسکه زیبا مینویسه. بخصوص اون تک جمله ای هایش شاهکاره. فقط بدیش اینه که خیلی راحت نمیشه براش کامنت گذاشت. احتمالا حوصله نداشته درستش کنه.

حسین آقا ببینیمت.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱
تگ های این مطلب :دوست و تگ های این مطلب :وبلاگ


مانیفیست وبلاگ نویسی ام

اخیرا مشاهده گردیده است که بعد از اعلان وزرات فخیمه ارشاد، در خصوص ساماندهی وب سایتها و وبلاگهای ایرانی، نوشتن مانیفست وبلاگنویسان نیز، به مدهای جدید افزوده گردیده است.

خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو      من خمره افیونم زنهار سرم مگشا

حقیر سراپا تقصیر نیز این مد جدید را بدین صورت ادا مینماید:

  1. اولا ما وبلاگمان را همین جور الابختکی تاسیس کردیم پس اگر الابختکی هم بسته شود ما شکایتی نداریم.
  2. چون هنوز تعداد پامنبریهای شفاهی مان، از پامنبریهای کتبی مان بیشتر است، زیاد جایی مان نمیسوزد.
  3. موقع خوبی برای سامان دهی انتخاب گردیده است چون مطالبمان داشت ته میکشید و بوی نا داشت میگرفت. اینجوری میشود گناه را به گردن یکی دیگر انداخت.
  4. پارکی که چندان شنونده ای برایمان نداشت همان بهتر که تعطیل شود.
  5. ما نه چون بلدیم ثبت نام کنیم نه از چیزی خبر داریم همچنان همینجوری ادامه میدهیم تا انشاءا... به حول و قوه الهی خودشان بیایند در دکانمان را تخته کنند. مامورهای شهرداری بریزند بساط دستفروشیمان را جمع کنند.
  6. ولی روم به دیوار، گلاب به رویتان چقدر نوشتیم ها.
  7. باید بگردم یه جایی دیگری پیدا کنم برای غر زدن و متلک انداختن.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢٦
تگ های این مطلب :واگویه و تگ های این مطلب :وبلاگ


موسیقی

مدتی است در این فضای مجازی به دنبال آثار ماندگار موسیقی ایرانی در برنامه های گلهای رنگارنگ، گلهای تازه، گلهای جاویدان، برگ سبز، تکنوازان، یک شاخه گل میگردم. کارهای زیبایی در تحریر، برنامه گلها، وبلاگهای ایرج، گلپا و ملک پیدا کردم. بعضی از خاطره انگیزترین آهنگها هم این جاست. بخصوص کارهای مرضیه و پازوکی و سیمین غانم و کوروس سرهنگ زاده.

سایتهای این چنین، بخشی ار تاریخ شفاهی موسیقی ایرانی را ثبت میکنند که کار ارزش مندی محسوب میشود.

سینمای ایرانی وقتی در حضیض بود موسیقی جایگاهی ویژه داشت و وقتی سینمای ایران در اوج بود موسیقی در ذلت.

وجود یک برنامه ریزی دقیق با آدمهایی با پشتکار و پیگیری، از هر عاملی برای موفقیت موسیقی ایرانی بیشتر بوده است.

کاملترین آرشیو موسیقی ایرانی به شهادت بسیاری در اختیار صدا و سیما است که تقریبا به طرز عجیبی هیچ سودی از آن نمیبرد و دسترسی دیگران بدان تقریبا هیچ است. اما این محیط مجازی بی شک در آینده ای نه چندان دور از آن پیش خواهد افتاد. آنهم با در اختیار گذاشتن راحت و آسان و دقیق بسیاری از این آثار. نگاه کنید به همان سایتهای پیش گفته که این آثار زبیا را برای همه به اشتراک گذارده اند.

یادمه رامتین راه حل مناسبی را، برای ساخت سیستمی، که بوسیله آن بتوان آهنگهای ضبط شده بر روی نوار کاستها را به فایلهای صوتی تبدیل کرد، برایم شرح داده بود. وقت نکردم درستش کنم و ممکن است بزودی نیز وقت نکنم اما حتما باید این کار را بکنم تا منهم بتوانم آرشیو نصف و نیمه ام را به اشتراک بگذارم.

رفقای قدیمی نوارهای من یادتون که هست. خدا مهدی شریعت زاده را سالم نگه دارد که آی نوار گم میکرد و شهید میساخت که نگو و نپرس. فعلا هم از ترس دخترک توی کارتون شده اند و قایمشان کرده ام. فکر میکنید ۸۰۰ تا نوار کاست چقدر وقت بگیره؟

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٧
تگ های این مطلب :موسیقی و تگ های این مطلب :وبلاگ


وبلاگ نویسی

اگر کار و زندگی بگذارد میشود یکی از این کارها را کرد:

گپ زدن با همسر، سروکله زدن با بچه ها، کتاب خواندن، نوشتن، گپ زدن با همسر، سروکله زدن با بچه ها، انجام کار خانه، گوش کردن به موسیقی ناب، گپ زدن با همسر، سروکله زدن با بچه ها،  مرتب کردن خرت و چرتها و سراغ کامپیوتر رفتن.

اگر سراغ کامپیوتر بروی یکی از این کارها را میشود انجام داد:

بازی Spider Solitaire، تکمیل بانک اطلاعاتی کتابخانه، گپ زدن با همسر، سروکله زدن با بچه ها، مرتب و دسته بندی کردن فایلهای موسیقی و کار، بازی Spider Solitaire، تهیه پشتیبانی از کارهای انجام شده، بازی Spider Solitaire، حساب و کتاب کردن، گپ زدن با همسر، سروکله زدن با بچه ها، بازی Spider Solitaire، ورود اطلاعات مالی و اداری، ور رفتن با سیستم عامل و  اینترنت.

اگر سراغ اینترنت بروی یکی از این کارها را میشود انجام داد:

گپ زدن با همسر، سروکله زدن با بچه ها، خواندن اخبار، بازی Spider Solitaire، دانلود موسیقی، مخصوصا از نوع گلهای تازه و برگ سبز و یک شاخه گل و گلهای جاویدان و تکنوازان،بازی Spider Solitaire، چک کردن ایمیلها و گپ زدن با همسر، سروکله زدن با بچه ها، بازی Spider Solitaire، خواندن وبلاگهای دوستان و آشنایان، بازی Spider Solitaire، گپ زدن با همسر، سروکله زدن با بچه ها، جستجوی سازندگان و مقالاتی در باره تله متری و کنترل و ابزار دقیق آب و فاضلاب و آموزش انواع گره ها، گپ زدن با همسر، سروکله زدن با بچه ها، بازی Spider Solitaire، نوشتن وبلاگ

حالا شما قضاوت کنید بینی بین اللهی آدم مگر میتواند بیش از یک یا دو خط در طول هفته بنویسد.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۱۳
تگ های این مطلب :روزمره ها و تگ های این مطلب :وبلاگ


وبلاگ نویسی

نمیدانم این تصویری که از فضای مجازی وبلاگ ارائه میشود تا چه حد درست است؟
پارکی را تصور کنید که همه آزادند در آن حرف بزنند و سخنرانی کنند. چه کسانی شنوندگان بیشتری خواهند داشت؟
یکی از راههای رسیدن به پاسخ این سوال این است که ببینیم چه کسانی شنوندگان بیشتری دارند.
با عرض پوزش از دوستان خوبم که در این پارک، افراد زیادی را به خود جلب کرده اند روش ساده زیر میتواند راه گشا این کار باشد.
فحش بدهید (به هر کی، دستتان از همه کوتاه باشد به خودتان فحش دهید)، جوک بگوئید، هرزه نویسی و هرزه نگاری کنید و هر آنچه که با عادات بهنجار اجتماعی در ستیز باشد (ساختار شکنی) داد بزنید حتی اگر حرف ندارید جیغ بکشید، لخت شوید. درازه نویسی نکنید حتی اگر جالبترین ایده ها و تحلیلها باشد.
میدانم اینها قواعد این رسانه است و منهم اگر قبول نداشته باشم تغییری در آن ایجاد نمیشود.
خوب من چکار کنم؟
هیچ. چارپایه کوچکم را بردارم بیایم اینجا و من که نوشتنم یک هزارم حرف زدنم هم نیست، غرهای همیشگی و متلکهای یواشکی و دلتنگیهای قدیمی ام را به نجوایی بنویسم.
اینجا جایی برای شنیدن و خواندن نیست
اینجا جای نوشتن است و گفتن، حتی اگر بدانی هیچ کس نشنودشان.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۱٢
تگ های این مطلب :وبلاگ


چرا سیاسی نیست؟

میدانم که در این وبلاگ خبری از سیاست نیست. دلایلش را بخوانید:
۱. فکر میکنم مشکل ما سیاسی نیست و دردسرها و بدبختی هامان نشات گرفته از سوء مدیریت باشد. بنابراین اگرمسئله ای باشد مدیریتی است نه سیاسی و من در باره هیچکدام تخصصی ندارم.
۲. عزیزی از یکی نقل قول میکرد که اینکه رئیس جمهور باید از رجل سیاسی باشد، میتواند پاشنه آشیل ما باشد و مثلا آیا نباید رجل فرهنگی یا اقتصادی یا چیز دیگر باشد. و چون ممکن است سالها بعد رئیس جمهور از طبقات دیگری باشد ما هم بر روی حوزه های دیگر شرط بندی میکنیم.
۳. براساس قاعده سود و زیان در هر کار، برای آدمی چون من، سیاسی بازی هزینه بسیار و درآمدی بسیار زیادتر برای دیگران دارد پس اجازه بدهید متنفعین آن به سیاست بپردازند.
۴. بعدشم اینجا حساب کتاب ندارد و یک وقتی بلا سر آدم میآید و ما زن و بچه داریم.
۵. خوشبختانه غم نان هم نمیگذارد.
۶. اگر کسی در تخصصی که من دارم حرفی بی ربط بزند احتمالا به دیوار میدوزمش اما ندیدم کسی، کسی دیگر را در سیاست بدیوار بدوزد هرچند کنار دیوار همدیگر را فراوان میگذارند، خلاصه جزو معدود حوزه هائیست که تخصص نمیخواهد و میشود هرچه میخواهد دل تنگت بگوید. ما هم انبان هرچی هرچی گویی مان خیلی وقته ته کشیده است.
۷. وبلاگهای زیادی هستند که از سیاست سخن میگویند پس بر ما ببخشایید.
۸. همه چیزی که بلدم نقد و روشهای نقادی است، برای ایده ها، برنامه ها و سیستمها. اما در عرصه سیاست ما، تجزیه تحلیلها به اینجا که نمیرسد هیچ، بلکه باید در نقطه ای بسیار عقب تر بایستی و آن نقطه، تجزیه تحلیلهای روانشناختی و اخلاقی است. یعنی قبل از اینکه به چیزی شروع کنی مجبوری طرف را، اول ارزیابی روانی کنی ببینی طرف تعادل روانی دارد یا نه و از مهجوران عقلی هست یا نیست. یا از نظر اخلاقی آدم سالمیست یا کثیف. و من چون نه روانشناسی بلدم و نه دیگران را ارزیابی اخلاقی میکنم بنابراین خیلی به سیاست نمیپردازم.
۹. یادم هست با عیسی پیله ور، سالهای ۷۷ و ۷۸ وقتی در باره آسیب شناسی جریان اصلاحات گپ میزدیم، یکی از نقدهامان این بود که صحنه سیاست ما دچار بلبشوی بدی شده است و آن اینست که همه اعضای پشت صحنه هم آمده اند و بازیگر شده اند. حتی بزرگان اندیشه و گنده های عشق ما جوانها، بجای تحقیق و پژوهش و تولید دانش، بدنبال جایی ثابت در روزنامه ها هستند و از همه چیز رطب و یابس می بافند. نمایشنامه خوب آن است که هرکسی وظیفه اش را خوب انجام بدهد و البته بازیگری عرصه سیاست به قامت ما راست نیامد.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۳/۱٥
تگ های این مطلب :وبلاگ


هر روزه نویسی

مشکل بزرگ بسیاری از کانالها، برنامه های رادیو و تلویزیونی، روزنامه ها و وبلاگ های ما اینست که باید هر روزه بگویند و بنویسند.
نسبت سخن و یا نوشته خوب به خواندن بسیار کمتر از یک درصد است.
مخرج این کسر برای ما فارسی زبانان نیز از خجالت آورترین آمارها است.
آیا بهمین علت نیست که بسیاری از این رسانه ها نیمه عمری در حد چند روز دارند و بعد میمیرند؟


پس بیایید و هر روز ننویسیم و نگوئیم و کمی هم بخوانیم.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/٢٦
تگ های این مطلب :وبلاگ و تگ های این مطلب :روزمره ها