سکوت

با تکنولوژی گفتگوها خاموش و بی حضور سر می شوند

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ های این مطلب :گفتگو


محفل

برای گفتگوهای روشنفکری می شود از وقت نهار هم سود جست.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :گفتگو


گریز از آزادی

نقیض آزادی، بی مسئولیتی است.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸۸
تگ های این مطلب :گفتگو


شرق و غرب ما

کلمات هم خانواده با غرب

  • غربت: تنهایی، افسردگی، بی کسی، نادیده، هیچ
  • غروب: تاریکی، ظلمت، بی نوری، سرما، غربت، مرگ
  • غریب: تنها، اسیر سرنوشتی ناخواسته، جدا افتاده
  • مغرب: جایی که خورشید افول میکند، سرآغاز شب و سیاهی
  • غربتی: بی تربیت، بددهن، ترسناک، ستمکار، بی اخلاق، نااهل، اهل فسق و فجور

هماواهای غرب: غیر، غیریت، تغییر، مغایرت، ....

کلمات هم خانواده با شرق

  • مشرق: جایی که خورشید برمیآید، سرآغاز روز و روشنی
  • اشراق: عرفان، خودشناسی، حکمت
  • شرق: نور، خورشید، گرما، زندگی

ما اسیر خویشتنیم

غ آوای غرب و غم و غیر و غول و غار و همه چیزهای سیاه

ش آوای شرق و شوق و شراب و خورشید و شادی و شور و همه چیزهای خوب

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :ما و تگ های این مطلب :گفتگو


تهوع

آنچه که در عرصه های گوناگون اندیشه و سیاست و اجنماع و فرهنگ و ... تهوع آور است کلمات نیست، ساختار جملات است.
آقای زهری نوشته هایش لبریز از نفرت و کینه ای نسبت به ایرانیان و مسلمین است که اگر مانند روش خودش بخواهی ارزیابی اش کنی، میتوانی هزار درد مرض روحی و روانی و عقده بهش نسبت دهی.
این پستش در باره جامعه باز و دشمنانش را کمی دست کاری کرده ام تا شاید بتوانم شاهدی بر آن مدعای قبلی ام ارائه داده باشم و شد متنی با تیتر جامعه اسلامی و دشمنانش. کدام متن تهوع آورتر است؟
اما پست شبه زهری و پست  آقای زهری

پست شبه زهری

جامعه اسلامی و دشمنانش
من اگر بخواهم شاخصه‌های یک نویسنده‌ی مومن و شهروند جامعه‌ی اسلامی را بر اساس ارجحیت فهرست کنم، نخستین آن‌ها "حضور با هویت" خواهد بود. انسان تا با شناسنامه‌ی خودش نایستد، به عنوان یک فرد نمی‌تواند اهمیت داشته باشد.
هر کسی در این دنیا دیدگاه‌های سیاسی و اجتماعی ویژه‌ی خودش را دارد. همه‌ی انسان‌ها اما شهامت بازگویی و نشان‌دادن آن‌چه می‌اندیشند و آن‌چه هستند را ندارند. از همین رو، برای مخفی‌کردن واقعیت وجودی خود، از قالبی به قالبی دیگر می‌خزند. به واقع خود این افراد، یکی به خاطر ترس از روشدن دست‌شان و دیگری وقوف به ناسالم‌بودن و حقانیت‌نداشتن خود، رو بازی نمی‌کنند و چیزی را در ویترین می‌گذارند که متاع اصلی آن‌ها نیست. کسی که ماتحت‌اش بویناک است، بهتر از هر کس دیگری این موضوع را می‌داند!

بگذارید مثالی بزنم: یک
جوجه با ریشه‌ی لامذهبی که تک‌تک سلو‌ل‌هایش بیدینی است، کسی که در عمل با یک جوجه فکلی ابله و در طرز فکر با یک فاشیست آدم‌خوار فرق چندانی ندارد، وقتی می‌خواهد در فضای اسلامی و میان انسان‌های مومن حضور پیدا کند، چون حدود بیزاری جامعه‌ی اسلامی را از ریشه‌های فکری خودش می‌داند، اول از همه می‌آید هویت وجودی خودش را مخفی می‌کند. مثلا می‌آید چهارتا حدیث امام صادق و سه کلمه ای -به قول خودمانی‌اش مثل النظافه من الایمان!- در وبلاگش می‌گذارد که بگوید او هم بلد است. یا می‌آید مثل بچه‌های دبیرستانی اسلامی شلخته لباس می‌پوشد، بدون این‌که حواسش باشد سی‌وسه‌سال سنش است. از آن طرف شروع می‌کند به آدم‌فروشی و لجن‌پراکنی سیاسی و تبلیغ برای سرکوبگرترین بخش غرب. وقتی هم که کارش گیر ‌کرد، هم‌چین ردگم‌کنانه می‌گوید: "من عارف و اخلاقی آخر چه ربطی به خارجیها و نامسلمانی دارم"، تو گویی عرفان و اخلاق مختص مسلمین است! می‌آید برای علیه سرزمینی تبلیغ می‌کند که خودش حاضر نیست برای آن کاری کند! از آدم معصومی که بن مایه اسلامی دارد استفاده‌ی ابزاری می‌کند: با او ازدواج می‌کند تا از مدارج ترقی بالا برود و وقتی خرش از پل گذشت، پل را خراب میکند و فلنگ را می‌بندد، یا با تمام قوا برای فعالین سیاسی داخل ایران پاپوش و پرونده درست می‌کند، آن‌وقت همین فرد، شب و روز در باب معنویت و عرفان و اخلاق سخنرانی می‌کند! خلاصه که این بابا فکر کرده با دسته‌ی کورها طرف است...

این افراد از درون و مثل خوره افتاده‌اند به جان جوامع
اسلامی. این‌ها با سوء استفاده از ابزار مذهب به جنگ خود مذهب برخاسته‌اند. به خاطر نوستالژی تکیه و ارادت به بوی گند پا در شیره کش خانه ها، به خاطر این‌که باورهای پوسیده‌ی خود را در دنیای اسلامی در معرض محوشدن می‌بینند، با تمام وجود از جهان اسلام نفرت دارند. این را در گفتار و کردارشان به روشنی می‌شود دید. ما اگر در اینجا هستیم تا در فضای رافت و اخلاق اسلامی زندگی کنیم، باید دشمنان این جامعه را نیز شناسایی کرده با آن‌ها برخورد کنیم.

آدم‌های حقه‌باز و ریاکار از این دست برده‌گان فکری و مزدوران گوش‌به‌فرمان رژیم‌های
استعمارگرند که در جهان اسلام پخش شده‌اند.
جامعه‌ ایرانیان
درونمرز اگر هوشیار باشد و واقعا به اصل حفظ اسلام وفادار، با اقدامات قانونی بایستی تلاش کند که تابعیت این افراد را لغو کند. خوشبختانه برای این مسئله راه‌های قانونی به اندازه‌ی کافی وجود دارد، فقط بایستی پی‌گیرش شد. این حق طبیعی شهروندان جامعه‌ی اسلامی است که با متحجرترین نمایندگان فاشیسم ضدمذهبی و دشمنان عینی جامعه‌ی اسلامی برخورد قانونی کند و آن‌ها را به همان ‌جایی پس‌‌بفرستد که به آن‌ تعلق دارند.  
و پست آقای زهری

جامعه‌ی باز و دشمنانش

من اگر بخواهم شاخصه‌های یک نویسنده‌ی مدنی و شهروند جامعه‌ی مدرن را بر اساس ارجحیت فهرست کنم، نخستین آن‌ها "حضور با هویت" خواهد بود. انسان تا با شناسنامه‌ی خودش نایستد، به عنوان یک فرد نمی‌تواند اهمیت داشته باشد.
هر کسی در این دنیا دیدگاه‌های سیاسی و اجتماعی ویژه‌ی خودش را دارد. همه‌ی انسان‌ها اما شهامت بازگویی و نشان‌دادن آن‌چه می‌اندیشند و آن‌چه هستند را ندارند. از همین رو، برای مخفی‌کردن واقعیت وجودی خود، از قالبی به قالبی دیگر می‌خزند. به واقع خود این افراد، یکی به خاطر ترس از روشدن دست‌شان و دیگری وقوف به ناسالم‌بودن و حقانیت‌نداشتن خود، رو بازی نمی‌کنند و چیزی را در ویترین می‌گذارند که متاع اصلی آن‌ها نیست. کسی که ماتحت‌اش بویناک است، بهتر از هر کس دیگری این موضوع را می‌داند!

بگذارید مثالی بزنم: یک بچه‌بازاری با ریشه‌ی آخوندی که تک‌تک سلو‌ل‌هایش شیعه‌ی اثناعشری است، کسی که در عمل با یک جوجه‌بسیجی عقب‌مانده و در طرز فکر با یک پاسدار آدم‌خوار فرق چندانی ندارد، وقتی می‌خواهد در فضای باز و میان انسان‌های آزاد حضور پیدا کند، چون حدود بیزاری جامعه‌ی باز را از ریشه‌های فکری خودش می‌داند، اول از همه می‌آید هویت وجودی خودش را مخفی می‌کند. مثلا می‌آید چهارتا ترانه‌ی غربی بازاری و بچه‌گانه -به قول خودمانی‌اش دامبولی‌...!- در وبلاگش می‌گذارد که بگوید او هم بلد است. یا می‌آید مثل بچه‌های دبیرستانی غربی شلخته لباس می‌پوشد، بدون این‌که حواسش باشد سی‌وسه‌سال سنش است. از آن طرف شروع می‌کند به آدم‌فروشی و لجن‌پراکنی سیاسی و تبلیغ برای سرکوبگرترین بخش جمهوری اسلامی. وقتی هم که کارش گیر ‌کرد، هم‌چین ردگم‌کنانه می‌گوید: "من عرق‌خور .... آخر چه ربطی به اسلام و مسلمانی دارم"، تو گویی عرق‌خوردن و .... مختص کفار است! می‌آید برای رژیمی تبلیغ می‌کند که خودش حاضر نیست در فضای آن زندگی کند! از دختر معصومی که تابعیت کانادا دارد استفاده‌ی ابزاری می‌کند: با او ازدواج می‌کند تا اقامت کانادا بگیرد و وقتی خرش از پل گذشت، از خانم طلاق می‌گیرد و فلنگ را می‌بندد، یا با تمام قوا برای فعالین زن داخل ایران پاپوش و پرونده درست می‌کند، آن‌وقت همین فرد، شب و روز در باب آزادی‌ها و حقوق زنان سخنرانی می‌کند! خلاصه که این بابا فکر کرده با دسته‌ی کورها طرف است...

این افراد از درون و مثل خوره افتاده‌اند به جان جوامع باز. این‌ها با سوء استفاده از ابزار دموکراسی به جنگ خود دموکراسی برخاسته‌اند. به خاطر نوستالژی تکیه و ارادت به بوی گند پا در هیئت‌های عزاداری، به خاطر این‌که باورهای پوسیده‌ی خود را در دنیای امروز در معرض محوشدن می‌بینند، با تمام وجود از جهان غرب نفرت دارند. این را در گفتار و کردارشان به روشنی می‌شود دید. ما اگر به غرب آمده‌ایم تا در فضای باز و جهانی غربی زندگی کنیم، باید دشمنان این جامعه را نیز شناسایی کرده با آن‌ها برخورد کنیم.

آدم‌های حقه‌باز و ریاکار از این دست برده‌گان فکری و مزدوران گوش‌به‌فرمان رژیم‌های سرکوب‌گرند که در جهان آزاد پخش شده‌اند.
جامعه‌ ایرانیان برونمرز اگر هوشیار باشد و واقعا به اصل حفظ سکولاریسم وفادار، با اقدامات قانونی بایستی تلاش کند که تابعیت این افراد را لغو کند. خوشبختانه برای این مسئله راه‌های قانونی به اندازه‌ی کافی وجود دارد، فقط بایستی پی‌گیرش شد. این حق طبیعی شهروندان جامعه‌ی باز است که با متحجرترین نمایندگان فاندامنتالیسم مذهبی و دشمنان عینی جامعه‌ی باز برخورد قانونی کند و آن‌ها را به همان ‌جایی پس‌‌بفرستد که به آن‌ تعلق دارند.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :گفتگو و تگ های این مطلب :قدم زدن


لودگی

بسیاری از ما، از بسیاری چیزها می نالیم و از بسیاری چیزهای دیگر دلخوریم و بسیاری از این بسیارهای دیگر. راهی برای برون رفت از خیلی از مشکلات نمی یابیم. و بسیاری خیلی های دیگر.

شاید بخشی از این مشکلات، ناشی از این است که با هم گفتگو نمی کنیم. یعنی اینکه با هم حرف نمیزنیم از چیزهایی که باید در باره شان حرف بزنیم.

یکی از چیزهایی که بشدت دارد از یادمان میرود، این است که مدتهاست، که دیگر قادر نیستیم با هم حرف بزنیم، چون بستر چنین کاری مدتهاست که به گند کشیده شده است.

همکاران اگر بخواهند حرف بزنند بستری موجود در آن فضایی است که فقط یا غر میزنند یا زیرآب یکدیگر را، یا در حال بدگویی از کسی و چیزی هستند و یا در حال جوک گفتن و یا در حال لودگی.

زن و شوهر اگر بخواهند حرف بزنند، یا دارند همدیگر را میشویند یا دارند در باره یکی غیبت میکنند و یا در حال جوک گفتن و یا لودگی میکنند.

مادر و دختر و پدر و پسر وقتی میخواهند با هم حرف بزنند یا در حال حکم راندن بر یکدیگرند یا در حال حکم کردن، یا در حال جنگ و جدالند و یا در حال جوک گفتن یا در حال لودگی.

در محیط های فامیلی وقتی جمع میشوند یا در حال چشم و همچشمی اند یا بدگویی، یا متلک گفتن یا جوک گفتن و یا لودگی.

در بسیاری از مواقع حتی در بالا ترین سطوح مدیریتی، همه درحال جوک گفتن هستند و لودگی.

در باره محیطهای وبلاگی هم فقط کافی است چرخی بزنید خواهید دید بالاترینها متعلق به چه سنخ سخنانی است.

کل جامعه ما در ساحت اجتماعی دچار لودگی اند. همین است که لوده ها میشوند مشهورترین. بیچاره ما، که هیچکس نیست، یادمان بیاورد که زن و شوهر هم میتوانند دو ساعت در باره کار بزرگی محمدعلی فروغی (ذکاء الملک) که در ۸۰ سال پیش با ترجمه متون فلسفی غرب انجام داد، سخن بگویند.

مادر و دختر میتوانند ساعتها در باره بینوایان هوگو حرف بزنند.

همکاران در باره مبانی قانون و قانون پذیری گفتگو کنند.

در محیطهای فامیلی حافظ خوانی بشود مهمترین کار.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :وبلاگ و تگ های این مطلب :ما و تگ های این مطلب :گفتگو و تگ های این مطلب :ضعفها


جدید و قدیم

نشسته در کلبه ای دور افتاده که هیچ کسی گذارش بدان نمی افتد مگر به قصدی و تصمیمی. سکوت اولین پس زمینه همه صداهای ساکتش. و صدایی اگر می آمد گاه بگاهی آواز پرنده ا ی بود یا صدای زوزه بادی و خش خش برگها و بعد لحظاتی بسیار دیگر که فقط سکون بود و سکوت.

 

ناگهان درست از وسط اطاقت اتوبانی میگذرد که بر روی تابلوی تبلیغاتی که در گوشه آن نصب شده نوشته شده است که این تابلوی روزانه یک میلیون بار دیده میشود. کسی ترا نمیبیند و تو محبوری چیزهای ناخواسته بسیاری ببینی

 

بسیاری از ما جهان جدید را این چنین تجربه نکرده ایم؟

 

تفاوتهای جهان جدید و جهان قدیم:

 

  • نشستن انسان به جای خدا

     

  • تسلط بر طبیعت به جای هم نشینی با آن
  • تفوق آزادی بر برابری
  • ترجیح راه حلهای علمی برجوابهای فلسفی
  • جابجایی رابطه دین و اخلاق که اینک پشتوانه دین باید اخلاق باشد در تعارض با روزگاری که دین پشتوانه اخلاق بود.
  • پیروزی عقل بر دل
  • به دست آوردن حد بی نهایت و پذیرش تسلسل
  • تبدیل رنجهای آدمی، غلبه تنهایی فردی بر مشقت های جمعی
  • تغییر هدفهای آدمی از جستجوی حقیقت به درک هستی
  • غلبه رمان بر داستانهای پهلوانی
  • غلبه سینما بر شعر
  • پیروزی تصویر بر کلام
  • ترجیح کمیت بر کیفیت
  • پیروزی خواندن بر شنیدن، چشم بر گوش
  • غلبه شک بر یقین
  • پیروزی ویروسها بر باکتریها
  • مرگ پارمنیدس به دست هراکلیتوس
  • غلبه حال بر گذشته و آینده
  • راز زدایی از جهان
  • پیروزی طرح سوال بر فهم معجزه
  • ترجیح سوالها بر جوابها
  • ..................................

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :واگویه و تگ های این مطلب :قدم زدن و تگ های این مطلب :گفتگو


فلسفه

هنوز از کارکردهای فلسفه، آن کارکرد نقدش، دوست داشتنی تر از بقیه اش است و آن چون مردابی به آرامش رساندن آدمیش، دلنشین ترین.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ آبان ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :قدم زدن و تگ های این مطلب :گفتگو


دعوا

روزگاران مدیدی است که بین علم و فلسفه برای حل مسائل آدمی کشمش است.

هنوز دود از کنده بلند میشود؟

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :قدم زدن و تگ های این مطلب :گفتگو


قلم به مزدها (۳)

در خصوص مشاورین سرویس دهنده به مجموعه های مدیریتی نیز این داستان تکرار میشود. البته در اینجا برخی کلی گوییها یا آشنایی با مدلهای مدیریتی زیادی، که همه سعی دارند موفقیت سازمانها بکار گیرنده را بدانها نسیت دهند، میتواند تا حدی، ضعف ها را کتمان نماید. در خصوص این آخری شاید داستان برعکس باشد یعنی مدل، موفق بود چون بکار گیرنده اش شرکت مزبور بوده است نه اینکه شرکت مزبور توانست موفق گردد چون از این مدل سود جسته است.

البته در این قسمت نکته دیگری نیز مهم است که باید در نظر گرفته شود که همانا مدیریت تغییرات در سازمانها است. موضوعی که به طور معمول بدان پرداخته نمیشود الا در هنگام آسیب شناسی عدم موفقیت طرحهای مشاوره ای ارائه شده.

این موضوع حداقل در باره کار خود حامد نیز وحود دارد. کاری که حامد و همکارانش در شرکتی که در آن مشغولم، با عنوان تعیین راهبردهای استراتژیک انجام داده اند، بی شک یکی از کارهای بسیار زیبا و نو در عرصه صنعت آب کشور بوده است. اما ارزیابی ام از آن کار مشورتی در سازمان، جندان دلگرم کننده نیست. که تصور میکنم اصلی ترین علت اش در نظر نگرفتن مدیریت تغییر در سازمانها بوده است. فاصله بین شرایط ایده آل و وضع موجود تقریبا هیچ نقشی در طراحی مدلهای اینچنینی ندارد. گاهی برخی ایده های بسیار زیبا را نمیتوان عملیاتی کرد فقط بخاطر اینکه باید بسترسازی های بسیاری پیش از آن انجام پذیرد تا بتوان محققشان کرد.

البته این موضوع را نیز ناگفته نباید گذاشت که مشاورین باید قابلیتهایی که دوستان بسیاری بدان اشاره کرده اند را دارا باشند. لیست منهم برای قابلیتهای مهندس مشاور خوب در اینجا  آمده است.

هنوز هم همان حرف اول، برخی چیزها یاد دانی نیست یاد گرفتنی است. مشاوره یکی از آن کارها است.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ آبان ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :سازمان و تگ های این مطلب :گفتگو


قلم به مردها (۲)

نوعا کسانی میتوانند توصیه های مناسب و مشاورتهای کارآمد، ارائه نمایند که تجربه های مناسبی نیز، از موضوع مورد اشاره داشته باشند.  بنابراین اولین و صریحترین نتیجه گیری برای درک قابلیتهای مشاور، علاوه بر دارابودن دانش در باره موضوع، داشتن تجربه می باشد. البته می پذیرم که در صورت دارابودن قابلیت مدل کردن فعالیتها، میتوان تا حدی از وزن تجربه کاست. یعنی ممکن است بعضی افراد با مشاهده دقیق و جمع آوری اطلاعات مناسب، قادر باشند کل رفتار را به یک مدل تاویل نمایند و کاستی و تواناییهای یک رفتار را بشناسند. بنابراین پیش نیاز بعدی، داشتن قدرت مدل کردن و فهم رفتار است هرچند هرگز این قابلیت، همپای تجربه نیست.

این موضوع حداقل در حیطه کاری ام به شدت خود را نمایان میسازد. در اینجا عموما به علت فقدان ارزش مهندسی در عملیات اجرایی، هزینه های مشاوره بشدت پائین است. مطابق بخشنامه های موجود جهت تعیین هزینه های مشاوره ای، به طور معمول چیزی حدود ۳ تا ۴ درصد هزینه کل اجرا، به مشاوره اختصاص داده میشود. این سطح پائین درآمدهای مشاوره ای، عموم شرکتهای مشاوره ای را به این سمت سوق میدهد که هزینه های خود را کاهش دهند که اصلی ترین محور آن کاهش هزینه های نیروی انسانی است. همین است که بهترین جا برای جذب نیروهای تازه فارغ التحصیل و صفر، شرکتهای مشاوره ای هستند. از آن سو نیز چون دولت کارفرما اصلی بسیاری از پروژه ها است و هزینه کردن در بخش نیروی انسانی آن بسیار سخت و پیچیده است،آنها نیز بشدت بدنبال نیرو های ارزان قیمت و طبیعتا بدون تجربه است و رقابت تنگاتنگی بین دولت و شرکت های مشاوره ای برای جذب نیروی صفر است.

اتفاقی که می افتد این است که اکنون یک نیروی تازه کار، باید بتواند فعالیتهای یک نیروی اجرایی و دست به آچار را ارزیابی و گاه حتی مدیریت نماید. آخر داستان معلوم است یا کاری پیش نمیرود یا کارها مطابق نظر نیروی اجرایی، البته نه الزاما با ملاحظات مهندسی، که بیشتر با ملاحظات سود آوری، پیش خواهد رفت.

در عمل مشاورینی در این عرصه کارآمد و موفق هستند که از شرکتهای پیمانکاری و اجرایی به شرکتهای مشاوره ای رو می آروند. که البته همانگونه که گفته شد این موضع بسیار شاذ و استثنا می باشد. سیکل سالم، گذار افراد از پیمانکار به مشاور و بعد به دستگاه کارفرما است که در صنعت ما این سیکل تقریبا به طور کامل وارونه است. همین است که پیمانکار بیشتر از مشاور و مشاور بیشتر از کارفرما میداند و در این تفوق دانایی، ملاحظات تصمیم گیری نه فنی و مهندسی و علمی، که عموما مالی است.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ آبان ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :سازمان و تگ های این مطلب :گفتگو


قلم به مزدها (۱)

حامد در چند نوشته اش + + + دارد درباره تکاور و کار مشاوره طرح موضوع میکند. البته من چیزی از تکاوری نمیدانم اما چون نانم از یک شرکت مشاوره ای درمی آید اجازه میخواهم که ما نیز قاطی گفتگویش شویم.

شروع داستان از تعریض به عده ای کارشناس تحصیل کرده آغاز میشود که کار تمام کن نیستند. پیش فرض اساسی حامد برای ارزشگذاری این است که یک کار مشاوره ای باید در زمان مشخص شده جمع گردد. البته یکی دیگر از فروضش نوعی تیپ شناسی بچه های شریف است که دارم چیزهایی در باره اش جمع میکنم و امیدوارم روزی روزگاری همین جا درجش کنم. البته نقطه افتراقم با حامد از آنجا شروع میشود که چه کسی را مشاور بنامیم؟

تجربه شخصی ام میگوید حداقل دو دسته مشاور را میتوان از هم تفکیک کرد اول مشاورینی که سرویس دهندگان به مجموعه های مدیریتی هستند و دوم مشاورینی که سرویس دهندگان به مجموعه های اجرایی هستند. اگرچه آنچه در گفتگوهای حامد بدان پرداخته میشود بیشتر افراد گروه اول هستند. احتمالا اما دلیل وجود گروه اول موفقیتی است که گروه دوم حاصل کرده اند.

بررسی فعالیتهای مشاوره ای حداقل در دو ساحت امکان پذیر است یکی قابلیتها و تواناییهایی که یک مشاور یا تیم مشاوره ای باید داشته باشد و دیگری ارزیابی توصیه هایی است که مشاورین به استفاده کنندگان ارائه میدهند.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ آبان ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :سازمان و تگ های این مطلب :گفتگو


عقل و عشق

خداوند در دادن عقل به مردان ایرانی و دادن عشق  به زنان ایرانی کمی خست به خرج نداده است؟

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :قدم زدن و تگ های این مطلب :گفتگو و تگ های این مطلب :واگویه


وطن

وقتی میخواهیم در باره وطن بنویسیم مفهومی که شاید در وهله اول به راحتی قابل اشاره نباشد بهترین راه این است که کمی به مفاهیم آشناتر تاویلش کنیم.

اینکه من وطن خود را دوست دارم شبیه کدام یک است؟

من خانواده ام را، یا خانه ام را، یا کتابم را، یا کت و شلوارم را دوست دارم.

اینکه من وطنی ندارم شبیه کدامیک است؟

من پول، یا خانه، یا نام، یا هویت ندارم.

اینکه من از وطن خویش دفاع میکنم شبیه کدام یک است؟

من از خانه ام، یا از دارایی ام، یا خودم دفاع میکنم.

میشود این سلسله سوالات را تا بسیار جاها برد و آنگاه شاید، بتوان درکی از وطن را، برای خویش بازسازی کرد، که البته اصلی ترین شاخصه اش، شخصی بودنش و وابستگی این درک از وطن، به تجارب هریک از ما، است.

اما آنچه مهمتر است این است که چرا در این چنین اوضاع و احوالی، مفهوم وطن برجسته میگردد؟ شاید چون اینک، زمانه پرداخت دیونمان باشد به آدمی محتاج، که روزی برای خود یلی بود یا شاید نبود. میشود این بدهی را حاشا کرد. همه میدانیم کسی و چیزی که روزگاری آشنا بود برایمان، در شرایط نابهنجاری است، یکی میگوید در حال احتضار و یکی میگوید در حال ویرانی و یکی میگوید عده ای آماده شده اند برای ریختن روی سرش.

دوم اینکه اگر بلایی سرمان بیاید به دلیل مفهومی، با آن چه باید کرد. اگر روزی قرار شد همه حسنها را کچل کنند، حسن ها چه باید بکنند؟ وقتی دیگران بنام ایرانی، در باره ما قضاوت میکنند میشود دو کار کرد یکی این که این نگاه کلان را بیخیال شد دوم اینکه سعی کنیم این نمای از خویش را که دیگر، چندان شخصی نیست، بهبود ببخشیم.

من این نما را دوست دارم چون زبان فارسی دارد و حافظ دارد و شاملو و اصفهان دارد و هزاران زیبایی دیگر. اگر خراشی بر این تصویر است تلاش میکنم ترمیمش کنم.

برای بعضی ها وطن، لباس یا صورتکی است که میتوان به راحتی درش آورد و یکی دیگر را پوشید برای آب و هواهای گوناگون. برای بعضی ها وطن عینکی است که دیگر البته براحتی لباس نمیشود عوضش کرد و با آن جهان را تماشا میکند. برای بعضی ها وطن نام است که نمیشود به آسانی آن قبلترها تغییرش داد و با آن، بدبختانه، قضاوت میشوی و البته نام آدمها سرنوشتشان را مقدر نمی سازد.

وطن جایی است که معنی نگاه و جای خالی و ناگفته جملات مردمانش را می فهمی.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :گفتگو و تگ های این مطلب :قدم زدن و تگ های این مطلب :جامعه


فیلتر

دسترسی به اینترنت در سرزمین مادری با دیواری روبرو است که این چیزها را مانع میشود:

  1. هر چیزی که از جنس خبر ها و تحلیلهای ناهمخوان با روایت رسمی است.
  2. سایت ها و وبلاگهایی که در کمال تعجب نه تیزتر، نه تندتر و نه بی محاباتر از برخی دیگری که فیلتر نشده اند می نویسند.
  3. هر چیزی که حرف ز و Z دارد. همین است که هم بازتاب و هم وبلاگهای زنان فیلتر می شود.
  4. بنظر میرسد که فیلترچی ها از اینکه زنان نیز قادرند بنویسند کهیر می زنند.
  5. بلاگ رولینگها هم از تیررس فیلتر ها بیرون نیستند. یک وقتی از طریق این بلاگ رولینگها بود که میتوانستی کشف کنی و این نیر بسته شد.
  6. بسیار ی از آمارگیرهای وبلاگی هم به سرنوشتی مشابه بقیه چیزها دچار شده اند.
  7. کاشکی کمی هم فکر برای فیلتر کردن وجود داشت.
  8. تاسف انگیزتر و در عین حال خنده تر از همه اینکه فیلترها به آسانی شکسته میشوند.

همه اینها یعنی اینکه در سرزمین من عبور از خط قرمزها راحتتر از رعایت قوانین است. و قوانین چنانند که همه را مجرم میشمارند مگرآنکه خلاف اش ثابت شود. اصل اصلا بر برائت نیست. انسان شناسی فیلترچی ها بر پلیدی روح و روان آدمها استوار است. و تنها راه نابودی اش را در این میبینند که دیو درون آدمها را بی خورد و خوراک بگذارند تا از گرسنگی بمیرد. اما مگر این روح خبیث به همین سادگی از پای در می آید. بازیگران این صحنه ما نیستیم ارواح پلید و پاسداران مرزهای عفت، اخلاق و معنویتتند. گور بابای ما.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :منطق و تگ های این مطلب :جامعه و تگ های این مطلب :گفتگو


مرد معمولی

اینها نقاط عطف زندگی یک مرد معمولی ایرانی است:

  1. سربازی رفتن
  2. ازدواج کردن
  3. پدر شدن
  4. مرگ

عباس خان هنوز خیلی راه در پیش داری برای یک مرد عادی شدن.

شما هم خوب این کامنت دون وبلاگت رو بسته نگهداشتی و ما رو بی نصیب گذاشتی.

حامد خان ما هنوز سیر ندیدیمتا. ببینیمت

فارسی نویسی یادت رفته شایان؟

دوبیتی (وصف حال مراجعین به وبلاگت) :

ز وصلت تا به کی فرد آیم و شم

چگر پرسوز و پر درد آیم و شم

به مو گویی که در کویم نیایی

مو تا کی با رخ زرد آیم و شم

حسین عزیز هم که فقط وبلاگ داره همین. نه نوشته ای کلمه قصاری چیزی.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :زندگی و تگ های این مطلب :گفتگو و تگ های این مطلب :روزمره ها


ماستمالی

بسیاری از ما خطاها، کم آوردنها، گندکاری های مان را پشت کلمات زیبا و قلمبه و سلمبه و روشنفکرانه قایم میکنیم.

شرط میکنیم اگر این باشد آن میکنم اما دروغ میگوییم ما آن را انجام میدهیم حتی اگر این رخ ندهد.

اگر سر احمقی کلاه میگذاریم دلیلش را حماقت طرف ندانیم کمی هم پست فطرتی به خودمان نسبت دهیم.

جاهای خالی جملاتمان را خودمان پر کنیم.

از کیسه خودمان خرج کنیم.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :ضعفها و تگ های این مطلب :قدم زدن و تگ های این مطلب :گفتگو و تگ های این مطلب :اخلاق


به نیک آهنگ کوثر

همیشه دوست داشتم که اینجا، از کار ننویسم و بیشتر در باره آن چیزهایی که دوستشان دارم و جایی دیگر برای سخن گفتن از آنها نبود، بنویسم. اما به نظر میرسد که چندان گریزی نیست، که گاه باید توبه بشکنی و چیزی هم از کار بنویسی. بخصوص وقتی می بینی برخی از اقطاب دیر وبلاگستان، سخنانی میگویند که ممکن است کمی با وقایعی که با آن رویارو هستی، تفاوت داشته باشد. نیک آهنگ کوثر که کاریکانورهایش عموما دوست داشتنی است و لبخند به لب ایرانیان می آورد (که خنداندن ایرانیان مدتهای مدیدیست یکی از شاقترین کارهاست) و نوشته هایش و هر روزه نویسی اش باعث غبطه بسیار است، به بهانه سد سیوند، مخالفتش را با موج سد سازی در ایران اعلام کردو مخالفت خویش را با این سنخ فعالیت ها اعلام میدارد و من اعتراف میکنم به واسطه کارکردن در شرکتی که به صورتی، نقشی در این امر داشته است و بعد هم ترتب نه چندان مرتبط صغری و کبری بحث اش، وسوسه شدم چیزی بنویسم در این خصوص:

  1. بی شک نه تنها در در طی این سالها، بلکه همیشه، یکی از اصلی ترین اهداف برای زدن سد، تامین آب بود برای شهرهایی غیر از تهران و کاهش وابستگی به تغییرات جوی. در سرزمینی که میزان بارندگی در بسیاری از نقاط آن، بسیار پایین است فکر میکنید راه بهتری هست؟( نگوییم در اجرا این گونه نشده است که در اینجا داریم در خصوص مبانی و نیازها سخن میگوییم)
  2. در خصوص وضعیت زمین شناختی سایتهای سد سازی، ممکن است با جنابعالی موافق باشم اما باید به یاد داشت که ممکن است ملاحظات دیگری مانند نزدیکی به شهرها و زمینهای کشاورزی، و وجود مصالح و تجهیزات و دستیابی به حقآبه های رودخانه های مرزی و چیزهایی از این دست نیز مهم قلمداد شوند و به نفع آنها، شرایط زمین شناختی را تحمل کرد و با راهکارهای دیگری مانند لایروبی سدها، کمی از تاثیر این شرایط کاست.
  3.  بالابودن میزان تبخیر آب در بسیاری از نقاط ایران، دلیل چندان متقنی برای نقد کلیه عملیات سد سازی نیست. به یاد داشته باشیم که عموما سدها در مناطق سردتری زده میشوند. همین است که آب ارومیه از سد شهرچای تامین میگردد که محل سد یکی از سردترین نقاط است و یا اینکه برای تامین آب شهر یزد، سدی در یزد ساخته نمیشود بلکه آب را از فاصله ۳۳۳ کیلومتر شهر و از چم آسمان شهر کرد و سرچشمه های زاینده رود که سردسیر است انتقال میدهند و یا برای تامین آب شهرهای حاشیه خلیج فارس، آب سد کوثر را که در کهگیلویه و بویر احمد ساخته شده است با خط انتقالی حدود ۷۷۰ کیلومتر به این شهرها منتقل میکنند و بنابراین تصور میکنم آن علت اول متن، چندان موجه نباشد.
  4. با بند تاثیرات سد سازی موافقم اما راهش مخالفت نیست انتخاب راه حلهای عقلانی تر است.
  5. این موضوع را من نمیدانم. اما دانش موجود در تصفیه آب در این مملکت، ممکن است بر این مسئله غلیه کند. اما هنوز ربط این گزاره را با نتیجه گیری اول نیک اهنگ درک نمیکنم.
  6. این یکی بیش از حد ساده انگاری است که همه چیز را به یک عده خاص که حتما هم به ضرر مملکت تصمیم میگیرند حوالت داد. نمیگویم که در این حیطه همه کارها قانونی است و درست (مگر در جایی در دنیا هست که چنین باشد؟) اما هنوز نسبت به بقیه بخشهای اقتصاد، سلامت آن کم هم نیست.
  7. مانند بند ۴
  8. ادعای بزرگی است که بی ادله ارائه دادن کمی با قواعد نقد در تعارض است.
  9. سر آخر اینکه در خصوص موضوعی از این دست تصور میکنم بهتر باشد حیطه نقد را کمی تنگتر کنیم و در باره موضوعات و مثلا سدهای مشخصی بررسی ها و نقدها را انجام دهیم.

آنچه سبب شده است بنویسم، این است که افراد بسیاری از مردمان این سرزمین، در این حیطه به کار مشغولند و برخلاف صنعتی مانند خودروسازی، چندان هم از استانداردهای جهانی در عرصه های طراحی و اجرا، عقب نیستند آنچنان که میشود ادعا کرد تقریبا در عرصه های مختلف آب مانند طراحی و ساخت سدها و شبکه های آبیاری و زهکشی، خطوط انتقال آب و تصفیه، دیگر چندان متکی به خارجیها نیستیم و میتوانیم به تنهایی نیز انجامشان دهیم، و احمقانه دانستن این همه فعالیتها، ممکن است برایم کمی سنگین باشد و دیرهضم. گردش مالی بسیار این طرحها در داخل همین مملکت میگردد و بسیاری که ممکن بود از اینجا بروند را نگاه داشت.

بدیهی است که این نوشته اصلا دفاع از همه شرایط وضع موجود نیست.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :گفتگو


تصویرم از غرب (۳)

بخش اعظم تصاویری که از آن کلیت غرب برایم شکل گرفته است، برگرفته از متون ترجمه شده ایست  که اکثر آن در حیطه های اندیشه بوده است و تاریخ. بخشی دیگری از آن، برگرفته از مسافرتها و اقامتهای کوتاه مدتی است که عموما به عنوان یک بازدید کننده فنی از  آلمان و فرانسه وسوییس و یک اقامت طولانیتر (چند هفته ای از انگلستان) اینبار برای دیدار از اهل فامیل و بخشی دیگر نیز برگرفته از رسانه، و آخرین آنها ارتباطی است که بواسطه کار و یا خانواده با افراد و سازمانهایی از آن سرزمینها هستند، برقرار میشود. در حیطه فردی، تفاوتها به هیچ وجه نگران کننده و اغوا کننده نیست. آدمهای هم سطح، هم سطح هستند با تفاوتهای قابل قبول. تفاوتهای اساسی تر بین ما و آنها، در اندیشه هایی است که آدمها را به کار میگیرد. در آنسو این اندیشه از انسانها بیشتر سود میبرد و در اینور، عموما اندیشه ای دیده نمیشود و یا اگر هم دیده شود، بیشتر به کار آزردن آدمها می آید تا بکار گرفتنشان. ولی اعتراف میکنم که گاهی این ماشین معیوب را بیشتر از آن سیستم کارآمد می پسندم. گویی جایی هم برای بازیگوشی های سرخوشانه مان هنوز وجود خواهد داشت.

 

موضوع دیگری، که در این نوشته ها نیز، به کرات از آن یاد کردم، نقش رسانه هاست. تصورم این است که رسانه ها همچون شمشیر دودم عمل میکنند که عموما آن لبه تیزش به سمت ما نشانه گرفته شده است. نقش ویران کننده این رسانه ها در بحران عراق، مدتهاست که سعی میشود به فراموشی سپرده شود. اما هرازچندگاهی همان بازی برای ما نیز اجرا میگردد. این که برد موشکهای ایران میتواند همه جا حتی اروپا را نیز تهدید نماید، سازی است که امروز برای توجیه شروع یک رویارویی نظامی با ایران، کوک کرده اند. چندان باور ندارم که رسانه ها نقش رکن چهارم دموکراسی را در آنجاها بازی کنند و این موضع بیشتر از جنس شیفتگی گاه کمی زیاد بعضی از ماها باشد. آنجا هم مانند اینجا، فاصله، بین چیزی که طرح میشود و آنچه که اجرا میگردد، چندان کم نیست.

 

رویه دیگر رویارویی ام با غرب تصاویری است که مسافرین غربی  از سرزمین من داشتند. این موضوع را بسیار دقیقتر و عمیقتر ادوارد سعید در شرقشناسی اش بدان اشاره میکند. تصاویر کارتونی بخش اعظم مردمان آن طرف، با تصاویر مخدوش شده تر، تغییر می یابند. در کنار این موضوع نمیتوانم از نقشی که دولتهای غربی در طی حداقل 150 سال گذشته در سرنوشت سرزمینمان داشتند، در گذرم، که متاسفانه هرگز نشانه های مطلوبی در آن دیده نمیشود. خوانی گسترده که همه تلاش داشتند سهمی بیشتر از آن را، به خویش اختصاص دهند، اگرچه بی درنگ باید یادی از افرادی همچون ادوراد براون انگلیسی کنم که در معرفی دقیقتر این وری ها مثلا انقلاب مشروطیت ایرانی، کاملا در جبهه پاپتی های این وری قرار داشتند. اوج این دخالتها، بی شک در کودتای 28 مرداد رخ می نمایاند. این موضوع چندان مدخلیتی به اینکه چه کسی رفت و چه کسی آمد ندارد، بلکه از نظر من دخالت مستقیم و خلاف قاعده، در انتخاب خودخواسته مردمی بود که میخواستند سرنوشت خویش را در دست بگیرند و آنوریها این موضوع را برنتابیدند و به نفع منافع اقتصادی و سیاسی خویش، خواست مردم سرزمینی را بی اثر کردند. گویی که در یک بازی برابر ناگهان داور مسابقه نقش یکی از بازیکنان تیم حریف را به عهده میگیرد.

 

آن واقعه تاریخی از نظری دیگر نیز یک نقطه عطف محسوب میشد و آن این بود که دیگر در عرصه سیاسی روبریمان غرب نبود بلکه امریکا بود. از آن زمان به بعد، جز در دوران کوتاه کندی-امینی، امریکاییها حافظ وضع موجودی بودند که حداقل روشنفکران جامعه به آن وضع تمکین نمیکردند. وضعی که در آن تصمیم گیرنده عرصه سیاست، یک فرد بود با تمامی ضعفها و تاثیرپذیریش، حال آنکه حداقل در عرصه روشنفکری و طبقه متوسط، خواست برای نقش بازی کردن به عنوان بازیگران صحنه سیاست، روزبروز افزایش می یافت. این موضوع را یکبار در اینجا نیز طرح کرده بودم. از اینکه طولانی شد شرمنده اما برای ختم این نوشته نگاهم به امریکایی را نیز که در اینجا آورده ام بخوانید.

 

آخر، همان حرف اول، که دیگر غرب برای من هزارتکه گشته است.

 

 

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :قدم زدن و تگ های این مطلب :گفتگو


تصویرم از غرب (۲)

بعد دیگری که باید به آن ماتریس پیش گفته افزوده شود، دوگانه خواص و عوام است. نگاه به ما را باید با این بخش بندیها ملحوظ داشت. بنابراین تصویری که فوکو مثلا از انقلاب ایران ارائه میدهد هیچ نوع سنخیتی با نگاه مثلا کارگردان فیلم بدون دخترم هرگز ندارد و هریک فقط بخشی از جوامع غربی را نمایندگی میکنند. بر این اساس نگاه به غرب باید از این ابعاد سنجیده شود. آنچه که حاصل این تفاریق است این است که دیگر غرب یک مفهوم قابل اشاره نیست و طبیعی است که هر گزاره ای در باره این مفهوم (نامفهوم) عموما هیچ گونه بار اطلاعاتی ندارند. لذا فروض از این دست که غرب اخلاقی یا غیراخلاقی زیست میکند و یا با شرق در تعارض است و یا در تعامل چندان معنادار نمیباشند. هرچند در این نوشته هنوز مجبورم از این کلی گویی ها سود ببرم.

یکی دیگر از تصاویری که از آن مجموعه نه چندان همسان، که مجبورم هنوز آنرا غرب  بنامم، این است که حداقل در عرصه عوام (ببخشید کلمه دیگری نمیتوانم به کار ببرم و شما لطفا بار اررزشی آن را حذف نمایید) بشدت متاثر از تصاویر است تا کلمات. برای اینکه این موضوع را تبیین کنم به مثالی بسنده میکنم و آن این است که هر چقدر ما تحت تاثیر کلمات هستیم آنها اسیر تصاویرند. همین است که در بین ما کلمات قصار  بار معنایی بسیاری را ممکن است بدوش بکشند حال آنکه این نقش را برای آنها، کاریکاتور یا نقاشی یا فیلم ادا میکند. این موضوع سبب میشود که برای ارائه تصویری قابل درک باید از عناصر بصری بیشتر سود جسته شود تا از کلمات.

دوآلیسم هایی که تصاویرم از غرب را میسازند اینها هستند:(همین است که یکی از تصاویر برجسته ام از غرب این است که لبریز از بحرانهاست، بحران هایی که هر کدامشان تمدنی را از پا انداخته اند اما برای غرب بدل به موتور محرک تغییرات و حتی رشد گردیده است بی آنکه بر زمین شان بزند. بودیسم سبب مرگ تمدن هندوییسم میگردد اما مارکسیسم غرب را نه تنها متلاشی نکرد بلکه آنرا عمیقا انسانی تر کرد)

  • تبدیل محوریت اصلی  در زندگی از خدا  به انسان
  • خواست سلطه بر طبیعت به جای تعیین موقعیت انسان در طبیعت
  • عرفی کردن اداره جامعه در برابر تئوکراسی
  • برتر نشاندن ارزش آزادی برارزش برابری
  • تبیین های علمی به جای جان انگاری طبیعت
  • ترجیح سیر در آفاق بر سیر در انفاس (ماجراجویی به جای عرفان)
  • غلبه روح رومی با آمیزه ای از مهندسی و جنگ و سلطه بر روح یونانی که نماد حکمت و زیبایی بود.
  • عدالت در خصوص جایگاه عقل که بین دو سوی تقدیس جنون و سپردن حل تمامی مسائل به عقل در نوسان بود.
  • غلبه ولتر بر روسو
  • غلبه نیوتن بر لایب نیتس

نمیتوانم از اعتراف به اکتشافات غرب خودداری کنم که ارزشهایشان میتواند جهانی باشد و نیاز تمام بشریت بدان غیر قابل انکار است:

  • لیبرالیسم و دموکراسی
  • تلاش برای بنا نهادن اخلاق بی پشتوانه مذهب
  • جریانات برابری حقوق مرد و زن
  • حقوق بشر
  • عدالت در خصوص جایگاه عقل که بین دو سوی تقدیس جنون و سپردن حل تمامی مسائل به عقل در نوسان بود.

اگر اجازه بدهید ادامه خواهد داشت....

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :گفتگو و تگ های این مطلب :قدم زدن


تصویرم از غرب (۱)

آقای جامی در فراخوانی برای تعمیر پلهای شکسته بین ما و غرب، در صدد ایجاد فضایی برای گفتگو، در محیط وبلاگهای ایرانی، برآمده است. این موضوع برای من، میتواند دو سویه داشته باشد، که یک سویه آن از منظر تئوریک است، تبیین شرایط پیش آمده و یافتن علل و عوامل اجتماعی، سیاسی و ... و سویه دیگر آن دیدگاه شخصی و خصوصی هریک از ما نسبت به غرب. هدفم در این نوشته چیزی شبیه تداعی معانی آزاد(درست گفتم؟) است، اینکه من وقتی این کلمه را می شنوم چه چیزهایی به ذهنم متبادر میشود. بدیهی است این نگاه کسی است که اینگونه است:

درسخوانده دانشگاهی ایرانی، که در نوجوانی انقلاب و در جوانی اش جنگ را دیده است، با پس زمینه های روستایی و مذهبی و از خانواده ای مذهبی،از آثار تمدن غربی مانند ماشین و تکنولوژی سود میجوید و نسبت بدانها موضع گیری دینی ندارد.

روبرو شدن با مفهوم غرب، برایم دوسویه کاملا متضاد داشت، اولین آن مدرنیزاسیون بود در عرصه های مختلف زندگی، ماشین و تلویزیون و رادیو و وسایل بسیار برای راحتتر کردن مشقات زیستن و طرف دیگر آن مواجه شدن با تصویری بود که این مدرنیزاسیون را سرمایه داری نام گذارده بود و محکومش میکرد و آن مارکسیسم و چپ ایرانی بود. بنابراین شکلی کاملا پارادوکسیکال را در برخورد با غرب میتوانستی تجربه کنی. در این میانه کسانی نیز علیرغم اقبال جامعه به وجه مدرنیزاسیون، این وجه را مسبب ویرانی عناصر فرهنگی و مدهبی جامعه میدانستند.

اما با مراجعه به متون کمی اصیلتر این تصویر ترک بزرگی برداشت. پس از آن دیگر امکان نداشت تصویری از غرب یکپارچه شکل بگیرد. پس مفهوم غرب شکسته شد به ماتریسی که در سطر آن کشورها و فرهنگها بودند و در ستون آن عناصر فرهنگی. غرب شکسته شد به امریکا و اروپا و اروپا نیز تقسیم شد به کاتولیک و پروتستان و ارتدوکس و همچنین فرانسه و آلمان و انگلستان و ایتالیا و دیگران. و در ستونهای این ماتریس هم عوام و نخبگان، فلسفه، هنر، علم، سیاست و چیزهایی از این دست. پس از این پس آنچه با آن روبرو میشویم چیزهایی مثل رمانتیسم آلمانی، یا خردگرایی کانتی آلمانی، یا اقتصاد بازار آزاد اسمیتی انگلیسی.

اما هنوز هم گاهی غرب یکپارچه رخ می نمایاند و یا دیگران آنرا یکپارچه مینمایانند. این اتفاق عموما در عرصه سیاست رخ میدهد و عمله آن نیز عموما رسانه ها هستند. پس این تصویر هنوز طرح میشود که مثلا انقلاب ایران موجودیت کل غرب را نشانه میگیرد و یا اینکه جهان استکبار میخواهد مانع دستیابی ما به انرژی هسته ای میگردد.

ایرادی ندارد این موضوع را بعدا ادامه دهم......

 

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :گفتگو و تگ های این مطلب :قدم زدن


ببخشید باز هم سد سیوند شد

در پست قبلی در خصوص آبگیری سد سیوند،  گفتگوهای خوبی با دوستان زیادی شد، که از همه کسانی که وقت گذاشتند و تعریضی برآن نوشتند هم، ممنونم. این گفتگوها با رامتین عزیر، که از جمله اوتاد وبلاگستان میباشند، به موضوعات مهمتری کشید که مدیریت اجتماعی، توریسم، استفاده بهینه از منابع، و مواردی از آن جمله اند، و من در جای خویش، هیچ گونه مخالفتی با آن نداشته و ندارم. اما به نظرم آمد، یکبار دیگر بر این نکته تاکید کنم که شاید افکار عمومی جامعه، گاهی باید بین بد و بدتر یکی را انتخاب کند و یکی از ابزارهای مهم این تصمیم گیری، برآورد هزینه ها و مقایسه صرفه و صلاح ناشی از هریک از این انتخابها می باشد. در این فضای هیستریک و عصبی، که در باره آبگیری سد سیوند راه افتاد بود، شاید نیاز به تلنگری بود، که این صرفه و صلاح ها، را در عرصه های دیگری از جمله حیطه آب نیز مورد ارزیابی قرار دهیم. اعتراف میکنم هیچ یک از دوستان که کامنت گذاردند روی چندان خوشی به این موضوع نشان نداده اند . موضع خویش را انتخاب کرده بودند و آن نیز چیزی نبود جز خواست ممانعت از آبگیری سد. اما در این میان، چیزی که برایم بی جواب ماند، این بود که ایجاد چنین فرصتی (آبگیری نکردن از سد)، برای انجام کدامین کار خواهد بود. آیا قرار است بروند و کاوشهای باستانشاسی انجام دهند؟ قاعدتا این همه علاقمند، که قرار نیست بروند و اینکار را انجام دهند. بنابراین عده ای متخصص باید انتخاب گردند تا این فعالیت را پیش ببرند. من هیچ جا، نه نشانه ای از این خواست دیده ام نه برنامه ریزی مشخصی و نه فراخوانی برای این کار. احتمالا تنها گزینه متصور برای این دوستان، این است که بگذاریم شرایط محل، در همان وضعیتی که پیش از این بوده است، باقی بماند تا در آینده دور یا نزدیک، عده ای این وظیفه را به انجام برسانند. بنابراین دیگر انتخاب بین سد و تنگه بلاغی نیست، بلکه مسابقه ای بین مهندس ها و باستانشناسان است که گاهی ممکن است در مسابقه ای هم مهندسها پیروز شود. تصورم این است که این دعواها میتوانست حول و حوش فعالیتهایی برای نجات حتی الامکان بیشتر، این آثار، شکل بگیرد نه خواست های نه چندان معقول. آنچه که مسئولیت دوستان آنوری را زیاد میکند، این است که مدام در حال از دست دادن زمان و فرصت هستند و این فرصت سوزیها را، گاهی نمیتوان پشت مسائل دیگر پنهان نمود و توجیه کرد. قبول دارم که این راه حل، بهترین راه حل ممکنه برای حفاظت از آثار تاریخ ما نیست، اما در این شرایط خاص، میتواند مناسب باشد. و یعدش هم اینکه این حساسیت برای حفظ آثار گذشتگان را نه به صورت یک تب زود گذر، بلکه پشتوانه ای مناسب برای حضور در عرصه های دیگر بدل سازیم. این راه دوری نیست که مثلا سازمان میزاث فرهنگی نه به عنوان یک سازمان دولتی، بلکه با پشتوانه ای از نیروهای کارآمد و دوستدار تمدن و فرهنگ ایرانی، قادر باشد در تصمیم گیریهای این چنینی نقش بازی کند. میدانم اگر موضوع را سیاسی کنیم هرگز قادر نیستیم وارد این فرآیند اثرگذاری گردیم. جملات تکراری که اینجا کارشناسی بی ارزش است، مدیریت درکی از این مسائل ندارد و وصله هایی از این دست، ممکن است در بین بسیاری، متداول باشد اما شخصا تصور میکنم این شرایط، دلایل مناسبی برای کارنکردن نیست، بلکه انگیزه های قوی برای اثرگذاری است (پرانتز اینکه بسیاری از دوستان آنور آب من با پوزخندی خواهند گفت ما چون این شرایط برای تاثیر نبود آمدیم این ور آب اما نظر شخصی ام این است که هنوز در حیطه هایی میتوان موثر بود و در عرصه آب بیشتر). در حال حاضر، حداقل بر روی کاغذ، انجام بررسیهای تبعات زیست محیطی و امکان تخریب مواریث فرهنگی در مراحل شناخت و فاز صفر هر طرح سد و نیروگاه و آبیاری و زهکشی و آب و فاضلاب، جزو الزامات تصویب طرح می باشد. در حیطه مطالعات زیست محیطی و مواریث فرهنگی، البته مدارک و دانش نسبتا کمی ممکن است وجود داشته باشد و همین است که وقتی سدی اینچنین ساخته میشود این مطالعات از جامعیت مناسبی برخوردار نمیباشد. این یعنی اینکه ما نیز به عنوان طرفداران این آثار نیز تا اندازه ای مسئول ایجاد شرایط به وجود آمده هستیم با کم کاریهای مان. و تا مادامیکه تحقیقات در این عرصه ها وزن مناسبی نداشته باشند باز هم شاهد این انتخاب هاب دردناک خواهیم بود. خیلی هایمان به وظایفمان عمل نکردیم. ببخشید نمیخواستم این قدر طولانی بشود.

 

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :گفتگو


سد سیوند

امیدوارم آنچه قرار است گفته شود، سبب پر پر کردنم نشود، چون این جا، یکی از راه های بدبخت شدن، این است که کمی باورهای دیگران را به پرسش بکشانی.

آبگیری سد سیوند، حداقل دوسالی است که موضوع بحث محافل گوناگون، از جمله وبلاگنویسان است. تقریبا همه با آبگیری و ساخت سد، مخالفند و این مخالفت با این پیش فرضها، عجین گشته است:

  1. آبگیری سد، سبب زیر آب رفتن پاسارگاد میگردد، که مقبره کوروش است و کوروش شاه عادل و باعث فخر ایرانیان است و از این پادشاه به عنوان اولین شاه مدعی حقوق بشر، یاد میشود.
  2. اگر فرض بالا چندان جدی نباشد (با آبگیری سد، پاسارگاد زیر آب نمیرود) اما تنگه بلاغی، که مسیر اصلی باستانی بوده و آثار دوران غار نشینی و اساطیری ایران، در آن، بسیار است، زیر آب میرود.
  3. آبگیری سد، اگرچه سبب زیرآب رفتن پاسارگاد نمیگردد، اما به علت افزایش رطوبت خاک، سبب تسریع در تخریب این بنا میگردد.
  4. ما ایرانیان هیچ ارزشی برای میراثهای تمدنی خویش قائل نیستیم و در از بین بردن آن به خود تردید راه نمی دهیم.
  5. طراحی و شروع ساخت سد، در زمان آقای خاتمی شروع شده و حالا دوستان اصلاح طلب، برای ضایع کردن رقیب سیاسی شان، این همه داد و بیداد راه انداخته اند و خلاصه داستان زیر سر این آقایان است.
  6. طومارها و تظاهرات بسیاری، بر اساس این فروض راه افتاده است و بسیاری در این قضیه شرکت کرده اند و اما هنوز کاری از پیش نبرده اند (هدف این است که سد آبگیری نگردد و کلا بی خیال این سد باید شد)

اما مشخصات این سد به شرح زیر است:

  1. ارتفاع از پی: ۵۷ متر
  2. حجم مخزن: ۱۵۰ میلیون متر مکعب
  3. آب قابل تنظیم سالانه: ۱۰۰ میلیون متر مکعب
  4. سطح زیر کشت: ۱۰۷۰۰ هکتار

برای این که کمی اعداد معنا دار باشند، کافیست گفته شود که میزان آب موردنیاز شهر تهران با جمعیتی حدود ۷ تا ۸ میلیون نفر در سال ۱۳۸۱، برابر ۸۷۶ میلیبون مترمکعب است. یعنی این سد قادر به تامین حدود ۱۱.۵ درصد آب شهر تهران است.

ایران سرزمین کم آبی است و مهار هر چه بیشتر آب اساسی ترین مسئله برای توسعه در ایران محسوب میشود. مشکل اساسی تر اینکه توزیع منابع آبی نیز بسیار نامتقارن است غرب ایران سرشار از منابع آبی است و فاقد زمین و شرق و مرکز ایران خاک بسیار و آب بسیار ناچیز دارد. این مملکت به هرجایش نیز دست بزنی یک اثر تاریخی دارد و خلاصه ایرانی ها یک دره آباد نگذاشته اند. رفع نیازهای اولیه و توسعه و پیشرفت این سرزمین، در گرو توزیع مناسب آب در کل سرزمین است. این البته به قیمت خسارات گاه جبران ناپذیر به محیط زیست و آثار تاریخی و اجتماعات انسانی تمام خواهد شد. کلاه از سرمان برداریم که آثار تنگه بلاغی از بین خواهد رفت ولی ممکن است بتوان فقط آنها را جابجا کرد (با ساخت سد اسوان در مصر مجسمه های عظیم فراعنه را جابجا کردند و امروزه شاید کسی چندان معترض این موضوع نباشد). اما آنچه نیز که به دست می آید ممکن است ارزشی کمتر از آن نداشته باشد.

آنچه که در میان مغفول واقع شده است و هیچ کس سخنی در باره آن نمیگوید این است که برای تصمیم گیری هایی این چنین، بین انتخاب آب(شما بگیرید توسعه) و تخریب آثارباستانی یا زیست محیطی یا اجتماعی، باید هیئت منصفه ای از تمام گروه های اجتماعی سیاسی و فرهنگی تشکیل گردد و گزینه های کم خطر تر و با آسیبهای کمتر انتخاب شود. اما تعطیلی یک سد یعنی به هدر دادن سرمایه گذاری های میلیاردی (من عددی برای ساخت سد ندیده ام ولی چیزی بین ۴۰ تا ۵۰ میلیارد تومنی باید آب خورده باشد) و سودهای آتی آن، یعنی انجام همان کارهایی که بدان معترضیم و آن چیزی نیست جز به هدر دادن منابع و ثروتهای ملی. آثار تنگه بلاغی چند می ارزند؟(میدانم میگویید آثار باستانی قیمت ندارند اما چرا موزه ها و کلکسیونرها برایش پول میدهند؟ اگر میخواهیم احساساتی باشیم کمی هم برای کشاورزان و مردمی که قرار است آب تصفیه شده و تمیز بنوشند به اندازه آثار باستانی دل بسوزانیم تا نشان دهیم که مرده پرست نیستیم.)

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :گفتگو


متدلوژی بررسیهای تاریخی

روش شناسی بررسی های تاریخی دچار معضلی است که برون رفت از آن از عهده من خارج است.  این روش که میتوان در فیزیک، جرم را به نقطه ای بدون بعد، بدل کرد و در باره آن به صورتی کامل، سخن گفت بی آنکه چیزی از دست وانهاده شود، یکی از اغواکننده ترین روشها برای سایر علوم و دانشهای بشری محسوب میشود. یعنی اینکه ابعاد، را از پدیده های تاریخی بازستانیم و سپس در باره آن سخن بگوئیم.

این بازی عموما در بررسیهای تاریخی توسط بسیاری انجام می پذیرد بی آنکه درکی از حیطه عملکردش داشته باشیم. روش بکار گرفته شده در پست قبلی ام را میتوان ذیل این آسیب آورد. فقط در تسری نتایج و استنتاجهای ناشی از آن، باید کمی احتیاط بیشتری به خرج بدهم.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ بهمن ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :قدم زدن و تگ های این مطلب :گفتگو


نصایح الشیوخ

آدم که پیر میشود علاقه خاصی پیدا میکند که تجاربش را به عنوان نصیحت به دیگران حقنه کند. ما هم که پیر شدیم از این قاعده مسثنی نیستیم:

یکی از قواعد گفتگو و ارتباط: ترجیحا و حتی الامکان در یک جمع، از آن چیزهایی که بدتان میآید کمتر سخن بگویید. شاید آنچه که شما از آن گریزانید، علایق یکی دیگر باشد. نقیص این قاعده نه تنها مکروه نیست که مستحب نیز می باشد یعنی اینکه در جمع، از آنچه که دوست دارید سخن بگوئید.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :گفتگو


فهم تاریخ

هنوز هم تاریخی دیدن وقایع، چندان برایمان جا افتاده نیست.

تعبیر ساده ام از تاریخی دیدن وقایع، این است که هر پدیده را، در ظرف زمان و مکان خویش باید سنجید. کاری که عموما انجامش نمیدهیم و وقایع را به همسایگی خویش می آوریم و انتظار داریم به زبان ما سخن بگویند. گاه بگذاریم رخدادها به زبان خویش سخن بگویند و ما تلاش کنیم که زبانشان را فهم کنیم نه اینکه حرفهای خود را از دهانشان بیرون بکشیم.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :قدم زدن و تگ های این مطلب :گفتگو


کلید فهم

بعید نیست یکی از راه های کشف موضوع اصلی یک متن، بررسی و جستجوی مفهومی است که میزان تکرار بیشتری دارد، باشد. در متن مقدس مسلمانان یعنی قرآن، یکی از اصلی ترین این مفاهیم، احتمالا انجام عمل صالح باشد. مفهومی از جنس اخلاق با تبعات فردی و اجتماعی بسیار.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ مهر ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :قدم زدن و تگ های این مطلب :گفتگو


تصاویر

تفاوت این تصاویر بیش از حد ایدئولوژیک در چیست؟
نمایش سوزاندن کتاب - نمایش سوزاندن مواد مخدر - نمایش نابود کردن بطری های مشروب
نمایش محاکمه یک متهم به تروریسم - نمایش محاکمه یک نویسنده در دادگاه نظامی - نمایش محاکمه یک جدایی طلب - نمایش محاکمه یک متهم به قتلهای زنجیره ای زنان
نمایش کمک کردن به یک فقیر - نمایش ارسال کمکهای غذایی به گرسنگان - نمایش نجات یک سگ
نمایش یک دیسکو تک - نمایش مراسم قمه زنی - نمایش سنگسار یک زن - نمایش قطع دست یک دزد - نمایش قتل یک محکوم به اعدام با برق
نمایش جستجوی یک فقیر در میان زباله ها - نمایش خواب یک بی خانمان در خیابان بسیار سرد - نمایش زنان با روپوشی بر صورت
رسانه ها هنوز هم بزرگترین تولید کنندگان سوء تفاهم ها هستند.
بی شک اندیشه هایمان را نه کلمات که تصاویر میسازند. و تصاویر هرچقدر ساده تر ماندگارتر.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :جامعه و تگ های این مطلب :گفتگو و تگ های این مطلب :قدم زدن


شرق و غرب

بین رسیدن به آرامش و رسیدن به حقیقت کدام را انتخاب میکنید؟

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :گفتگو


غرب ستیزی و نوستالژیا

خانه هامان و خودمان در تسخیر این چیزها در آمدیم:
-نوشابه های گازدار
-پیتزا
-ماکارونی
-میزو صندلی نهار خوری که سالی یک یا دوبار استفاده میشود و نصف اطاقهایمان را گرفته است
-تلویزیون
-تابلو
-مبل
-نان بسته بندی شده
-چیپس
و هزاران چیز بی خاصیت
و در این نبرد این چیزها نیز از دست رفت:
-پشتی
-کرسی
-متکا
-تنور
-تنقلات
-باغچه
-گنجشک
-پشه
-آسمان
-چای خمارشکن (شمالیها ساعت ۱۰و ۱۱ صبح نیمرو و گوجه و خیار و چای میخورند علاوه بر صبحانه)
و هزاران چیز باخاصیت
راستی به اینها میگویند نوستالژی؟
و با آنها میگویند غرب ستیزی؟

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :ما و تگ های این مطلب :گفتگو و تگ های این مطلب :واگویه


جوابهای دندان شکن

جوابهای پست قبلی آنقدر دندان شکن بود که دیگر نباید به صرافت سوال کردن افتاد پیامهای دیگران پست قبلی را بخوانید تا متوجه شوید و اینهم جوابهای دوست خوبم آقای دکتر نصرتی عزیز:
"۱. ساده است چون مردان با شخصیت قبلا مرده اند.
۲. دانشگاهها و سربازخانه ها (گاهی هم در شرکت مهندسی مشاور مهاب قدس)
۳. سئوال مفهوم نیست.
۴. بهتر است این سئوال را صادقانه از خودتان بپرسید.( سئوال از جواب واضحتر است)
۵. نه الزاما. متوجه باشید که سگها (حتی احمق ترینشان) پای آدمها را بی دلیل گاز نمیگیرند. نگوئید بعد از گاز گرفتن چکار کنم بگوئید قبل از گاز گرفتن چکار کنم.
۶. بهتر است سئوال را به ۲ نفر تغییر دهید. آدمها فقط هنگامیکه تنها هستند با فرهنگ میشوند.
۷. نظری ندارم.
۸. اگر نمیتوانید اصلا جواب ندهید. الزاما نباید به هر سئوالی جواب داد.
۹. پدیده هایی از این هم سخت تر و صعب تر هم هست مثل حفر قنات ها. واقعا چرا و چگونه قدیم ها فرهنگشان بیشتر بود؟
۱۰. نه چنین آدمهایی را باید آزاد کرد تا رنج ببرند.
۱۱. راستش هیچکدام ولی ایکاش اگر مجبور باشم بتوانم دروغگوئی را انتخاب کنم تا بعدا بتوانم جبران کنم یا استغفار بطلبم.
۱۲. این سئوال عمومیت ندارد بستگی دارد که زن این سئوال را پرسیده باشد یا مرد.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :گفتگو


بازهم جنگ

در جواب این درخواست دوست عزیزم آقای کوروش علیانی رفقام قبلا این جوابها را در پست جنگ داده بودند.
جنگ
هرکسی به گونه ای، آینده را پیش بینی میکند. از همکارام در این خصوص سوال میکنم:
سید مصطفی کاری به سوالم ندارد، در عوض میگوید میخواهد، خود را محک زند که آیا در مخمصه جنگ میتواند از خود شهامتی به خرج دهد یا نه؟
شهاب میگوید بقیه فقط دوست ندارند جنگ بشود. بنابراین همه تحلیلهاشان، معطوف به همین نتیجه است.
مرتضی میگوید با هم کنار می آیند و رضا هم با او هم نظر است. گربه مرتضی علی را زیاد بکار میبرند.
یکی میگوید امریکایی دنبال بهانه اند و مهم نیست اینوری ها چکار میکنند. اون کارش رو تو داروخانه میکند، مهم نیست که در داروخانه مان نفت میفروشند یا نه.
فرهاد میگوید بدی قضیه این است که همه تماشاگریم فقط. بی هیچ نقش بازیگرانه ای.
امید تحلیل سعید لیلاز در شرق را می پسندد. که حالا با غنی سازی، میتوان بر سر میز مذاکره نشست و امتیاز گرفت.
موسوی میگوید ما ایرانیها (دور از جان مان) باید نقش گاوهای گوشتی را بازی کنیم و عربها گاوهای شیرده. اونها را نباید ترساند، مبادا شیرشان خشک شود و ما هم اول پروار میشویم و بعد به سلاخ خانه مان می برند و الان به اندازه کافی پروار شده ایم که سرمان را ببرند.
همه در آوردن بلای تحریمهای مختلف بر سرمان، متفق القولند ولی فکر میکنند میتوانند این شرایط تحریم را، تحمل کنند.
آیا رفقایم درست فکر میکنند؟

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :گفتگو


بازهم ناسازگاری

نمیدانم چطور از آن همه مقدماتی که آقای قوچانی در مقاله برخاستن راست از دنده چپ چیده است، که از ۲۷ اسفند میتوانید روی سایت شرق بخوانید، به ناسازگاری در جریانات سیاسی نمیتوان رسید. موضع گیریهای سازگار نسبت به مفاهیمی مانند آزادی، برابری، قدرت، اقتصاد، فرهنگ و ... هرگز در بین این جریانات شکل نگرفته است، به همین خاطر همیشه با احزاب، گروهها و محافلی روبرو هستیم که شکلی هشت الهفت دارند. عین فیلی که آخر شهر قصه پیدا میشود.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ اسفند ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :رسانه و تگ های این مطلب :گفتگو


چیزی که عوض داره گله نداره (حجتیسم)

اینهم جواب اون موضوع دیروزی:
۱. پیروان این مکتب پیوسته با لذتی بسیار با مکعب روبیک بازی می کنند و پس از هربار درست کردن مکعب روبیک گوئی نسبت به هوش خود مطمئن گردیده و بسیار لذت می برند. این کار یک مسئله انحرافی بیش نیست.
صلاح است که ایشان با هوش سرشاری خود قدرت و توانائیهای خود را در میدانهای وسیع تحقیقات علمی، طراحی یا ریاضیات بیازمایند یا در صورتیکه بخواهند به لحاظ مالی پیشرفت کنند صلاح است که توانائی خود را در تاسیس یک شرکت خصوص بیازمایند.
۲. خداوند در قرآن کریم می فرماید که در زندگی یکدیگر تفحص و تجسس نکنید. این افراد متاسفانه در زندگی دیگران بسیار به تفحص و کنکاش آنهم به طور سطحی نه عمیق مبادرت می ورزند. ارزیابی توانائی یا ناتوانی افراد کاری بسیار پیچیده و مشکل است که انسان را ممکن است به گناه کشاند.
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران برتو نخواهند نوشت
من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت
ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل
تو پس پرده چه دانی که که خوبست و که زشت

 

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :گفتگو


عرفی شدن

آنانکه در عرصه عمل اجتماعی، برای توجیه اعمالشان به دلایلی همچون عمل به تکلیف، تمسک می جویند، احتمالا' از این قاعده منطق قدیم، که یقین شخصی دلیلی بر صدق نیست، آگاهی ندارند. تصور میکنم دلایلی همچون عمل به تکلیف، بیشتر بکار توجیه نمودن هر فرد در کنشهای فردی خویش باشد و باید در آنجا بکار گرفته شود. در عرصه اجتماع هر کس باید دلایلی بیاورد که قابل پذیرش برای همگان باشد. آیا به این میگویند عرفی شدن؟

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :منطق و تگ های این مطلب :گفتگو


دفتر فرهنگی شریف

دور یه میز چوبی بزرگ و رنگ و رو رفته، تو اطاق کوچکی به ابعاد ۳X۴ متر، در طبقه سوم ساختمان دانشکده فیزیک دانشگاه صنعتی شریف، هر شنبه دانشجویانی می نشستند و اوایل با بازخوانی مقالاتی مانند پایان تاریخ فرانسیس فوکویوما و دهها مقاله در عرصه های مختلف اندیشه و فلسفه و تاریخ و شعر و بعدها کتاب و مقاله و فیلم و موسیقی و هر موضوعی که بشود در باره اش حرف زد، با هم به گفتگو کردن و جدل با یکدیگر، با حضور گرم و صمیمی استادی که پشت ستاره حلبی اش قلبی از طلا داشت، آنقدر آموختند و آموختند و آموختند که دیگر هرگز نتوانستند از آموختن باز ایستند. با هم گاه به تندی و گاه به نرمی می تاختیم و این میان دکتر باستانی بود که همه چیز را به پایانی خوش بدل میساخت. اول عرض اندامها و گنده گوئیهامان را بدل کرد به اینکه سرمان کلاه نگذارند و بعد این یکی را بدل کرد که اندیشیدن نه از جنس ابتذال فکری، نیازی است اساسی. شخصیت اصلی دفتر بیشک، دکتر باستانی بود کسی که اگر شنبه ای حضور پیدا نمیکرد، همه مطمئن بودیم که دلیلش بسیار قانع کننده تر از عدم حضور هریک از ماست. آنقدر بزرگ بود (و مطمئنم که هنوز هم هست شاید ببیشتر) که ابایی نداشت از اینکه اعتراف کند که بیش از آنچه یاد داده است به بچه ها، از آنها آموخته است. یک معلم واقعی. هرچه که ما میگفتیم او با شیوایی و سلاستی افزونتر به خودمان دوباره یاد میداد. هر چند یکی دوباری حسابی ریختیم سرش و حالش را جا آوردیم، و او با بزرگواری ادای تسلیم شده ها را در آورد تا مبادا دل بچه ها بشکند که از پس همه بر میآییم پس از پس دکترمان نیز برخواهیم آمد. هر وقت یکی را پیدا میکردیم که سرش به تنش بیارزد اول جایی که نشانش میدادیم و میبردیمش، دفتر بود. بعدها دفتر جایش رفت به ساختمان کامپیوتر، کنار دپارتمان فلسفه علم و باز دوباره برگشت به اطاقی بالای بهداری دانشگاه. و باز هر شنبه میشد دکتر را دید که می آید. خیلی از ما جمع شدن پریشانی اندیشه هامان را مدیون اوئیم. بسیاری از ما نه تنها در عرصه اندیشه که در عرصه زیستنی اخلاقی مدیون اوئیم.
این بچه ها یادم هست که حالا برای خودشان مردان بزرگی شدند. شایان مشاطیان ، کوروش علیانی، جواد حسینی، محسن خیمه دوز، حسین کاجی ، حامد قدوسی، علی سرزعیم، عیسی پیله ور و دهها نفرشان که هر هفته میدیمشان و اسمشان را بیاد ندارم و یا الان حضور ذهن فوریم بیادشان نمی آورد. سالهای اوایل هفتاد خیلی ها را دیدیم که بعدها تو روزنامه ها ازشان زیاد حرف میزدند. حجاریان، سریع القلم، زیبا کلام، آرمین و خیلی های دیگر. عیسی پیله ور نشست کتاب را اختراع کرد و نویسنده ها را با مخاطبینش رو در رو میکرد. بسیاری از ما هر گاه خواستیم مدلی برای جمع هایی برای آموختن تاسیس کنیم، مدل دفتر را بکار میگرفتیم. پشت آن میز توانهای بسیاری که میتوانست مصروف خراب کردن آسفالتها بشود، صرف خواندن و آموختن شد. هنوز هم برای بسیاری از ما خاطره دانشگاه شریف نه دانشگاه که دفتر فرهنگی شریف است.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :دوست و تگ های این مطلب :گفتگو


خطای منطقی

توهین به باور و اعتقادات دیگران، منطقا معلول اثبات نادرستی آن باورها نیست، بلکه بیشتر نشانگر عصبیت و کینه به دیگران است.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :منطق و تگ های این مطلب :گفتگو


ادبیات-قدما و نو

یکی از تفاوتهای اصلی ادبیات کلاسیک با ادبیات معاصر را، میتوان از منظر دانش نگریست. ادیبان ماندگار ایرانی عموما فقیه، متکلم، طبیب و در یک کلام عالم به علوم روزشان بودند و همین است که آثارشان میتواند نمایش دهنده دانش زمانه شان نیز باشد. بکارگیری استادانه آموخته ها شان در بسیاری از زمینه ها، در ادبیات، متون شان را غنای بسیار بخشیده است و یکی از دلایل جاودانگی شان است. اما بنظر میرسد نویسنده و شاعر امروزی چندان نیازی نمی بیند که خرمنی نیز از دانش پیرامونش برچیند و حداکثر آشنایی با کلمه را نیاز خویش حس میکند. همین است که ادبیات امروز از این عنصر امروزینش، تهی است. اگرچه شاعر یا نویسنده امروزی، کارش را بیان استادانه تجاربی میداند که ممکن است به آسانی بدام کلمات نمی افتد، اما شاید سود جستن از دانش مشا عرصه های دیگر، تور مناسبی برای دام انداختن این حس باشد. اینگونه نیست؟

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ دی ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :گفتگو


محمل منطق ایرانی

روزگار ما زمانه ایست، که عاقلان، برای اقناع دیگران باید از روشهای معمول منطق همچون قیاس، استنتاجهایی معقول انجام دهند. اما برای ما ایرانیان، بیان مثل، یا شاهد آوردن شعری از شعرا، یا حدیث و قرآن، محمل منطق وسیعتریست که دیگران را به سکوت واداریم. هنوز دلایل نقلی مان بر ادله عقلی میچربد. بنابراین توصیه میکنم در کنار آموختن منطق، حفظ قرآن و حدیث و شعر و مثل را از یاد نبرید.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ دی ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :ما و تگ های این مطلب :منطق و تگ های این مطلب :گفتگو


فیلسوف زن

کسی میتواند یک فیلسوف زن معرفی کند تا بشود نوشته هایش را خواند؟

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ آذر ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :گفتگو


منطق و سفسطه

بسیاری از ما، نابلدی خود، در بکارگیری منطق در گفتگو را، به پای سفسطه بازی طرف گفتگومان میگذاریم.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ مهر ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :ما و تگ های این مطلب :گفتگو


سوال

آیا کسی هست دوستش داشته باشی؟

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :گفتگو


ارزیابی

آیا کسی دوستتان دارد؟

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٥:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :گفتگو