فصل دیگر

بی‌آن‌که دیده بیند،
  در باغ

احساس می‌توان کرد
در طرح ِ پیچ‌پیچ ِ مخالف‌سرای باد

یاءس ِ موقرانه‌ی برگی که
  بی‌شتاب

بر خاک می‌نشیند.




بر شیشه‌های پنجره
  آشوب ِ شب‌نم است.

ره بر نگاه نیست
تا با درون درآیی و در خویش بنگری.


با آفتاب و آتش
  دیگر

گرمی و نور نیست،

تا هیمه‌خاک ِ سرد بکاوی
  در
  رویای اخگری.



این
  فصل ِ دیگری‌ست
که سرمایش
  از درون
درک ِ صریح ِ زیبایی را
  پیچیده می‌کند.

یادش به خیر پاییز
  با آن
توفان ِ رنگ و رنگ
  که برپا

در دیده می‌کند!


هم برقرار ِ منقل ِ اَرزیز ِ آفتاب،

خاموش نیست کوره
  چو دی‌سال:

خاموش
خود
من‌ام!


مطلب از این قرار است:

چیزی فسرده است و نمی‌سوزد
  امسال

در سینه
در تن‌ام!
احمدشاملو
/ 0 نظر / 8 بازدید