جستجو

نه که در قاب جلویی رخدادهای عادی و روزمره و همیشگی، هیچ نمایی از زیبایی و هوشمندی و خلاقیت و قانون و قاعده ای نیست، میروم به پس و پشت آنها، شاید چیزی از جنس آنهایی که گفته شد، بیابم.

/ 2 نظر / 8 بازدید
اریک

محبوسانی در بند ، بینوایانی در ظلمت از ضجه ها و ناامیدی های کودکانشان به ستوه آمده و از اربابانشان به ستوه تر ....پشیز ناچیز حاصل از زحماتشان را برای اجاره بها میپردازند و به تهیه شیر و نان و قوت روزانه شان .... به ساکت کردن هق هق کودکانشان به وقت گرسنگی ..عفریت ناامیدی و گرسنگی به جان خود ایشان نیز چنگ میزند .... زمستان و تابستان فصل اندوه ایشان است .نیمه شبان خواب زده میشوند ..برمیخیزند ...و گهواره کودکان رنجورشان را تکان میدهند یا برای بزرگترهای سرشار از سیاهی ناامیدی لالایی میخوانند شانه میزنند و رفو میکنند و شستشو ... مسابند و میپزند و میپیچند و در کف سرد خانه هاشان میخوابند ... غم این برده گان گنگ سنگین تر از ان است که به نظم دراید ....

کسرا

طنین احمد شاملو را در این نثر می توان شنید - ای کاش که کمتر سر سری و با عجله نوشته می شد.