/ 1 نظر / 8 بازدید
نانی آزاد ..... مترسک

تنها ، سر يک مزرعه ي شالي ماند با پيرهن و کلاه پوشالي ماند وقتي که پرنده رفت ، در سينه ي او آنجا که دل است ، حفره اي خالي ماند! آن روز افق آينهّ دق شده بود انگار دوباره وقت هق هق شده بود بر شانه ي يک نسيم آواره گريست... بي چاره مترسکي که عاشق شده بود ! [گل]